uz
Feedback
حوالیِ ساحل؛

حوالیِ ساحل؛

Kanalga Telegram’da o‘tish

زمزمه‌ای در اقیانوس🌊؛ . . . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=6225045364

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
210
Obunachilar
-124 soatlar
-57 kun
-530 kun
Postlar arxiv
photo content
+1

”The sun was setting behind the mountains, painting the sky in shades of orange and pink. A gentle breeze blew through the trees, and for a moment, everything felt peaceful and perfect.”

photo content
+1

ایستگاه قطار، همیشه بویِ هم‌سفرانِ گذری را می‌دهد؛ ترکیبی از عطرِ قهوه، دودِ سیگار و بویِ خاکِ نم‌خورده. او روی نیمکتِ فلزی و سرد نشسته بود و به صفحه بزرگِ نمایشگر خیره شده بود که زمان‌ حرکت را با بی‌رحمی نشان می‌داد. همه در ایستگاه، یا در حالِ رفتن بودند یا در حالِ رسیدن. هیچ‌کس در جایِ “بودن” نبود. مرد مسافری که با گوشی‌اش زمزمه می‌کرد، زنی که با چشمانی خسته به ساعت مچی‌اش نگاه می‌کرد، و آن پسر جوانی که با کوله‌پشتیِ بزرگش، انگار داشت تمامِ آینده‌اش را با خودش حمل می‌کرد. او احساس می‌کرد ایستگاه، مثل یک حفره‌ی بزرگ در زمان است؛ جایی که آدم‌ها برای لحظه‌ای از مسیرِ اصلی زندگی‌شان خارج می‌شوند تا منتظرِ چیزی باشند که قرار است آن‌ها را به جای دیگری ببرد. او نمی‌دانست خودش منتظرِ کدام قطار است؛ قطاری که او را به گذشته برگرداند، یا قطاری که او را به جایی ببرد که هنوز نامی از آن نمی‌دانست. صدای بلندگوی ایستگاه، سکوتِ میانِ انتظار را شکست و اعلام کرد که قطارِ بعدی با تأخیری طولانی خواهد رسید. او آهی کشید، پالتویش را جمع کرد و به جای اینکه عصبی شود، فقط به رد شدنِ لکه‌های نور بر روی زمین نگاه کرد. شاید این تأخیر، فرصتی بود تا فقط، برای چند دقیقه، در میانِ این همه گذری، کمی درجا بزند و نفس بکشد.

Repost from N/a
photo content

Repost from N/a
بوی بارانی را می‌دهد که به‌جای خیابان، دل آدم را خیس می‌کند. https://t.me/inthe_ocean

اما عزیزِ من، غم ما برای آن دو روزِ خونین و عزیزانِ از دست رفته پایانی ندارد.

صدای تیک‌تاک ساعتِ دیواری، تنها چیزی بود که سکوتِ اتاق را می‌شکست. او روی صندلیِ قدیمیِ چوبی نشسته بود و به کتابی که نیمه‌باز مانده بود، خیره شده بود؛ کتابی که از مدت‌ها پیش باید تمام می‌شد، اما انگار بخشی از زندگی‌اش بود که در میان صفحاتش گیر کرده بود. از پنجره، نورِ زرد و لرزانِ چراغ‌های خیابان به داخل می‌خزید. مردم در بیرون، با چترهایی که زیر بارانِ ریزِ شب، مثل سایه‌هایی مبهم به نظر می‌رسیدند، با عجله رد می‌شدند. او با خودش فکر کرد: “همه به کجا می‌روند؟” شاید همگی مثل او، در جستجویِ خانه‌ای بودند که در آن، زمان کمی کندتر حرکت کند. او دستش را در جیبِ پالتویش برد و انگشتانش به کلیدهای سردِ فلزی برخورد کرد. این کلیدها، نمادِ درهایی بودند که او باز کرده بود، اما هیچ‌کدام او را به آن آرامشی که در یاد داشت، نرسانده بودند. تصمیم گرفت بلند شود. برخاستن، از نشستن سخت‌تر بود؛ انگار باید وزنِ تمامِ خاطراتی که در آن اتاق جمع شده بود را از روی شانه‌هایش برمی‌داشت. او به سمتِ در رفت، اما قبل از اینکه دستش را به دستگیره برساند، مکث کرد. شاید قرار نبود امروز چیزی تغییر کند؛ شاید قرار بود فقط، همین‌طور با این بارانِ بی‌صدا، هم‌مسیرِ شب باشد.

photo content
+3

Repost from N/a
اخیراً چنین احساسی دارم، که گویی کسی یا چیزی روحم را دزدیده است. کالبدم بدونِ روح، باعث انزجار و روان پریشی‌ام می‌شود.

Video xabar00:02

چای‌اش سرد شده بود و او هنوز به پنجره خیره بود، خیابان پر از آدم‌هایی بود که هر کدام در دنیای کوچک خودشان زندانی بودند. هر کسی با کوله‌پشتیِ سنگینِ نگرانی‌هایش، به سوی مقصدی می‌دوید که مشخص نبود کجاست. او از این همه شتاب می‌ترسید. می‌خواست برای لحظه‌ای، فقط برای یک دقیقه، تمام این دویدن‌ها را متوقف کند. می‌خواست بفهمد آخرین باری که واقعاً “حس” کرده بود، چه زمانی بوده است؟ زمانی که نه به ساعت نگاه کرده باشد و نه به تقویم، بلکه فقط در لحظه حضور داشته باشد.

"                       رشتِ عزیزم                           "

photo content
+1

در دنیا چیزهای خوبی وجود دارد که می‌توان برایشان جنگید.

photo content
+1

Dariush - Cheshme Man.mp36.86 MB

photo content
+1

Repost from RegaPlus