uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

نیلی‌شرابی|مبینا وفا

نیلی‌شرابی|مبینا وفا

Kanalga Telegram’da o‘tish

ᝰ.ᐟ کارشناسی ارشد آموزش زبان فرانسه دانشگاه تهران می‌نویسم و مستند می‌کنم و آکاردئون می‌زنم

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 277
Obunachilar
+424 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+72230 kun
Postlar arxiv
حالا دارم فکر می‌کنم این کانال مناسب‌ترین ممبرها رو داره:))

96551861.mp35.20 MB

وقتی از آدمای ناشناس چیزایی رو دریافت می‌کنم که خیلی ازشون خوشم میاد، برام خیلی حس جالبی داره. این‌که حس می‌کنم یه سری آدمیم که با سلایق مشترک دور هم جمع شدیم، جوری که وقتی اون چیز دریافت‌شده (مثلا موسیقی) رو می‌بینم، حس می‌کنم طرف مقابلم خیلی منو می‌شناخته، در حالی که اصلا قضیه این نیست.

Time Lapse (2004 Digital Remaster).m4a3.70 MB

می‌تونه هرچیزی باشه؛ یه چیز تعریف کردنی، موسیقی، عکس، هرچی. تجربه‌ش مثل لپ‌لپ می‌مونه برام:)

سلام دیشب پیام ناشناس خیلی تجربه‌ی جالبی بهم داد. اگه دوست داشتین برام امشبم چیزمیز بفرستین. راستش یه وقتایی از این‌که تو این کانال صرفا من گوینده‌ام خوشم نمیاد و حس می‌کنم جای یه ارتباط متقابل خالیه

شبیه یک پایان.
شبیه یک پایان.

یکی دو روز پیش بود که با دوستامون رفته بودیم ی جایی و می‌گشتیم و ب چیزهای مثلا جذاب با دید که چی نگاه میکردم و با خودم میگفتم دلم باسه وقت هایی که با این چیزا به وجد میومدم تنگ شده.حس میکنم کلا از درون سنگ شدم کمتر چیزی هست که واقعا شور درونم رو برانگیخته کنه که حس زنده بودن بده و حس زندگی کردن اونم ی داستان خوبه،ی تجربه دراماتیک جذابه تو هر مدیومی.

حس کردم مثل اولین دفعاتی که به صدای آکاردئون توجه می‌کردم، قفسه‌ی سینه‌م خراش خورد. نمی‌دونم کی بودی که اینو فرستادی؛ ولی خیلی ازت ممنونم.

05-Mehrdad_Mehdi_Deltangi.mp38.46 MB

شدیدا تنها، جدا افتاده (از لحاظ ارتباطاتی که دلیل وجودشون برای طرف مقابلم، خودِ من و ارتباط با من باشه)، آدم‌گریز، اجتماع‌گریز و شاید حتی متنفر نسبت به همه آدم‌ها، و معلقم. عشق رو دیگه نمی‌تونم تجربه کنم و اگه آدم جالبی هم ببینم انقدر خسته‌م که تلاشی برای ارتباط نمی‌کنم، چون می‌دونم احتمالا به نظر اونم مزخرف میام یا دست کم باید خیلی تلاش کنم که بشناسم و به خصوص خودمو بشناسونم. برای همین بیشتر فاصله می‌گیرم و فقط از دور به ویترین آدم‌ها نگاه می‌کنم و تنفری نسبت بهشون حس می‌کنم.

من حس میکنم این چند وقت همه‌مون اینطوری شدیم به خاطر تمام چیزایی که تجربه کردیم شاید بعدا بهتر شیم...

جواباتونو خصوصی توی ربات میدم. ولی پیامای مربوطتون رو اینجا می‌ذارم که شاید بتونه کسی بجز من رو هم کمک کنه.

بیست و سه سالمه بچه‌ها:)) با این سوال تازه حس کردم حرفام یه جوری بود که انگار ته پیری هستم.

چند سالته مگه

https://t.me/paym_nashenasBot?start=TEmNaxuDhz شاید خواستین از تجربه‌ی خودتون چیزی بگین. ناشناسه.

این یادداشت‌ها اینجا بمونه، از شبایی که تغییر و خستگی رو تا استخون حس می‌کردم، ولی اونقدر خشک بودم که حتی بابتش گریه‌م هم نگرفت. شاید یه روز برگشتم و خوندمشون، آرزو می‌کنم اون روز دوباره قلبی داشته باشم، یا یه شوقی، امیدی، دلخوشی‌ای، چیزی...

تو جنگ بین من و تصورم از بزرگسالی، اون برد. تمام لحظات عمر و زندگیم تو اوایل جوونی و دوران دانشگاه که سعی‌مو کردم قدرشونو بدونم، حالا تبدیل شده به حسرت‌هایی که بازم فکر می‌کنم شاید به‌اندازه کافی قدرشونو ندونستم. صدای فریاد بلند میشه؛ انکارش نمی‌کنم. بزرگسالی منو خشکوند، چیزی که همیشه ازش می‌ترسیدم.

یکی یکی آدما رو از زندگیم میندازم بیرون. دوستم میگه آدما مزخرف شدن(مزخرف مودبانه‌شه)؛ راستم میگه، ولی همینم ترسناکه. یعنی هم من مزخرف شدم، هم آدما؟ یعنی شدیم یه اجتماع از آدمای مزخرف؟

صدائه بلننند داد می‌زنه،‌ حتی نمی‌فهمم چی میگه. فقط می‌دونم هدفش اینه که تکونم بده. یعنی نتیجه‌ی اون‌همه انرژی، اون‌همه شوق شکفتن، اون همه عشق و معنا؛ شد این؟ شد این‌همه سیاهی و تنهایی و بدبینی؟