uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

 ‌مَطرود ‌ ‌‌ ‌

 ‌مَطرود ‌ ‌‌ ‌

Kanalga Telegram’da o‘tish

طرد شدن پایان نبود؛ آغازِ تاریک‌ترین فصلش بود. http://t.me/HidenChat_Bot?start=7623907387

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
415
Obunachilar
-224 soatlar
-127 kun
-430 kun
Postlar arxiv
اونرهایی که موهاشون بلنده فورواردکنن؛
²تا پست مشخص کنید فور بزنم

Repost from R❀zavelle
𓂃 ࣪˖ ִֶָ در غمِ نگاهش... هنوز هم فریادِ ماندن و دوست داشتن در نگاهش بیداد می‌کرد؛ درست شبیه کودکی که در گهواره‌اش تازه به خواب رفته بود و مادر، بی‌آنکه بداند، دست از تاب دادنش برداشته بود. کودک، هنوز خواب را به تمامی نشناخته، چشم گشود و در سکوتِ اتاق، به جست‌وجوی دست‌هایی پرداخت که تا لحظه‌ای پیش، جهان را برایش به آرامی تکان می‌دادند. حالا دیگر خواب از سرش پریده بود و او، بی‌آنکه بداند چگونه باید خواسته‌اش را به زبان بیاورد، تنها بی‌قراری می‌کرد؛ گویی تمامِ اندوهِ جهان در همان تاب نخوردنِ گهواره خلاصه می‌شد. می‌دانی چه می‌خواهم بگویم؟ کاش تمامِ جهان در همان گهواره‌ی کودکی‌ام خلاصه می‌شد؛ در همان جهانِ کوچکی که غم‌هایش اندازه‌ی آغوشی بودند و ترس‌هایش با صدای قدم‌های مادر از میان می‌رفتند. کاش می‌شد کودک ماند، بی‌آنکه روزگار دستت را بگیرد و تو را به سمتِ بزرگ شدن بکشاند؛ بی‌آنکه روزی چشم باز کنی و بفهمی بعضی دست‌ها دیگر تابِ گهواره‌ات را نمی‌گیرند، بعضی صداها دیگر لالایی نمی‌خوانند و بعضی دلتنگی‌ها را، هرقدر هم که گریه کنی، نمی‌توان به خواب سپرد. دلم برای آن روزها تنگ شده است؛ برای روزهایی که تنها خواسته‌ام، لالاییِ مادر بود و تمامِ بی‌قراری‌ام با اندکی تاب خوردن آرام می‌گرفت. آن روزها که هنوز نمی‌دانستم آدمی بزرگ می‌شود، اما گاهی تمامِ عمرش را در حسرتِ همان آرامشِ کوچکی می‌گذراند که روزی، بی‌آنکه قدرش را بداند، در اختیار داشته است. 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

Repost from N/a
دروددد این پیامو فور کنید تا ...
من از چنل‌تون ی چیز بد بگم ، و آقای احمدی ازتون ی چیز خوب بگه و جفت‌مون ازتون ی پست فور بزنیم

اما یه عده نفرین‌ِ نشان‌دار؛ بی‌آنکه اجازه بگیرن، از تمام دیوارهایی که به زحمت دور خودش کشیده بود عبور می‌کردن؛ و اون درست وق
اما یه عده نفرین‌ِ نشان‌دار؛ بی‌آنکه اجازه بگیرن، از تمام دیوارهایی که به زحمت دور خودش کشیده بود عبور می‌کردن؛ و اون درست وقتی می‌فهمید که دیگه دیر شده بود. وقتی که نبودنِ یک نفر، بیشتر از تمام زخم‌هایی که به تنهایی تحمل کرده بود درد داشت. وقتی که می‌فهمید گاهی آدم، با آگاهی از تمام احتمالاتِ تلخِ از دست دادن، باز هم دل می‌بنده؛ نه چون نمی‌دونه قراره چه بلایی سرش بیاد، بلکه چون برای اولین بار، موندنِ یک نفر رو به تمام ترس‌هاش ترجیح داده.

به خودش قول داده بود تا چیزی صد درصد به طور کامل مال اون نشده، بهش دل نبنده و وابسته نشه؛ چون می‌دونست هیچ‌چیزی توی این دنیا
به خودش قول داده بود تا چیزی صد درصد به طور کامل مال اون نشده، بهش دل نبنده و وابسته نشه؛ چون می‌دونست هیچ‌چیزی توی این دنیا اون‌قدر قطعی نیست که بشه با خیال راحت بهش تکیه کرد. یاد گرفته بود آدم‌ها رو دوست داشته باشه، اما نه اون‌قدر که نبودنشون بتونه همه‌چیز رو توی وجودش به آتیش بکشه و خاکستر کنه؛ به خودش قول داده بود هیچ‌وقت بدون اجازه‌ی عقلش احدی رو وارد قلبش نکنه..اون می‌ترسید به کسی عادت کنه که نبودنش، اونو از خودش هم غریبه‌تر کنه. اما..

فورکنـید؛ بگم وایب چه شغلی رو همراه دارید.🦢
ممکنه شغلی باشه که وجود نداره|الان میزارم

Challenge این پیام رو فور کنید منم بهتون میگم اگه داخل دنیای شیان‌شیا بودین چه زندگی‌ای داشتین و براتون تو چند خط توضیح میدمش
Challenge
این پیام رو فور کنید منم بهتون میگم اگه داخل دنیای شیان‌شیا بودین چه زندگی‌ای داشتین و براتون تو چند خط توضیح میدمش.
ظرفیت: ۲۰ نفر ناشناسا جواب چالش رو اینجا میزارم

حالا دیگه لبخندشم بهم سرایت می‌کنه!

این پیام فور کنید. تا بهتون بگم اگر قرار نبود انسان متولد بشید چه چیزی می‌شدید (هر چیزی ممکنه). 🌈

~این پیام رو فوروارد کنید تا بهتون بگم شما چه موقعیت و حسی تو دنیا هستید:𐙚