uz
Feedback
•آسـیمه•

•آسـیمه•

Kanalga Telegram’da o‘tish

آســیمه: پریشان پریشانی‌های پیرِ پرنیان‌اندیش «آخوندی در روپوش سفید» گاهاً نغزِ پرمغز بعضاً پوچ بی‌محتوا به هر شکل لطفا مانع کسب نشوید. تلگرام روزمره و بله سیاسی👇🏻: https://ble.ir/assimeh ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=6e52f9336ef6

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
196
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
-330 kun
Postlar arxiv
پدر پدربزرگم صد و چندسال زندگی کردن.

احساس می‌کنم عمرم نه خیلی کم باشه نه خیلی زیاد، بهرحال من اصلا کشش هفتاد هشتاد سال زندگی کردن رو ندارم🙏🏻

قطعا انسان خسته‌ای هستم احتمالا خیلی بیشتر هم عمر نخواهم کرد ولی حدس می‌زنم کارهای بزرگی انجام داده باشم، به موقعیت‌های خوبی دست یافته باشم و شاید هم یه جایی به درد این دنیا خورده باشم. بلحاظ معنوی هم احتمالا متوسط باشم.

وای اصلا آدمایی که بستنی یا دسر یا میوه‌های خوشمزه تو یخچال دارن و مدتها می‌مونه رو درک نمی‌کنم، من تا اون خوراکی جذاب داخل یخچال رو نخورم خیالم راحت نمیشه، تمرکز ندارم همه‌ش ذهنم اونجاست🙏🏻

خواهرزاده‌هام هررربار و هربار و هربار:

‌ خاله رو گوشیت بازی داری؟

sticker.webp0.05 KB

خب بیاید موضوع بگید حرف بزنیم

خب بیاید موضوع بگید صحبت کنیم

اینو برای کسایی که اون طرف نبودن بگم شوهر مریم هم نوهٔ شیخ فضل‌الله نوریه😂

این‌بار واقعا قصد تبلیغ اونجا رو نداشتم وسطش یادم افتاد باید اون‌ور می‌ذاشتم😂

پدر مریم، شاهزاده قاجار بوده و در واقع نوهٔ عباس‌میرزا و دایی دکتر مصدق😁

رهی معیری عاشق زنی بوده به اسم مریم فیروز. مریم فیروز یک شخصیت سیاسی بود از اعضای حزب توده.

بیاید درباره رهی صحبت کنیم

رهی معیری بی‌نظیره...

تابد فروغ مهر و مه از قطره‌های اشک باران صبحگاه ندارد صفای اشک گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست روشندلی کجاست که داند بهای اشک؟ ماییم و سینه‌ای که بود آشیان آه ماییم و دیده‌ای که بود آشنای اشک گوش مرا ز نغمهٔ شادی نصیب نیست چون جویبار ساخته‌ام با نوای اشک از بس که تن ز آتش حسرت گداخته است از دیده خون گرم فشانم به جای اشک چون طفل هرزه‌پوی به هرسوی می‌دویم اشک از قفای دلبر و من از قفای اشک دیشب چراغ دیدهٔ من تا سپیده سوخت آتش افتاد بی‌تو به ماتم‌سرای اشک خواب‌آور است زمزمهٔ جویبارها در خواب رفته بخت من از های‌های اشک بس کن رهی که تاب شنیدن نیاوریم از بس که دردناک بود ماجرای اشک #رهی_معیری

وای یه بار رفتم کفش بپوشم دیدم یه مارمولک پرس‌شده تو کفشمه من لهش کرده بودمممم🤢 انقدررر چندش بود تا چندسال نتونستم اینو برای کسی تعریف کنم این اولین باره🙏🏻

نه ولی سوسک داریم

‌ گربه دارید؟