پرواز خاکستر
Kanalga Telegram’da o‘tish
عشق در دل ماند و یار از دست رفت. سعدی
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
631
Obunachilar
+424 soatlar
+167 kun
+2030 kun
Postlar arxiv
631
خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه…
- هوشنگ ابتهاج
631
شجریان رباعیات خیامنیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است از چرخ مکن شکایت کاندر ره عقل چرخ از تو هراربار بیچاره تر است ای دل چو زمانه میکند غمناکت ناگه برود ز تن روان پاکت بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند زآن پیش که سبزه بر دمد از خاکت گر کار فلک به عدل سنجیده بُودی احوال جهان جمله پسندیده بُودی بر عدل بودی به کارها در گردون کی خاطر اهل فضل رنجیده بودی ای دوست بیا ،تا غم فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم فردا که از این دیر کهن در گذریم با هفت هزار سالگان سر به سریم !
631
در کنار تو
در کوچه
چهار فصل سال ناگهان گل دادند!
نرگسی در چشمان تو
گل سرخى بر لبان تو
شقایق بر گیسوان تو
اقاقیایى در دستان تو
و من در پیشگاه تو سکوت کرده بودم.
631
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی طوفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
• هوشنگ ابتهاج
631
جشن توس
تیرماه سال ۱۳۵۶
اجرای گروه شیدا در سهگاه
آواز: محمدرضا #شجریان
تار: محمدرضا #لطفی و زیدالله #طلوعی
نی: عبدالنقی #افشارنیا
سنتور: #پشنگ_کامکار
کمانچه: درویشرضا #منظمی
عود: میراسماعیل #صدقی_آسا
تنبک: #بیژن_کامکار
🔸ای در میان جانم و جان از تو بی خبر
از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر
🔹عزم آن دارم که امشب مست مست
پایکوبان کوزه دردی به دست
