269
订阅者
+224 小时
-37 天
-430 天
帖子存档
بازگشت به روزگفتار ۱
آسمان در مسیر پایداری
مأموریت:
«ما برای وصل کردن آمدیم»
چشمانداز:
«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش»
روز گفتار، تمرین گفتگویی کاملاً بداهه است. بدون سلام و درود و آداب معمول، مانند آزادنویسی شاید نه به آن رهایی😉
.
ایستگاه رقص شصت و چهارم 🦋
۶ صبح فردا
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست #ایستگاه_رقص #زاد_شاد
ایستگاه رقص شصت و سوم 🦋
امروز ۱۸:۳۰
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست #ایستگاه_رقص #زاد_شاد
درود دوستان عزیزم
من از دیروز عصر تا الان اینترنت نداشتم. عذرخواهی میکنم از دوستانی که ۱۸:۳۰ دیروز اومدند و من نبودم. پیامها هم چون از قبل تنظیم میکنم اتومات اومده بودند.
ایستگاه رقص شصت و دوم🦋
امروز ۶ صبح 💫
درود دوستان عزیزم
پس از شصت و یک ایستگاه، میخواهیم روزهای بیشتری با هم برقصیم. سه روز در هفته عصر و سه روز در هفته صبح. البته برنامهی صبحها فعلاً آزمایشی و پنجشنبه ۲۹ مرداد اولین روز آن است.
با دوربین باز یا بسته هر کدام که انتخاب ماست.
🦋برنامهی هفتگی ایستگاه رقص🦋
یکشنبهها چهارشنبهها جمعهها
ساعت ۱۸:۳۰
شنبهها سهشنبهها پنجشنبهها
ساعت ۶ صبح
لطفاً آلارم بگذارید
۱. گرم کردن با ویدئوی مربی ۸ دقیقه
۲. رقصیدن معمولا با دو موزیک
۳. سرد کردن ۵ دقیقه
بیاننامه ایستگاه رقص
مکتوب رقصان ما
در صورت تمایل به همراهی، لطفاً به من پیام دهید.
سپاسگزارم🕊
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست #ایستگاه_رقص #زاد_شاد
درود دوستان عزیزم
اگر بعضی روزها ۵:۳۰ صبح به وقت ایران برقصیم، هستی؟
۱۱۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ دوشنبهها با تننامهام: فاطمه: راستی ترسم از ابراز خودم در جمع را تو بیشتر تحمل کردی یا قلبم یا زبانم؟ حنجرهام: ترس از هر چیز به گمانم تمام تن را درگیر میکند ولی لرزش در صدای من و صدای ضربانهای شدید و بلند قلبت شاید ملموستر بوده است برایت. فاطمه: یادت هست از کجا آغاز شد؟ حنجرهام: پیش از شش سالگیت بود؛ بلبل زبانی و حاضر جوابیت شهره خاص و عام بود و وجودت سرشار از هیجان رفتن به دبستان بود. کتابهای کلاس اول را از قصری گرفته بودید؛ همان مغازهی کوچک در کوچهی دردار با شوق بسیار. پخش کف اتاق بودند و بو میکردید و ورق میزدید. فاطمه: زهره، عکسی را نشانم داد و پرسید این چیست؟ حنجرهام: اصلا یادم نیست در پاسخش چه گفتم. فاطمه: من هم یادم نیست ولی هر چه گفتم «سینی» نبود چون آن عکس اصلاً شبیه به سینیهایی که تا به آن زمان در زندگیم دیده بودم نبود. حنجرهام: خواهرانت با خنده گفتند: این سینی است. و به خندیدنشان ادامه دادند. فاطمه: و آن خندهها و احساس شرمی که تجربه کردم پیش از آنکه حتی پا به دبستان گذاشته باشم در جانم هراسی شد انگار هرسنشدنی. ادامه دارد... #تن_نامه
درود دوستان عزیزم دیشب امکانش فراهم نشد.
ساعت ۱۸:۳۰ امروز
قضای دیشب را به جا میآوریم🦋
#زاد_شاد #ایستگاه_رقص
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
ایستگاه رقص شصت و یکم🦋
دوستان عزیزم
ممکنه که ساعت ۱۸:۳۰ آنتن نداشته باشم و امکانش نباشه
اگر وصل شدم همون ساعت برگزار میکنیم.
اگر نه ساعتش را اعلام خواهم کرد
