uz
Feedback
غَرِیْبْ

غَرِیْبْ

Kanalga Telegram’da o‘tish

• (اینجا تَراوُشاتِ احساس من رو میخونید.) ◾️صفحه اینستاگرام،ایتا،روبیکا و تلگرام: @ahhyyat

Ko'proq ko'rsatish
Eron150 307Toif belgilanmagan
201
Obunachilar
-124 soatlar
-17 kun
-1730 kun
Postlar arxiv
-آهیات -صد و هفده
(خیالِ تو شعر میشود)
دارم به لبت فکر میکنم واژه را شعر میکنم دارم به زلف بلندت باد میفرستم و شعر میکنم داری به باد میدهی‌اش هرچه را که بود ای هرچه هست من ، ز لبت شعر میکنم دارم برای داشتنت ، غم در آغوش میکنم داری رهام میکنی و از فراق ، تورا شعر میکنم آری شبیه غروبی ، بوسه ها به لبت پرت میکنم دیگر ندارمت ، به صدای قدمت گوش میکنم ای عشق من ، ای حقیقت در کنج استکان سر میکشم تو را ، هی به غمت فکر میکنم ظاهراً سروم ولی ریشه ام با غم پر است بی‌ثمر هستم ولیکن با غمت سر میکنم
آهی
@AHHYYAT

یه قلب پاره پاره ؛ قسم خوردن نداره...

تو دل یه بچه رو شکستی...!
-آهی

تصور کن...

میخواهم که به تو و آن چشمان لعنتی ات فکر نکنم ؛ امّا بی‌اختیارم و در خیالم تورا به آغوش میکشم.
-آهی

از تو چه پنهان ؛ این روزها چشمانت در دلم جا خوش کرده اند.
-آهی

چه با کلاس😎

به قول برادر :
من از خودم یه سرزمین ساختم ؛ تو شب و روز فکر اونورِ مرزی.

🫠
+1
🫠

🫠
+1
🫠

اصلیه چشمای من بود که اونطوری نگات می‌کرد.

«یک روز ‏یک نفر می‌آید ‏و جای تمام زخم‌هایت را ‏با شعر عوض می‌کند.» ‏- دیدم ماداک 𓆝 𓆟 𓆞𓆝 𓆟

( ناگهانی ها)
دوست ندارم کسی ببینه چشاتو حتی اگه خودم بیفتم،نمیدمش به کسی دستاتو
-آهی

-جرم -کاظم بهمنی

هر جایی که باشی ؛ مخاطب شعرامی...
-آهی

دلیل نمیشه چون ندارمت سرت حسود نباشم! مواظب کارات باش. 😒😡

Ovozli xabar00:25

کاروانی شکر از مصر به شیراز آید اگر آن یار سفرکرده ما بازآید گو تو بازآی که گر خون منت در خورد است پیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید نام و ننگ و دل و دین گو برود این مقدار چیست تا در نظر عاشق جانباز آید من خود این سنگ به جان می‌طلبیدم همه عمر کاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید اگر این داغ جگرسوز که بر جان من است بر دل کوه نهی سنگ به آواز آید من همان روز که روی تو بدیدم گفتم هیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس آن که محبوب من است از همه ممتاز آید گر تو بازآیی و بر ناظر سعدی بروی هیچ غم نیست که منظور به اعزاز آید -سعدی

گر آزادم کنی ور بنده خوانی مرا زین قید ممکن نیست جستن گرم دشمن شوی ور دوست گیری نخواهم دستت از دامن گسستن -سعدی

ولیکن صبر تنهایی محال است که نتوان در به روی دوست بستن -سعدی