مردی نشسته در ایوان؛
Kanalga Telegram’da o‘tish
950
Obunachilar
+524 soatlar
+3147 kunlar
+67330 kunlar
Postlar arxiv
گاهی دوست داشتن و رابطه این فرصت را به ما میدهد تا این جهانِ سرد و بیروح را بهتر تحمل کنیم.
در پاسخ این پیام نوشت:
نمیدونم چرا این روزا انقدر همهچی برام سنگین شده یه جور خستگی عجیب که حتی نمیتونم درست توضیحش بدم دلم گرفته خیلی زیاد
از وقتی باهاش حرف نزدم یه جای دلم همیشه خالیه نه تمرکز دارم نه حوصلهی چیزی فقط هی روزا میگذرن و من منتظرم یه چیزی عوض بشه
بعضی وقتا انقدر حالم بده که فقط دلم میخواد همهی این فشار و ناراحتی تموم بشه نه اینکه از زندگی خسته باشم
فقط از این حال از این بلاتکلیفی از این همه فکر و دلتنگی خستهم دلم یه نفس راحت میخواد یه آرامش ساده یه روزی که دیگه این سنگینی رو روی سینهم حس نکنم
کاش زودتر همهچی درست بشه دلم فقط آروم شدن میخواد
در پاسخ این پیام نوشت:
سردرگرمم نمیدونم دارم چطور زندگی رو سپری میکنم ایا دارم زندگی میکنم؟ یا فقط دارم میگذرونم؟ بعد اون شب دیگه من همون من نشد..
نمیدونم چطور کجا کی ولی فقط از ته دل عمیقا دلم میخواد این فاجعه که فقط داره منو از درون میکشه تموم بشه
فقط خستم و دلم میخواد استراحت داشته باشم بتونم رو پای خودم وایسم که بعدا چیز دیگه ای نتونه از پا درم بیاره کاش سریع بهبود پیدا کنم قلب زخمیم داره از کارمیوفته ..
