گریزگاه من | ندا احمدی :):
Kanalga Telegram’da o‘tish
نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
238
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
کلماتت را گم کردهام
میگردم دنبالش
صفحه به صفحه
همین جا بود
یادم است
همین جا پنهانشان کرده بودم
لای همین کتاب
لای همین صفحات
کدام صفحه را یادم نیست
اما همین کتاب بود
بین همین صفحات و همین کلمهها ریخته بودمشان
چرا پیدایش نمیکنم
کجا رفتهاند
چرا هر چه میگردم نیست
نیست
نیست
آخرین کلماتت
آخرین کلماتی که گفتی
آخرین کلماتی را که به من گفتی
لای همین کتاب ریخته بودم
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
هفت پرسش من دربارهی انیمیشن نِژا
۱. اگر همان اول نِژا با مروارید فرشته به دنیا میآمد داستان چه شکلی میشد؟ آیا اصلن داستانی شکل میگرفت؟
۲. چرا سعی کردند هویت حقیقی نِژا را ازش پنهان کنند؟ چرا بهش دروغ گفتند؟
۳. چرا نِژا هر کار خوبی هم که میکرد، باز هم دیده نمیشد و همه فقط او را اهریمن میدیدند؟
۴. اگر نِژا و آئوبینگ با هم دیدار نداشتند و دوست نمیشدند چه میشد؟ نبرد پایانی چه شکلی میشد؟
۵. چرا نِژا مردمی را که ازش متنفر بودند و اذیتش میکردند نجات داد؟ مگر نِژا شیطان نبود؟
۶. اگر نِژا از طرف مردم طرد نمیشد، شخصیتش چطوری میشد؟ اگر چند تا دوست داشت چی؟
۷. چرا نِژا تقدیرش را نپذیرفت و سعی کرد تغییرش بدهد؟ آیا شیطان بودن تقدیرش بود یا تصمیمش؟
ندا احمدی :):
Nezha
@yaddashtneda
خیس سهشنبه
باران میبارد. و میرود. ملیحه زیر باران. در باد. همراه چترش. چتر آبیاش.
چتر آبی که جلوی در زندان به دستش داده بودند. چتر آبی که برایش رویایی آبی بود. با گرفتن چتر، پدرش را دید. جلوی زندان.
میدانست مرده. هفت سال پیش مرده بود. اما جنازهاش را ندیده بود. پس باور نکرده بود. توی این هفت سال باور نکرده بود. هفت سال سیاه پوشیده بود.
حالا دم زندان. میان آن همه زندانی که آزاد شده بودند. ایستاده بود و چشم میچرخاند. تا کسی را ببیند که میدانست نخاهد دید.
به جای پدرش چتری آبی به دستش دادن .چتری آبی شبیه به رویایی آبی. انگار که پدرش را دیده بود.
میدانست خیال است. میخاست با این خیال حرف بزند. راه برود. درد دل کند. پس حرف زد و راه رفت و درد دل کرد. حتا خانهاش را نشان رویایش داد.
رویایی که فقط آمده بود تا ملیحه باورش شود به رفتنش. تا رهایش کند. تا سیاهش را در بیاورد. تا لباس پر از برگ نارنجش را بپوشد.
سهشنبه بود. پاییز بود. باد بود. ملیحه بود. چادرش بود. چترش بود. رویایش بود. اما باید میرفت.
نمیشد که تا ابد با رویا زندگی کند. میدانست رویاست. شیرین بود اما رویا بود. نگه داشتنش خودش را نابود میکرد. پس رهایش کرد.
دید پاره شدن رویایش را. شنید شکستن استخوانهایش را. دید خونهای ریخته شده از زخمش را. مرگش را هم دید.
حالا دیگر رویایش مرده بود. رهایش کرده بود. حالا دیگر ملیحه بود و خودش و رویایی که مرده بود.
باران میبارد. و میرود. ملیحه زیر باران. در باد. بدون چترش. بدون رویایش. زیر باران میرود ملیحه با رویای مردهاش.
ندا احمدی :):
سهشنبهی خیس، یوزپلنگانی که با من دویدهاند، بیژن نجدی
#همکاوی
با تحقیقاتی مطالعاتیها
آناهیتا آهنگری: یکشنبههای خشک
سارا چگنی: سهشنبهی ناخیس
سحر فرهادی: غمنباد
الهه علیزاده: دیدی باز گول خوردی؟
فرشته برگی: یه چتر خیسو زندان اوینو پرسههای ملیحونه
شیما صادقی: مشکل ریشهدار غم و بارون
نازلی حسینی: سهشنبهی خیس
@yaddashtneda
رگرعشه
سگلرزههای تنم
رعشه میزند رگهایم
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
میبارم
صدایت را میبارم
خندهات را میبارم
گریهات را میبارم
نگاهت را میبارم
تنت را میبارم
تو را میبارم
من
تو را
می
با
رم
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
شعر زورکی
میگریزم از خودم، از کودکی
میریزم رنگ، رنگ را
روی شعرم زورکی
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
پاتیترین قاتی نامه
سه
من جدیدن شروع کردهام به کشیدن نقاشیهای کودکانه. کودکانه که بکشم شاید کودک بشوم. کودک که بشوم. قلمم هم کودک میشود و شیطون. میگذارم برود، هر جا که میخاهد. مثلن گاهی میرود خودش را از ابر پر میکند. وقتی که دنبال سفید میگردد. یا وقتی آبی میخاهد، آسمان را میریزد روی کاغذ برایم. سبز که میخاهد حمله میکند سمت درختها و سبزشان را از مویرگشان بیرون میکشد. قلمم هر جا که بخاهد میرود. از هر جایی که بخاهد رنگ میگیرد. کش میرود. میدزدد. به زور میگیرد. برای کشیدن هم که اصلن به حرف من گوش نمیدهد. هر چه بخاهد میکشد. کاری هم ندارد چه میکشد. آن روز گوسفندهایگاومانند کشید یا شاید هم گاوهایگوسفندمانند. بیشتر از همه دلش خطخطی کردن میخاهد. جدیدن همهجا را پر از مارپیچ میکند. قلمم برای نقاشی شیطون میشود و میکند هر کاری را که میخاهد. اما برای نوشتن منگ و ملنگ میشود. یعنی چیزهایی مینویسید که هی حتا نمیخاهم و نمیتوانم برایت بگویم. نمیدانم چرا توی نوشتن شیطنتش میمیرد. توی شعر نوشتن که اصلن ولش کن، گیر میکند توی موضوعات مزخرف. هیچچیز جدیدی به فکرش نمیرسد. انگاری قلمم فقط کشیدن بلد است. کشیدن خطها را. کشیدن حروف را نه. نمیدانم چه فرقی میکند هر دو از خط تشکیل شده. هم نقاشی هم نوشتن. چرا این را میتواند و آن را نمیتواند؟ چرا شیطنتش برای این هست و برای آن نیست؟ نمیدانم چه میدانم. تو هم قلمت اینطوری هسته؟ برای نقاشی، میکشد برای خودش و برای نوشتن میایستد و بروبر نگاهت میکند. تازه طلبکارانه هم نگاه میکند بیترادب. نمیدانم وقتی میپرد و میرود رنگ بدزدد که من را نگاه نمیکند، چرا موقع نوشتن زل میزند به من. قلم تو هم با پررویی تو را مقصر میداند؟ مال من، من را میداند مقصر. هعی. موقع شعر هم که ولو میشود روی زمین، دستهایش را میگذارد زیر سرش و به سقف خیره میشود. زیر لب هم فحشهایی میدهد من را. واقعن نمیدانم چطور موقع نقاشی چیز است اما موقع نوشتن چیز میشود و موقع شعر چیزتر. قلم تو هم خودش را چیز میکند؟ راهی بلدی که از چیزی درش بیاورم؟
ندا احمدی :):
#نامه
#پاتیترینقاتینامه
@yaddashtneda
شعر و شهر
شعرم را
شهرم را
شهر و شعرم را
شهر شعرم را
شعر شهرم را
گم کردهام
میان
قطرههای باران
ببارد،
پیدایش خاهم کرد؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
تاریخ مصرفت که میگذرد
باید بروی بمیری
مسخ را میخاندم. همش داشتم به این فکر میکردم که اگر واقعن یک روزی به حشره تبدیل شویم چقدر وحشتناک میشود. هر صفحهای که میخاندم بیشتر قیافهام در هم میرفت. گرهگوار که تبدیل شده بود به حشرهای غولپیکر. یک روز که از خاب بیدار میشود دیگر انسان نیست.
حشره شده اما به این فکر نمیکند که حشره شدهام. به این فکر میکند که باید بلند شوم و بروم سر کار. باید بروم و کار کنم. چرا؟ چون مسئولیت خانواده روی دوش او بود. چون بدون او خانواده گرسنگی میکشید. فکر میکرد. چون میخاست خاهرش را به هنرستان موسیقی بفرستد. به این فکر نمیکرد که چرا حشره شدم. فقط میخواست از جا بلند شود و بگوید که من الان آماده میشوم تا به وظیفهام برسم. صحبت میکرد. بلندبلند و برای خودش. اما کسی صدایش را نمیشنید، زبانش را نمیفهمید.
داشتم به تاریخ انقضا فکر میکردم. گرهگواری که تاریخش گذشته به درد سطل آشغال میخورد. گرهگوار دیگر به درد نمیخورد. دیگر نمیتوانست نانآور باشد. هیچ نفعی برای خانواده نداشت.
گرهگوار به حشره تبدیل شده بود و بیمصرف بود. دیگر قابل استفاده نبود.
گرهگوار پر از احساسات آدمی بود. نمیخاست خاهرش را بترساند. قایم میشد، زیر مبل تا خاهرش با دیدنش وحشت نکند.
هیولا بود اما هیولا نبود.
اما همهچیزش، هیولا را داد میزد. هیولایی که نمیشد به آن نگاه کرد، نمیشد با آن زندگی کرد.
اولش خانواده امیدوار بودند. آخرش اما نه. من اما باز هم امیدوار بودم. گفتم درست میشود. یه روز از خاب که بیدار شود آدم میشود. دوباره میشود همان خودش. اما نشد.
راستی چرا گرهگوار هیچوقت بیرون نرفت از خانه؟ چرا پنجره را باز نکردند که برود؟ به خوب شدنش هنوز امید داشتند یا میترسیدند که بقیه بفهمند که بچهشان سوکس شده؟
تا یک جایی برایشان آن حشرهی غولپیکر و ترسناک هنوز هم پسر و برادر بود، اما از جایی به بعد وقتی همه مشغول زندگی شدند و درآوردن پول برای امرار معاش، و غرق شدند در کار و دیگر آنقدر هم وابسته به بودن گرهگوار نبودند، دیگر آن حشره فقط یک حشرهی ترسناک و چندشآور بود. دیگر گرهگوار نبود.
تاریخ انقضای گرهگوار گذشته بود و به درد کسی نمیخورد. خودش هم فهمید که دیگر غذا نخورد. بقیه هم میدیدند که نمیخورد اما چیزی که باب میلش باشد را دیگر برایش نمیآوردند. غذا نخورد تا بمیرد. غذا بهش ندادند تا بمیرد.
پس مرد چون میخاست. چون میخاستند. چون بقیه بدون او خوشحالتر بودند و از پس خودشان برآمدند. تاریخ مصرفش گذشته بود پس مرد.
ندا احمدی :):
مسخ کافکا
@yaddashtneda
