uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

 ‌مَطرود ‌ ‌‌ ‌

 ‌مَطرود ‌ ‌‌ ‌

Kanalga Telegram’da o‘tish

طرد شدن پایان نبود؛ آغازِ تاریک‌ترین فصلش بود. http://t.me/HidenChat_Bot?start=7623907387

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
415
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-87 kun
-430 kun
Postlar arxiv
Repost from R❀zavelle
𓆩 🥀 𓆪 همچون جنینی درونِ خویش فرو رفته بودم؛ از شدتِ دردِ روح، نایِ تکان خوردن نداشتم. نورِ خورشید چشمانم را نشانه گرفته بود، اما حتی توانِ چرخاندنِ سرم را هم نداشتم. مچاله‌شده زیرِ پتو، با موهایی پریشان بر چهره‌ام، اجازه دادم افکارم مغزم را تا مرزِ خودتخریبی پیش ببرند؛ افکاری که نمی‌دانستم کدامشان حقیقت داشت و کدامشان زاده‌ی وهم بود. تنها می‌دانستم دیگر میلی به تلاش برای آنچه زمانی مهم می‌پنداشتم، ندارم؛ گویی تمامِ آن اهمیت، در جایی از میانِ راه، رنگ باخته و از وجودم رخت بربسته بود. آری، همه‌چیز مضحک به نظر می‌رسید؛ حتی تصمیم‌هایی خودم برای خودم . اما این نیز دیگر اهمیتی نداشت. 𓂃 ࣪ ִֶָ☾. نیاز است این را نیز به نوشته‌هایم ضمیمه کنم؛ اگر پناه بودید، محافظ باشید؛ نه آنکه بر سرِ کسی که به شما پناه آورده است، آوار شوید. می‌دانید چیست؟ آری، من همیشه غیرواقعی بودم؛ دست‌کم، این‌گونه به نظر می‌رسیدم. و چه غم‌انگیز بود که می‌خواستم، هرچند اندک، رنگی از حقیقت بر این جهانِ فانی بپاشم؛ بی‌آنکه بدانم شاید حقیقتِ من، در چشمِ دیگران، چیزی جز تصویری کج‌ومعوج نبوده است. دریغ از آنکه نمی‌دانستم تمامِ کسانی که به این جشن قدم گذاشته بودند، پیش از ورود، شرطِ لازم را پذیرفته بودند: نقاب بر چهره داشتن. 𓆩 🕯️ 𓆪 و این را نیز به خاطر بسپارید؛ همان‌گونه که هر چیزی سرانجامی دارد، ذوقِ ماندنِ آدم‌ها نیز روزی به پایان می‌رسد. آن‌ها تا ابد منتظرِ شما نمی‌مانند. روزی دست می‌کشند و می‌روند؛ نه لزوماً از آن رو که شما را رها کرده‌اند، بلکه شاید چون خودِ پیشینشان را در ابتدای مسیر جا گذاشته‌اند و دیگر آن آدمِ سابق نیستند که بتوانند به انتظار ادامه دهند. 𓂃 ࣪ ִֶָ تراوشاتِ یک مغزِ مشوش، پس از بیداری. 𓍯 پ.ن. ساعت ۹:۳۰ صبح | ۲۷ مهر ۱۴۰۵ فقط می‌دانستم باید تکه‌کاغذی بردارم و تمامِ آنچه را روحم تاب آورده بود، از اعماقِ وجودم بیرون بکشم و همه اش را بالا بیاورم ؛

Repost from ડꪊꪀ☀️
How to make a stand for your favorite character? Like this: "Alastor walks out of the frame" ‌

Repost from N/a
بعضی وقتی میخوام هرچی زور زدم و خودمو جمع کردم و اون طنابی که با زحمت دور تیکه هام کشیدم تا کنار هم بذارمشون و از من یه من بسازن رو قطع کنم و گند بزنم به هرچی که بوده.. از تکرار اشتباهات، از تکرار اون خورده شیشه های ریز روی زمین که هر سری پاهام میره روش و هرچقدر میخوام با وجودشون کمتر زخمی بشم خسته شدم. ازین ماتم کده که همه توش محکومن به سکوت که مبادا صدای فریادی بلند نشه خسته ام. ازین اجبار به تحمل خسته ام. ازین روز دورِ تاریکی که هر سری پیش رومه خسته‌ام. ازین که هی میخوام جا بزنم و به خیالم راحت‌تر زندگی کنم خسته ام. ازین سنگ همیشگی توی گلوم خسته ام. ازین شادی‌ای که حس نمیکنم توی وجودم خسته ام. از سرو کله زدن با آدمها خسته ام.‌از فکر کردن به هرچیز و درست کردنشون خسته ام. از فکر به شرایط عزیزم خسته ام. میخوام هیچ کاری نکنم. میخوام مغزم ازاد باشه میخوام راحت باشم انقدر چالش روانی نداشته باشم. از خودم واز فکر و آرزوهای محالم خسته ام. از زندگیم خسته ام از همه چی و میخوام امشب که میخوابم دیگه فردایی نباشه. این خستگیم به نمایندگی از تمام شبهای خستگیمه غم و رنج یک شبه نیست. کودکانه نیست. کاش بود. کاش انقدر خوش‌خیال و خوش‌ایام‌ بودم که از غم یک‌شبه‌ام می‌نالیدم. کاش هیچ وقت اون حرفایی که نباید و حقم نبود بشنوم رو نمیشنیدم و فراموششون میکردم. کاش انقدر پیچیدگی نداشتم و نقطه‌ی امنی رو برای خودم میداشتم و گاهی سر سنگینم رو روی پاهاش میذاشتم تا کمی هم که شده خیال کنم که من هم هستم...

Repost from N/a
شاید بزرگ شدن و به شکست عادت کردن همین باشه که به جای دیوونه شدن، نشستم و ابعاد مختلف اضطرابمو تحلیل کردم، دونه دونه گره‌های ذهنی‌مو باز کردم و سعی کردم تیکه هامو جمع کنم و این بار خودم، خودمو نجات بدم.

Repost from N/a
بعضی وقت‌ها یک کتاب را می‌خوانی و آنقدر تو را از یک جور ذوق عجیب و غریب نجات بخش پر می‌کند که به این عقیده می‌رسی که تنها راه بهبود جهان از هم گسیخته، این است که همه‌ی انسان‌ها آن کتاب را بخوانند. اما بعضی کتاب‌ها هم هستند که دلت نمی‌خواهد درباره آنها با بقیه حرف بزنی، کتاب‌هایی که آنقدر خاص و کمیاب و متعلق به شخص تو هستند که تبلیغ برایشان برایت مثل خیانت می‌ماند.
~نحسی ستاره‌های بخت ما | جان گرین

Repost from a
امیدوارم در نهایت دل و روح و تَنتون پیش یک نفر باشه و تمام اون شخص هم مال شما باشه.

به قول کیانا این انگار راکنه

یه ساختمون نیمه‌کاره بود این بچه رفته بود لش کرده بود تو افتاب

این چه خرهههههه منم یکی دارم وایسا نشونت بدم

نگاش کنا چه چنلت ناز شده تغییرات جدیدشو دوست دارم

وقتی موزیک گوش می‌کنم کتاب‌ می‌خونم.

فورکنـید؛ یک کاری که بلااستثنا هر روز انجام می‌دید رو بنویسید.
خط می‌زنم

امروز 19 October روز جهانیِ پیدا کردن دوستای جدیده. فور کنید دوستای جدید پیدا کنم از هم حمایت کنیم💙

فورواردکنید؛ ببینم کیا هنوز مطرود رو چک می‌کنن.