uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

نیلی‌شرابی|مبینا وفا

نیلی‌شرابی|مبینا وفا

Kanalga Telegram’da o‘tish

ᝰ.ᐟ کارشناسی ارشد آموزش زبان فرانسه دانشگاه تهران می‌نویسم و مستند می‌کنم و آکاردئون می‌زنم

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 276
Obunachilar
+624 soatlar
-77 kun
+83130 kun
Postlar arxiv
از این صفت‌های «ترین» که برای موقعیت‌های روزمره استفاده می‌کنن بدم میاد. فلان چیزو دیدم‌ خوشحال‌ترینم، این‌کارو کردم خسته‌ترینم، فلان‌چیز شده فلان‌ترینم؛ بهم حس اغراق بی‌جا و بدون لزوم میده. اصلا تو احساسات انسانی «ترین» وجود نداره آخه، همه‌ش نوساناته و نسبت به قبل و بعد و فرد به فرد، تفاوت و بیشتر و کمتر داره.

Repost from N/a
من امیررضام بیست سالمه فلسفه میخونم اما نمیدونم قراره چیکار بکنم چون دایره علایقم گستردس ولی بخش زیادیش رو هنر به ویژه تئاتر تشکیل میده و می‌خوام سعی کنم که انجامش بدم✨

من مبینائم؛ چند پتانسیلی‌ام. کارشناسی زبان و ادبیات فرانسه خوندم تو دانشگاه تهران، الان دانشجوی ارشد آموزش فرانسه‌م و دارم پایان‌نامه می‌نویسم. از بچگی عاشق فرانسه‌ام و نمیدونم دقیقا چرا. ساز محبوبم آکاردئونه و دارم یاد می‌گیرم، تازگیا کنارش سعی می‌کنم اوکوله‌له هم خودآموز یاد بگیرم. شغلم با تصویره، تولید محتوای تبلیغاتی می‌کنم برای اینستاگرام. از فیلم گرفتن، تدوین و مستند کردن خوشم میاد. شعر می‌نویسم و شعر دوست دارم. معمولاً آخر شبا دقیقا وقتی دارم سعی می‌کنم بخوابم بهترین ایده‌ها به ذهنم می‌رسه. بیشترین کاری که با مغزم انجام میدم هم ایده‌پردازیه. از چپ‌ها و اصلاح‌طلب‌ها و هرچیزی شبیه بهشون :) بدم میاد و بیشترین توضیحی که می‌تونم بدم اینه که اصالتاً ایرانی‌ام، ایران ۲۵۰۰ سال پیش. و دوس دارم تو زندگیم، تو بیان کردن خودم، و فضای مجازی‌م، واقعی باشم.❤️

بیاید یه کار دسته‌جمعی بکنیم!✨ هدف این کار اینه که معرفی‌نامه‌هامون زنجیره‌وار بچرخه تا آدمای شبیه هم، آدمای شبیه هم رو پیدا کنن.

📩.✦ ݁˖ اگه ما باهم همخونی‌ داریم و همو می‌فهمیم، این سه پیام رو فوروارد کنید تو چنلتون و زیرش یه پیام معرفی از خودتون بنویسید که منم شما رو بشناسم و پیامتونو تو کانالم بذارم که اگه کسی باهاتون احساس همخونی کرد، به کانالتون جوین شه.

به یه آقا ژلوفن دادم، اونم به من گردو داد. و بنظرم وقتی دستتو می‌بری زیر آب، رگه‌هایی که از شکست نور روی دست میفتن خیلی تصویر خاصی می‌سازه.

Video xabar00:42

Video xabar00:11

Video xabar00:13

ولی درباره‌ی دوتا چیز استثنا قائلم و می‌دونم توشون حرفه‌ای‌ام: یک-جوری که زندگی کار‌ می‌کنه و نیت‌ها و مدل‌های آدما رو خیلی خوب می‌فهمم و مغزم توی تحلیل کردنشون خیلی سریع عمل می‌کنه؛ دو-میدونم که چطور میشه چندپتانسیلی بود و زندگی رو پیش برد(چون معمولا جامعه به ما میگه اگه یه راه واحد رو انتخاب نکنی به هیچ‌جا نمی‌رسی)

به‌عنوان یه چندپتانسیلی مولتی‌تسکر درگیر کمال‌گرایی، اگه ازم بپرسن تو چی استاد و حرفه‌ای هستی، نمی‌تونم جوابی که می‌خوان رو بهشون بدم چون هیچوقت خودمو به عنوان یه حرفه‌ای معرفی نمی‌کنم، حتی اگه واقعا باشم، چون همیشه از خودم انتظارات بیشتری دارم.

آدم برای اینکه زیاد بنویسه یا باید نوشته‌هاش «حسی» نباشه و صرفا «مکانیکی و قاعده‌ای» باشه، یا اینکه اونقد تو فشار احساسی باشه که هی ازش نوشته ترشح بشه.

کنار اومدن با حس تنفر هم چیز عجیبیه، حالا برابر هرکی که باشه. هی می‌خوای خون‌ خودتو‌ کثیف نکنی، خودت و‌ روحتو اذیت نکنیا، بعد یه روز‌ یهو به این نتیجه می‌رسی که دنیا دو روزه، تو هم یه نقطه‌ی خیلی کوچیک تو این کهکشانی، همونطور که راحت احساسات مختلف رو تجربه میکنی، راحت هم نفرت بورز؛ اشکالی نداره.

قدم اول: یادمه این ضرب‌المثل «ادب از که آموختی، از بی‌ادبان» اولین چیزی بود که تو بچگی سعی کردم الگو قرارش بدم. اصطلاحاً «مرد» خونه‌ی ما، از جنس زن بدش میومد. بخوام باهاتون راحت باشم همیشه میگم دودول‌پرست بود. و خب متاسفانه اون الله بزرگی که همیشه براش نماز‌ می‌خوند، بهش اولین بچه‌شو دختر داد؛ که من باشم.

خوشحالم که می‌بینم هم‌نسلام تابوی «بزرگتر و احترام واجب» و همه‌ی خزعبلات مربوط بهش رو تشخیص میدن و می‌شکنن.

شاید یه روز جسارت اینو پیدا کنم که درباره‌ی مردی بنویسم که ظاهراً اسمش بابا بود ولی در واقع اولین و تنها منبع من بود برای تجربه‌ی حس تنفر؛ یعنی تنفر واقعی و خالص.

شب جَوون بود و ستاره‌ها رو شکار کردم.
+3
شب جَوون بود و ستاره‌ها رو شکار کردم.

Video xabar00:11

از دل خانه‌ی ویران از ته سفره‌ی بی‌نان نونی برداشتم و دیدم نام شعرم شده ایران