Panda world 🐼
Kanalga Telegram’da o‘tish
به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
229
Obunachilar
-124 soatlar
+167 kunlar
+1830 kunlar
Postlar arxiv
روز بعد، هوا بارونی بود. تدریس تازه تموم شده بود و لوکا، از خونه رفت بیرون. کای، چتر ناآشنایی رد دم در دید، بهترين بهونه، برش داشت و با تمام سرعتش، از پله ها به پایین دوید. زیر سایهبون ساختمون، پیداش کرد:" هی هی لوکا!" چتر رو بهش داد، تشکرش رو شنید و احساساتش رو بی پرده گفت:" دوستت دارم." این توی ذهنش بود، یکم رسمی تر گفت:" راستش ازت خوشم اومده. میشه، اگه میشه ..." رسمی نه، درواقع دستپاچه داشت میگفت، که حرفاش قطع شد:" متاسفم. من به خواهرت علاقه دارم." برای چند ثانیه، بدنش سرد شد. سر شد. سرش سنگین، اما به حالت عادی برگشت، البته و صد البته هر کی بود از خواهرش خوشش میومد. اون خیلی خوشگل و جذاب بود:" اوه، اوه باشه پس، مزاحمت نمیشم. شرمنده." با یه خداحافظی سرد، سوار ماشینی شد که راننده شخصیش بود، آبجیش راست میگفت. پولدار بودن. البته، یکمم دلخور شد:" کارا تو که گفتی مخشو نزدی..." اشک تو چشماش جمع شد، وقتی در رو پشت سرش میبست دوباره خواهرش رو به یاد آورد:" درسته، کارا راست میگفت. اصلا لازم نداره که مخ کسی رو بزنه، مخ طرفش به یه نگاه بهش زده میشه..." " کای، چترشو دادی؟..." هر دو سکوت کردن، کای میخواست اول اشکای بیخودشو پاک کنه:" کاش... کاش دختر بودم." " هاه... دیوونهای؟ میدونی من چند بار تو عمرم آرزو کردم کاش پسر بودم؟" یه بحث مزخرف، باز نفرت از خود. " چرا اونوقت؟ نمیخوای پسر باشی جنابعالی؟ چون یه نفر ردت کرد؟ خب ولش کن حتما لیاقتتو نداشته. خودم یکی بهتر برات پیدا میکنم اصلا! ولی هرگز دیگه اینو نگو. میدونی چند میلیون دختر از دختر بودن خودشون متنفرن؟" " چرا اونوقت نخوان دختر باشن؟" کارا باید بالا رو نگاه میکرد، از یه جایی، دیگه خواهر بزرگه قد بلند نبود، قد برادرش اونقدری شده بود که نیاز به چیزی زیر پاش نداشته باشه که لامپ رو عوض کنه. " چون دختر بودن یعنی کشته شدن، منع از کار منع تر زندگی یعنی سوءاستفاده یعنی اجبار یعنی زندانی یعنی تبعیض یعنی" " یه جوری میگی انگار پسر بودن یعنی گل و بلبل! میخوای برات از پسر بودن بگم؟'' کارا چرخید و "همف" گفت و رفت:" لازم ندارم بشنوم، به اندازه کافی جامعهام رو دیدم. و، خودم تو رو بزرگ کردم و دارم میبینم مشکلات پسرونتو. چون طرفت استریته از خودت ناراضی." برگشت و با دست کوبید و سینه داداشش:" احمقی دیگه! تو هم باید از همه چیز خودت راضی باشی. بیا هر چی هستیمو، واقعا هستیم رو دوست داشته باشیم. هر جنسیت یا گرایشی که هستیم. به بقیه هم احترام بذاریم." کارا رفت، به آشپزخونه. تو راه هنگ لامپ رو خاموش کرد و یه چراغ روغنی روشن کرد، نور زردش کل خونه چهار دیواری کوچیک رو روشن میکرد. یه میز، یه پنجره، یه تخت دو طبقه داخل کمد دیواری، هر کس میدید تعجب میکرد. البته چاره هم نبود، کلا یک اتاق خیلی کوچیک داشت این خونه، که کامپیوتر و چند تا خرت و پرت اونجا انبار شده بود، و پذیرایی.. خیلی کوچیک بود. تقریبا چهار در چهار بود. پشت میز نشست چون بعد از رفتن شاگرد، وقت غذاست. اما بشقاب غذا سرد بود:" چرا گرمش نکردی؟" کارا نشست و شروع کرد:" اوه بیخیال، خیلی گشنمه و خسته ام پس گیر بیخود رو بذار برای یه روز دیگه." آه طولانی کشید و غذاشو خورد. فردا، و روز بعدش، باز هم اون پسر اونجا بود. همچنان نگاهش هم نمیکرد. دیدنش بعد از یه اعتراف رد شده خیلی براش خجالت آور بود، پس درست وقتی که خواهرش برای جواب دادن تلفن به بالکن خونه رفت، گفت:" هی لوکا، دیگه نیا." " اونوقت چرا؟" " چون من خوشم نمیاد بیای!" لوکا اخم بزرگ کای رو که دید، ابرو بالا انداخت:" قبل این که از من خوشت میومد، چون ردت کردم و گفتم از خواهرت خوشم میاد دیگه حق ندارم بیام؟" قبل از اینکه کای جواب بده، کارا داخل اومد:" خب خب شرمنده منتظر موندی لوکا. درس چندم بودیم؟" کای فقط از داخل کمد، از روی تختش، نگاه میکرد که خسته شد. برای اولین بار، در کمد رو بست و خوابید.
کلید رو انداخت توی در، چرخوند و بازش کرد. چیزی که باهاش رو به رو شد توی خونه ای که باید فقط خودش و خواهرش میبودن، چیز عجیبی نبود. البته که یه پسر همسن و سال خودش این موقع و بعد از مدرسه، تقریبا ساعت هفت و نیم عصر اصلا چیز عجیبی نبود، اونم وقتی خواهر بزرگترش تنها داخل خونه بود. درسته، چون اون یه معلم خصوصی بود. صبح زود تا شیش عصر توی شرکت و هفت عصر تا ده شب، درحال تدریس توی خونه. با اینحال بازم دخل با خرج نمیخوند. " کای، خونهای؟ مدرسه چطور بود؟" موهای بلند و فر، ژاکت قرمز کای رو روی کراپ تاپ مشکی پوشیده بود و یه شلوار طوسی رنگ. " آبجی تو بازم ژاکت منو پوشیدی؟" از نظر کای، خواهرش خیلی زیاد خوش خنده بود، و نظرش درست بود:" هاهاها ژاکتت مال منه!" پسر رو به روش، با بهت نگاهش میکرد، اما کای توجهی نداشت و فقط کفشاشو در میآورد:" کای، ایشون شاگرد جدیدمه. لوکا برِین. لوکا، این درازی که میبینی کلش شبیه لونه کلاغه، داداشم کایه. سلام کن. کای" کای اما خسته "هاااا" گفت و از کنارش رد شد. " واقعا ممنونم ازتون خانوم کارا، همین نیم ساعتی که اینجا بودم خیلی خوب درس رو یاد گرفتم." درسته، عجیب بود که شاگرد خواهرش وقتی هنوز اول تدریسه، دم در بایسته و تمام چراغ ها هم خاموش باشه؟ " مراقب خودت باش و با والدینت حتما راجبش صحبت کن، قول میدم برای جلسه بعد از این مشکلات پیش نیاد." وقتی کلید چراغ رو زد متوجه شد مشکل چیه، یا برق رفته یا لامپ سوخته. به محض بسته شدن در، از خواهرش پرسید:" سوخته یا باز قطع کردن؟ مگه نگفتی این ماه پول برق رو دادی؟" " داادم دادم فقط لامپ سوخته" " آهه آبجی... حالا باز باید برم لامپ بخرم؟" " غر نزن خودم فردا تو راه برگشت میگیرم. بشین برات غذا بیارم." نشست پشت میز، و گوشیشو در آورد از توی جیبش، کیف از روی کولش افتاد و توی سکوت و تاریکی فقط صدای افتادن کیفش و نور گوشی روی صورت خستش احساس میشد. خواهرش با یه دیگ و دو بشقاب رو به روش نشست:" غذا غذا هورا!" " آبجی میگم... مخ این پسره رو زدی؟" " ها؟ نه، من به بچه مچه علاقه ندارم." گوشیشو با صفحه روشن گذاشت روی میز، محتوای مورد علاقش درحال پخش بود. پسرای خوشگل و عضلانی، قد بلند با اعتماد بنفس. چیزی که دقیقا خودش هم بود. " خب... پس من مخشو میزنم." قاشق از دست خواهرش افتاد، هنگ کرده بود. خیلی آروم دستشو گذاشت روی میز و با صدای ته چاهی گفت:" یه دختر خیلی خوشگل میشناسم که..." " آبجی، خیلی وقت بود میخواستم اینو بهت بگم، ولی من گیام." با شنیدنش، خواهرش دیگه چیزی نگفت جز اینکه قاشقش رو برداشت و با ناباوری لقمه رو توی دهنش گذاشت، البته حینش گفت:" چی بگم برو تونستی مخشم بزن خانوادشم پولدارن چه بهتر." البته از قیافش مشخص بود که گیجه و برای هضم قضیه یکم زمان لازم داره، ولی واکنش چندانی نداشت. کای توی دلش با خودش میگفت:" دیدی چیزی نگفت؟ دیدی بیخودی نگران بودی؟" " فقققط!" شروع شد، وای شروع شد. " پسری که ازت خیلی بزرگتر باشه، هرگز، تاکسیک، هرگز، خیانتکار باشه، هرگز! ترجیحا با پسرای زشت هم نگرد اگر خواستید با هم گوهی بخورید، یا توی این خونه نباشه یا وقتی باشه که من نیستم!" کای صداش یکم بالا رفت:" ابجی یعنی واقعا فکر کردی من وقتي تو خونه ای دوست پسرم رو میارم جلو تو گوهخوری کنم؟" خب کارا از حرف خودش خندش گرفت و بشقاب کای رو پر کرد:" بخور ببینم واسه من زر زرو شده." دو جلسه تدریس خصوصی گذشت، کای معمولا خوشش نمیومد توی خونه درس بخونه چون هوشش مثل خواهرش بود. نخونده بالاترین نمره رو داشت. ولی همیشه نگاه میکرد خواهرش چطور تدریس میکنه. یک به خاطر مهارت خیلی خوب اجتماعی و تدریس و اعتماد بنفس و زیبایی خواهرش که هميشه شگفت زدش میکرد، اما اینبار به خاطر دلیل دیگه هم بود. پسری که خواهرش بهش تدریس میکرد:" خب ما در سال ۱۹۴۵... کای، میشه لطفا تلفنم رو جواب بدی؟ شاید مامانه." کای از جا بلند شد، اون پسر، لوکا، حتی یه نیم نگاهی هم بهش ننداخت. قبل از پیدا کردن گوشی از گوشه گوشه خونه تو دلش میگفت:" کی به ابجی زنگ میزنه جز مامان؟ فقط مامان" حدسش هم درست بود، دکمه سبز پاسخ رو زد و در بالکن رو باز کرد و پشت سرش بست. جواب احوال پرسی مامانش رو میداد درحالی که توی فکرش بود چطوری به اون پسر ابراز علاقه کنه.
Repost from ✐ᝰ. ᴀᴠᴀ ᴘᴀɪɴᴛᴛ 𐦂𖨆𐀪𖠋
بازم لرد دوان تیان رو داریم🥹✨
با لرد کیتی(اون پنجه کوچولو تو یقشو ببینید😭✨ با اون چنگالای تیز🥹✨)
#Wip
شاید عروس خوندید متوجه یه امری بشید
چون داستان از زبان اول شخص و ماهان، توصیفات یکم...اینور اونورن
ماهان زنا رو خیلی قشنگ و با ریزجزئیات توصیف میکنه
توصیفش از مردا: یه مرد زشتی
یه یارویی رنگ موهاش شبیه بابامه
کلا فقط رنگ موها رو میبینه واسه مردا
دخترا رو از سر تا پا توصیف میکنه
بیس کلی داره وگرنه بر اساس یک کار مشخص بخوام بنویسم احساس کپی کار بودن بهم دست میده خودمو میکشم
زیاد اوریجینالش کردید لطفا از دفعه بعد راهنمایی های صاف و سادهتر کنین و اول از همه خودتون هم بدونید اسمش چیه
