uz
Feedback
گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

Kanalga Telegram’da o‘tish

نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
238
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
روزی که تکرار می‌شود همیشه همین‌طور است نه؟ یک اتفاق کوچک تو را پرت می‌کند به خاطره‌ای بزرگ. هر بار با هر اتفاق کوچکی که ربط به آن خاطره دارد، می‌بینی وسط آن خاطره‌ای. خاطره‌ای که آنقدر مهم است که با یک لمس دوباره و دوباره و دوباره برایت تکرار می‌شود. آن روز برای ملیحه و طاهر هم همین بود. از همان خاطره‌ها که با هر چیزی باز برایشان تکرار می‌شد. همان روزی که آنها چیزی را به دست آوردند که همیشه می‌خاستند. چیزی که همیشه آرزویش را داشتند. یک بچه. بچه‌ای که هیچ‌کس را نداشت. یک بچه‌ی مرده. هیچ‌کس نیامد جنازه‌اش را تحویل بگیرد. پس می‌توانست برای آنها باشد. حتا اگر مرده باشد. آنها آن روز بچه‌ای را به دست آورده بودند که هیچ‌وقت نداشتند. بچه‌ای که مرده بود و می‌توانست برای آنها باشد. می‌توانستند دوستش داشته باشند. می‌توانستند برایش اسم انتخاب کنند. آن روز آنها بچه دار شده بودند و حالا هر چیزی آنها را به آن روز می‌برد. هربار که توت پزان می‌شد. هربار که صدایی از بیرون می‌آمد. هر بار که جسدی پیدا می‌شد. هربار که رودخانه را می‌دیدند. هربار هربار هربار همان روز تکرار می‌شد، روزی که بچه‌شان را پیدا کرده بودند. ندا احمدی :): سپرده به زمین، یوزپلنگانی که با من دویده‌اند، بیژن نجدی #هم‌کاوی با تحقیقاتی مطالعاتی‌ها آناهیتا آهنگری: نجدی ما به سر رسید سارا چگنی: با یوزپلنگان نجدی دویدیم سحر فرهادی: ملیحه به چه می‌اندیشند؟ الهه‌ علیزاده: بعد از مرگ چه می‌ماند؟ فرشته برگی: واقعی بودن داستان امتیاز است؟ شیما صادقی: شاعرانگی با نجدی در هشت هفته نازلی حسینی: سوگ طاهر و ملیحه @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

یاس‌ها را به گردن آویخته دخترکی که گریه می‌فروشد ندا احمدی :): @yaddashtneda

هر بار که می‌روی چهارشنبه است ندا احمدی :): ‌@yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

در شب پنهان شده خنده‌ی صورتی ندا احمدی :): ‌@yaddashtneda

نصفش می‌ماند آدم خانه‌اش را گم کرده‌ گم؟ نه خراب شده است خانه‌اش خراب شده‌ است باید خانه‌ای دیگر پیدا کند باید خانه‌ای دیگر بسازد اما خانه‌ای دیگر می‌شود همان خانه‌اش؟ همان خانه‌ای که دوستش داشت؟ خانه‌ی جدیدش باز هم خراب نمی‌شود؟ خراب بشود باز جدیدش را می‌سازد می‌سازد؟ می‌تواند؟ نمی‌تواند؟ خانه‌ی جدید که شبیه خانه‌ی قبلی نمی‌شود که می‌شود؟ به خانه‌اش نباید دل ببندد مگر می‌شود آدم به خانه‌اش دل نبندد؟ اما وقتی خراب شده وقتی می‌دانی خراب می‌شود وقتی این اولین خانه‌ای نبوده که خراب شده وقتی آخرین خانه‌ای نیست که خراب می‌شود پس چرا دل ببندی آدم عادت می‌کند خب عادت یا دل‌بستن؟ هر دو آدم عادت می‌کند به خانه‌اش دل می‌بندد به خانه‌اش بعد خراب که می‌شود دردش می‌آید خب آدم است دیگر دردش می‌آید خراب که بشود درد می‌آید مهم نیست چند بار درد دارد خانه‌ی آدم که خراب شود سرگردان می‌شود حیرون ویلون می‌شود نمی‌داند باید به کجا برود خانه‌‌اش نابود شده خانه‌ی جدیدی ندارد می‌گردد سرگردان گم شده تنها شده بی خانه می‌گردد دنبال خانه پیدا می‌کند؟ می‌کند پیدا می‌کند باز خانه‌ی جدیدی پیدا می‌کند اما دیگر خودش نیست نمی‌تواند در این خانه همه‌ی خودش باشد تکه‌ای‌اش را نصفش را از دست داده توی خانه‌ی قبلی توی خانه‌ی خراب شده‌ی قبلی خراب که شد او هم خراب شد نصفش ماند زیر آوار نصفش را نجات داد قبلن هم نصفش را نجات داده بود و بعد هم و باز هم می‌تواند نصفش را نجات بدهد آخرش چی هیچی هیچی؟ هیچی از خودش باقی نمی‌ماند آدم که هی خانه‌اش را از دست بدهد کم‌کم خودش را هم از دست می‌دهد می‌دهد؟ می‌دهد نصف نصف می‌شود و تمام می‌شود ندا احمدی :): @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

شل‌خند نخ‌های لبخندم شل شده باید تعویضشان کنم مدتی‌ست نخندیده‌ام ندا احمدی :): @yaddashtneda

نقاشی خیال می‌کند واقعیت را یا خیال را واقعیت ندا احمدی :): #ازنقاشی @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

ترس‌ها قفل می‌شوند؟ به ارث برده بود طاهر. قیافه را فقط نه. خصوصیات و اخلاقیاتش را فقط نه. رنگ چشم و مو و پوستش را فقط نه. ترس. ترس به ارث برده بود طاهر. چه ترسی؟ چه ترسی به ارث برده بود؟ از چه می‌ترسید؟ حتا این را هم نمی‌دانست. حتا نمی‌دانستند از چیست؟ از کیست؟ فقط به ارث برده بود. ترسی را که از پدرش بود یا پدر پدرش یا پدر پدر پدرش یا شاید هم پدر پدر پدر پدرش. یهویی ظاهر شد. ترس. زخم‌های ترس. کل وجودش را گرفت. چه ترس‌هایی به ارث برده‌ایم؟ به ترس‌هایم فکر می‌کنم. آیا این ترس‌هایم ارث است؟ یا ترس من است؟ اگر این ترس‌ها به ارث برسد چه؟ اگر قرار باشد کسی با ترس‌های من زندگی کند چه؟ چه باید بکنم که ترس‌هایم ترس نباشد و ارث نرسد به آیندگانم؟ طاهر را قفل زدند. برای فرار از ترسش، قفلش زدند. تا ترس برود‌. قفل کردند تا زندانی باشد. قفلی در گوشت و پوستش که با هر بار لمس تمام تنش آن ترس را به یاد می‌آورد. ترس برای طاهر مثل زخم ظاهر شده بود. قفلش کردند و همه‌اش به درونش ریخت. ترس‌هایمان را چطور می‌توانیم قفل کنیم؟ آیا قفل کردن ترس فایده‌ای هم دارد؟ آیا جلویش گرفته می‌شود؟ ترس طاهر با قفل از بین رفته بود؟ یا فقط جای بیرون، به درونش رفته بود؟ ندا احمدی :): گیاهی در قرنطینه، یوزپلنگانی که با من دویده‌اند، بیژن نجدی #هم‌کاوی با تحقیقاتی مطالعاتی‌ها آناهیتا آهنگری: کتف نقشه‌ای سارا چگنی: در قرنطینه‌ی مدرنیته سحر فرهادی: دانه‌ی وحشت الهه‌ علیزاده: تو اصلا ظرفیت خوندن منو داری؟ فرشته برگی: کاشت، داشت، برداشت شیما صادقی: انسان‌ها را باید انسانی نگاه کرد نازلی حسینی: @yaddashtneda

بر که می‌گردند به خانه پرنده‌ها قفس‌ها تپش می‌گیرند ندا احمدی :): @yaddashtneda

نقاشی فرار از تنِ تنهایی‌ست ندا احمدی :): #ازنقاشی @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

جاری در حبس می‌کِشد من را درون استخان پلاسیده روحی حبس می‌کند در تنی پر از چشم‌های درهم تنیده می‌کاوند سوراخ می‌شود گوشتم چاک چاک کلمه بیرون می‌ریزد از رگ‌هایم می‌خندند چشم‌های ذوب‌شده به خون پر از حروف از زخمِ تنی که فقط پوست دارد چسبیده به زمین تنی بی‌حروف جاری در حبس ندا احمدی :): @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

زیر گلو زیرِ گلو لانه کرده خاطره‌ای که رها نمی‌کند ندا احمدی :): @yaddashtneda