Désirée
Kanalga Telegram’da o‘tish
دزیره در فرانسه یعنی آرزو شده . آرزو دارم که به خورشید برسم ... نامه رسانِ دزیره : @Lejournaldusoleilbot
Ko'proq ko'rsatishEron118 080Toif belgilanmagan
673
Obunachilar
+1024 soatlar
+357 kunlar
+33830 kunlar
Postlar arxiv
671
نمیدونم ولی مثلا اگه من الان بگم خون می رود نهفته ازین زخم اندرون ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد یا عکس از فنجان های خالی قهوه بذارم کدوم بیشتر گویای رنج وجودم هست ؟ انگار فقط واژه ها هستند که میتونن عمق رنج رو بیان کنند ...
671
https://t.me/lejournaldusoleil/6412
نیازی نیست همه چیز رو بگی عزیزم
قرار نیست اینجا آینه کل زندگیت باشه
بعضی وقتا حتی حرف زدن هم سخته
خودت رو مجبور نکن
گاهی همون عکسی که میزاری کلی حرف پشتشه و لزوما نیازی نیست همه داستانش رو بدونن، اینجوری هر کسی تعبیر خودش رو داره، دقیقاً مثل وقتایی که یه شعر یا رمان رو به سلیقه خودمون تعبیر میکنیم با اینکه شاید منظور شاعر اصلی همون نباشه
اتفاقاً همینه که این مدل شعرا و داستانا رو قشنگ میکنه
میگن دو مدل داستان داریم، داستان خواندنی و داستان شنیدنی
داستان خواندنی اونیه که یکبار میخونی و تموم میشه و شاید بعدها یادت نمونه، اینا داستانایین که همه چیز رو میگن
ولی داستان شنیدنی اونیه که آخرش نمیفهمی دقیقاً منظورش چیه، تا ابد میتونی راجبش بحث کنی و ارزشش رو داره، چون همه چیز رو نگفته، مثل حافظ، مولانا و ...
چنلا هم میتونن خواندنی یا شنیدنی باشن
ولی به هر حال همشون مخاطب خودشونو دارن
به نظرم تو از نوع شنیدنی هستی، همینطوری بمون 🦋🩵
671
کاش حداقل در کشوری زندگی نمیکردم که میدونستم ته همهی تلاشهام هیچه و جوان ایرانی محکومه به شکست ...
671
یا مثلا بگم که چقدر آرزو کردم آخرین تابستون دورهی کارشناسی برم کلاس باله و زبان آلمانی و آبرنگ و کلی کلاس دیگه اما درنهایت روزهام خلاصه شده در کار و کار و کار و درس ... چرا ؟ چون اگه کار نکنم اگه درس نخونم تموم زحماتم به باد میره و باید روزی ۱۲ ساعت توی این گرما سگ دو بزنم ! من کجا بگم از این حسرت هام ؟ کجا بگم از ناکامیهام ؟ از غمهام ؟ از چیزهایی که روی دلم مونده که نمیدونم دیگه کی و کجا میتونم تجربه کنم ...
671
از اینکه اینقدر خودم رو دارم اینجا سانسور میکنم واقعا متنفرم !
میخوام بازهم بنویسم ... از اضطراب از غم از خوشحالی از چیزهایی که خوشحال یا غمگینم میکنند . من میخوام حرف بزنم ! میخوام بنویسم ... چون در نهایت واژهها هستند که از من به جا میمونند ...
میخوام بگم که این روزها چقدر مضطرب و پریشونم ... که چقدر داره بهم سخت میگذره و تموم دنیای من در قید یک نتیجهی لعنتی شده ! میخوام بگم که چقدر در عین حال که بزرگسالی رو دوست دارم ، ازش خستهم و بریدهام ... میخوام بگم که از انتقال حس خوب و همیشه نشون دادن روی خوش زندگیم ناتوانم ... میخوام بگم که منم یک انسانم و واقعا کم آوردم ... و گاهی فقط به یک جملهی "درکت میکنم" یا یک "بغل" نیاز دارم ...
671
و کامو یک بار دیگه ذهن من رو با یک سوال تنها گذاشت : آیا انقلاب ارزشش بیشتر از جان انسانهای امروزه ؟
