es
Feedback
Désirée

Désirée

Ir al canal en Telegram

دزیره در فرانسه یعنی آرزو شده . آرزو دارم که به خورشید برسم ... نامه رسانِ دزیره : @Lejournaldusoleilbot

Mostrar más
Irán118 080La categoría no está especificada
673
Suscriptores
+1024 horas
+357 días
+33830 días
Archivo de publicaciones
به نظرم طراوت باید بیشتر از اینها ممبر داشته باشه :)

photo content
+3

اسکچ قشنگت به کنار عاشق ناخنات شدم ^^

Repost from N/a
Don't ever forget to live.
Don't ever forget to live.

واو ...

Repost from N/a
photo content

چه ترکیبی 🤌

Repost from N/a
Books. Watermelon. Silence.
+1
Books. Watermelon. Silence.

اگه اون بود احتمالا می‌پرسید : کیانا از چی داری فرار می‌کنی ؟

یکهو وسط روزم اینطوری میشم که : من تراپیستم رو می‌خوام !

نمیدونم ولی مثلا اگه من‌ الان‌ بگم خون می رود نهفته ازین زخم اندرون ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد یا عکس از فنجان های خالی قهوه بذارم کدوم بیشتر گویای رنج وجودم هست ؟‌ انگار فقط واژه ها هستند که میتونن عمق رنج رو بیان کنند ...

https://t.me/lejournaldusoleil/6412 نیازی نیست همه چیز رو بگی عزیزم قرار نیست اینجا آینه کل زندگیت باشه بعضی وقتا حتی حرف زدن هم سخته خودت رو مجبور نکن گاهی همون عکسی که میزاری کلی حرف پشتشه و لزوما نیازی نیست همه داستانش رو بدونن، اینجوری هر کسی تعبیر خودش رو داره، دقیقاً مثل وقتایی که یه شعر یا رمان رو به سلیقه خودمون تعبیر میکنیم با اینکه شاید منظور شاعر اصلی همون نباشه اتفاقاً همینه که این مدل شعرا و داستانا رو قشنگ می‌کنه میگن دو مدل داستان داریم، داستان خواندنی و داستان شنیدنی داستان خواندنی اونیه که یکبار می‌خونی و تموم میشه و شاید بعدها یادت نمونه، اینا داستانایین که همه چیز رو میگن ولی داستان شنیدنی اونیه که آخرش نمی‌فهمی دقیقاً منظورش چیه، تا ابد میتونی راجبش بحث کنی و ارزشش رو داره، چون همه چیز رو نگفته، مثل حافظ، مولانا و ... چنلا هم میتونن خواندنی یا شنیدنی باشن ولی به‌ هر حال همشون مخاطب خودشونو دارن به نظرم تو از نوع شنیدنی هستی، همینطوری بمون 🦋🩵

https://t.me/lejournaldusoleil/6412 🫂 منم همینطور منم همینطور

کاش حداقل در کشوری زندگی نمیکردم که میدونستم ته همه‌ی تلاش‌هام هیچه و جوان ایرانی محکومه به شکست ...

یا مثلا بگم که چقدر آرزو کردم آخرین تابستون دوره‌ی کارشناسی برم کلاس باله و زبان آلمانی و آبرنگ و کلی کلاس دیگه اما درنهایت روزهام خلاصه شده در کار و کار و کار و درس ... چرا ؟ چون اگه کار نکنم اگه درس نخونم تموم زحماتم به باد میره و باید روزی ۱۲ ساعت توی این گرما سگ دو بزنم‌ ! من کجا بگم از این حسرت هام‌ ؟ کجا بگم از ناکامی‌هام‌ ؟ از غم‌هام ؟ از چیزهایی که روی دلم مونده که نمیدونم دیگه کی و کجا میتونم تجربه کنم ...

از اینکه اینقدر خودم رو دارم اینجا سانسور می‌کنم واقعا متنفرم ! میخوام بازهم بنویسم ... از اضطراب از غم از خوشحالی از چیزهایی که خوشحال یا غمگینم می‌کنند . من میخوام حرف بزنم ! می‌خوام بنویسم ... چون در نهایت واژه‌ها هستند که از من به جا می‌مونند ... می‌خوام بگم که این روزها چقدر مضطرب و پریشونم ... که چقدر داره بهم سخت می‌گذره و تموم دنیای من در قید یک نتیجه‌ی لعنتی شده ! می‌خوام بگم که چقدر در عین حال که بزرگسالی رو دوست دارم ، ازش خسته‌م و بریده‌ام ... می‌خوام بگم که از انتقال حس خوب و همیشه نشون دادن روی خوش زندگیم ناتوانم ... می‌خوام بگم که منم یک انسانم و واقعا کم آوردم ... و گاهی فقط به یک جمله‌ی "درکت می‌کنم" یا یک "بغل" نیاز دارم ...

واقعا حس میکنم بیخودیه

لطفا با سرت نزنه با تشکر ممنونم🙏

یک وقتهایی به سرم میزنه اینجارو پاک کنم و کلا از همه جا محو شم .

و کامو یک بار دیگه ذهن من رو با یک سوال تنها گذاشت : آیا انقلاب ارزشش بیشتر از جان انسان‌های امروزه ؟