حوالیِ ساحل؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
زمزمهای در اقیانوس🌊؛ . . . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=6225045364
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
214
المشتركون
-124 ساعات
-17 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
214
صدای تیکتاک ساعتِ دیواری، تنها چیزی بود که سکوتِ اتاق را میشکست. او روی صندلیِ قدیمیِ چوبی نشسته بود و به کتابی که نیمهباز مانده بود، خیره شده بود؛ کتابی که از مدتها پیش باید تمام میشد، اما انگار بخشی از زندگیاش بود که در میان صفحاتش گیر کرده بود. از پنجره، نورِ زرد و لرزانِ چراغهای خیابان به داخل میخزید. مردم در بیرون، با چترهایی که زیر بارانِ ریزِ شب، مثل سایههایی مبهم به نظر میرسیدند، با عجله رد میشدند. او با خودش فکر کرد: “همه به کجا میروند؟” شاید همگی مثل او، در جستجویِ خانهای بودند که در آن، زمان کمی کندتر حرکت کند. او دستش را در جیبِ پالتویش برد و انگشتانش به کلیدهای سردِ فلزی برخورد کرد. این کلیدها، نمادِ درهایی بودند که او باز کرده بود، اما هیچکدام او را به آن آرامشی که در یاد داشت، نرسانده بودند. تصمیم گرفت بلند شود. برخاستن، از نشستن سختتر بود؛ انگار باید وزنِ تمامِ خاطراتی که در آن اتاق جمع شده بود را از روی شانههایش برمیداشت. او به سمتِ در رفت، اما قبل از اینکه دستش را به دستگیره برساند، مکث کرد. شاید قرار نبود امروز چیزی تغییر کند؛ شاید قرار بود فقط، همینطور با این بارانِ بیصدا، هممسیرِ شب باشد.
214
Repost from N/a
اخیراً چنین احساسی دارم، که گویی کسی یا چیزی روحم را دزدیده است. کالبدم بدونِ روح، باعث انزجار و روان پریشیام میشود.
214
چایاش سرد شده بود و او هنوز به پنجره خیره بود، خیابان پر از آدمهایی بود که هر کدام در دنیای کوچک خودشان زندانی بودند. هر کسی با کولهپشتیِ سنگینِ نگرانیهایش، به سوی مقصدی میدوید که مشخص نبود کجاست. او از این همه شتاب میترسید. میخواست برای لحظهای، فقط برای یک دقیقه، تمام این دویدنها را متوقف کند. میخواست بفهمد آخرین باری که واقعاً “حس” کرده بود، چه زمانی بوده است؟ زمانی که نه به ساعت نگاه کرده باشد و نه به تقویم، بلکه فقط در لحظه حضور داشته باشد.
214
کسی آن را نمیفهمید، تنهاییاش را در استکانِ چایِ دمکردهای خلاصه کرد و کنارِ پنجره به تماشا نشست؛ آنقدر سخت بود فهمیدن خود واقعیِ او؟ به هر حال نمیدانست.
درمانی نبود و تنها مرهم، چایِ سردی بود که طعمِ تلخِ تنهاییاش را تکرار میکرد.
214
Repost from مگه تموم عمر چندتا بهاره؟🍎
اینجا جوین شو و این پیام و فور کن؛
فولدر بزنم جذب+۲۷۰بگیری.
214
سالها بعد، دفترِ قدیمیشان را گشودند. میان ورقهای زردشده، خاطراتی جا مانده بود که دیگر جزئیاتشان را به یاد نمیآوردند؛ نه آن خندهها، نه آن روزها، نه حتی دلیل بعضی از لبخندها. یکی آرام خندید و گفت: «چه بسیار چیزها که از یادمان رفته...» دیگری دستی بر صفحهها کشید و گفت: «مگر قرار بود همهچیز را به خاطر بسپاریم؟ همین که روزی کسی بود که این لحظهها را با او زندگی کردیم، برای ماندگار شدنشان کافیست.»
