نیلیشرابی|مبینا وفا
Ir al canal en Telegram
ᝰ.ᐟ کارشناسی ارشد آموزش زبان فرانسه دانشگاه تهران مینویسم و مستند میکنم و آکاردئون میزنم
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 277
Suscriptores
+424 horas
Sin datos7 días
+72230 días
Archivo de publicaciones
1 277
وقتی از آدمای ناشناس چیزایی رو دریافت میکنم که خیلی ازشون خوشم میاد، برام خیلی حس جالبی داره. اینکه حس میکنم یه سری آدمیم که با سلایق مشترک دور هم جمع شدیم، جوری که وقتی اون چیز دریافتشده (مثلا موسیقی) رو میبینم، حس میکنم طرف مقابلم خیلی منو میشناخته، در حالی که اصلا قضیه این نیست.
1 277
میتونه هرچیزی باشه؛ یه چیز تعریف کردنی، موسیقی، عکس، هرچی. تجربهش مثل لپلپ میمونه برام:)
1 277
سلام
دیشب پیام ناشناس خیلی تجربهی جالبی بهم داد. اگه دوست داشتین برام امشبم چیزمیز بفرستین. راستش یه وقتایی از اینکه تو این کانال صرفا من گویندهام خوشم نمیاد و حس میکنم جای یه ارتباط متقابل خالیه
1 277
یکی دو روز پیش بود که با دوستامون رفته بودیم ی جایی و میگشتیم و ب چیزهای مثلا جذاب با دید که چی نگاه میکردم و با خودم میگفتم دلم باسه وقت هایی که با این چیزا به وجد میومدم تنگ شده.حس میکنم کلا از درون سنگ شدم کمتر چیزی هست که واقعا شور درونم رو برانگیخته کنه که حس زنده بودن بده و حس زندگی کردن اونم ی داستان خوبه،ی تجربه دراماتیک جذابه تو هر مدیومی.
1 277
حس کردم مثل اولین دفعاتی که به صدای آکاردئون توجه میکردم، قفسهی سینهم خراش خورد. نمیدونم کی بودی که اینو فرستادی؛ ولی خیلی ازت ممنونم.
1 277
شدیدا تنها، جدا افتاده (از لحاظ ارتباطاتی که دلیل وجودشون برای طرف مقابلم، خودِ من و ارتباط با من باشه)، آدمگریز، اجتماعگریز و شاید حتی متنفر نسبت به همه آدمها، و معلقم. عشق رو دیگه نمیتونم تجربه کنم و اگه آدم جالبی هم ببینم انقدر خستهم که تلاشی برای ارتباط نمیکنم، چون میدونم احتمالا به نظر اونم مزخرف میام یا دست کم باید خیلی تلاش کنم که بشناسم و به خصوص خودمو بشناسونم. برای همین بیشتر فاصله میگیرم و فقط از دور به ویترین آدمها نگاه میکنم و تنفری نسبت بهشون حس میکنم.
1 277
من حس میکنم این چند وقت همهمون اینطوری شدیم
به خاطر تمام چیزایی که تجربه کردیم
شاید بعدا بهتر شیم...
1 277
جواباتونو خصوصی توی ربات میدم. ولی پیامای مربوطتون رو اینجا میذارم که شاید بتونه کسی بجز من رو هم کمک کنه.
1 277
بیست و سه سالمه بچهها:))
با این سوال تازه حس کردم حرفام یه جوری بود که انگار ته پیری هستم.
1 277
https://t.me/paym_nashenasBot?start=TEmNaxuDhz
شاید خواستین از تجربهی خودتون چیزی بگین. ناشناسه.
1 277
این یادداشتها اینجا بمونه، از شبایی که تغییر و خستگی رو تا استخون حس میکردم، ولی اونقدر خشک بودم که حتی بابتش گریهم هم نگرفت. شاید یه روز برگشتم و خوندمشون، آرزو میکنم اون روز دوباره قلبی داشته باشم، یا یه شوقی، امیدی، دلخوشیای، چیزی...
1 277
تو جنگ بین من و تصورم از بزرگسالی، اون برد. تمام لحظات عمر و زندگیم تو اوایل جوونی و دوران دانشگاه که سعیمو کردم قدرشونو بدونم، حالا تبدیل شده به حسرتهایی که بازم فکر میکنم شاید بهاندازه کافی قدرشونو ندونستم.
صدای فریاد بلند میشه؛ انکارش نمیکنم. بزرگسالی منو خشکوند، چیزی که همیشه ازش میترسیدم.
1 277
یکی یکی آدما رو از زندگیم میندازم بیرون. دوستم میگه آدما مزخرف شدن(مزخرف مودبانهشه)؛ راستم میگه، ولی همینم ترسناکه. یعنی هم من مزخرف شدم، هم آدما؟ یعنی شدیم یه اجتماع از آدمای مزخرف؟
1 277
صدائه بلننند داد میزنه، حتی نمیفهمم چی میگه. فقط میدونم هدفش اینه که تکونم بده. یعنی نتیجهی اونهمه انرژی، اونهمه شوق شکفتن، اون همه عشق و معنا؛ شد این؟ شد اینهمه سیاهی و تنهایی و بدبینی؟
