uz
Feedback
آسمان✨ فاطمه یاوری

آسمان✨ فاطمه یاوری

Kanalga Telegram’da o‘tish

من تهی پیمانه بودم سرکشیدم خویش را @Fa7te7me

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
269
Obunachilar
+224 soatlar
-37 kun
-430 kun
Postlar arxiv
بازگشت به روز‌گفتار ۱ آسمان در مسیر پایداری مأموریت: «ما برای وصل کردن آمدیم» چشم‌انداز: «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش»
روز گفتار، تمرین گفتگویی کاملاً بداهه است. بدون سلام و درود و آداب معمول، مانند آزادنویسی شاید نه به آن رهایی😉

یادآوری

یادآوری

https://t.me/KavehMadani/3330 #من_از_زباله_تر_خاک_می_سازم

. ایستگاه رقص شصت و چهارم 🦋 ۶ صبح فردا #با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست #ایستگاه_رقص #زاد_شاد

یادآوری

ایستگاه رقص شصت و سوم 🦋 امروز ۱۸:۳۰ #با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست #ایستگاه_رقص #زاد_شاد

یادآوری

خوابم میاد🥱 اما به قول نیچه «انسان چیزی است که بر آن چیره می‌باید شد.»

درود دوستان عزیزم من از دیروز عصر تا الان اینترنت نداشتم. عذرخواهی می‌کنم از دوستانی که ۱۸:۳۰ دیروز اومدند و من نبودم. پیام‌ها هم چون از قبل تنظیم می‌کنم اتومات اومده بودند. ایستگاه رقص شصت و دوم🦋 امروز ۶ صبح 💫

درود دوستان عزیزم پس از شصت و یک ایستگاه، می‌خواهیم روزهای بیش‌تری با هم برقصیم. سه روز در هفته عصر و سه روز در هفته صبح. البته برنامه‌ی صبح‌ها فعلاً آزمایشی و پنج‌شنبه ۲۹ مرداد اولین روز آن است. با دوربین باز یا بسته هر کدام که انتخاب ماست. 🦋برنامه‌ی هفتگی ایستگاه رقص🦋 یک‌شنبه‌ها چهارشنبه‌ها جمعه‌ها ساعت ۱۸:۳۰ شنبه‌ها سه‌شنبه‌ها پنج‌شنبه‌ها ساعت ۶ صبح لطفاً آلارم بگذارید ۱. گرم کردن با ویدئوی مربی ۸ دقیقه ۲. رقصیدن معمولا با دو موزیک ۳. سرد کردن ۵ دقیقه بیان‌نامه ایستگاه رقص مکتوب رقصان ما در صورت تمایل به همراهی، لطفاً به من پیام دهید. سپاس‌گزارم🕊 #با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست #ایستگاه_رقص #زاد_شاد

با گلی جون نوزده مادر شدیم😇

درود دوستان عزیزم اگر بعضی روزها ۵:۳۰ صبح به وقت ایران برقصیم، هستی؟
Anonymous voting

۱۱
۱     ۲     ۳     ۴     ۵     ۶     ۷      ۸     ۹     ۱۰ دوشنبه‌ها با تن‌نامه‌ام: فاطمه: راستی ترسم از ابراز خودم در جمع را تو بیش‌تر تحمل کردی یا قلبم یا زبانم؟ حنجره‌ام: ترس از هر چیز به گمانم تمام تن را درگیر می‌کند ولی لرزش در صدای من و صدای ضربان‌های شدید و بلند قلبت شاید ملموس‌تر بوده است برایت. فاطمه: یادت هست از کجا آغاز شد؟ حنجره‌ام: پیش از شش سالگیت بود؛ بلبل زبانی و حاضر جوابیت شهره خاص و عام بود و وجودت سرشار از هیجان رفتن به دبستان بود. کتاب‌های کلاس اول را از قصری گرفته بودید؛ همان مغازه‌‌ی کوچک در کوچه‌ی دردار با شوق بسیار. پخش کف اتاق بودند و بو می‌کردید و ورق می‌‌زدید. فاطمه: زهره، عکسی را نشانم داد و پرسید این چیست؟ حنجره‌ام: اصلا یادم نیست در پاسخش چه گفتم. فاطمه: من هم یادم نیست ولی هر چه گفتم «سینی» نبود چون آن عکس اصلاً شبیه به سینی‌هایی که تا به آن زمان در زندگیم دیده بودم نبود. حنجره‌ام: خواهرانت با خنده گفتند: این سینی است. و به خندیدنشان ادامه دادند. فاطمه: و آن خنده‌ها و احساس شرمی که تجربه کردم پیش از آن‌که حتی پا به دبستان گذاشته باشم در جانم هراسی شد انگار هرس‌نشدنی. ادامه دارد... #تن_نامه

درود دوستان عزیزم دیشب امکانش فراهم نشد. ساعت ۱۸:۳۰ امروز قضای دیشب را به جا می‌آوریم🦋 #زاد_شاد #ایستگاه_رقص #با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست

ایستگاه رقص شصت و یکم🦋 دوستان عزیزم ممکنه که ساعت ۱۸:۳۰ آنتن نداشته باشم و امکانش نباشه اگر وصل شدم همون ساعت برگزار می‌کنیم. اگر نه ساعتش را اعلام خواهم کرد

با سحر امشب هجده مادر شدیم🥰