ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

 ‌مَطرود ‌ ‌‌ ‌

 ‌مَطرود ‌ ‌‌ ‌

前往频道在 Telegram

طرد شدن پایان نبود؛ آغازِ تاریک‌ترین فصلش بود. http://t.me/HidenChat_Bot?start=7623907387

显示更多
未指定国家未指定类别
414
订阅者
-124 小时
-97 天
-630 天
帖子存档
ماچ به انگشتت... ممنانم

من ریکت دادم همون اول که دیدم ولی خب یه نفرم میدونی..

نمیخوام... دیگه دیره الان سگ سیاه افصوردگی بغلم کرده

Repost from N/a
تازگیا بی‌انرژی شدید شب‌تابای خاموش شدید ریکت نمی‌دید مسکوت شدید خب غمم گین

Repost from N/a
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ†˖̣̣̣ ͜ 𝐅𝗈𝗋𝗐𝖺𝗋𝖽 𝗍𝗁𝗂𝗌 ˖ ݁𖥔 𝄞⨾𓍢ִ໋ 𝖨'𝗅𝗅 𝗀𝗂𝗏𝖾 𝗎 𝖺 ℒ𝗈𝗏𝖾𝖻𝗋𝗎𝗌𝗁 𝖼𝗁𝗋𝗈𝗇𝗂𝖼𝗅𝖾𝗌 𝖼𝗁𝖺𝗋𝖺�
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ†˖̣̣̣ ͜ 𝐅𝗈𝗋𝗐𝖺𝗋𝖽 𝗍𝗁𝗂𝗌 ˖ ݁𖥔 𝄞⨾𓍢ִ໋ 𝖨'𝗅𝗅 𝗀𝗂𝗏𝖾 𝗎 𝖺 ℒ𝗈𝗏𝖾𝖻𝗋𝗎𝗌𝗁 𝖼𝗁𝗋𝗈𝗇𝗂𝖼𝗅𝖾𝗌 𝖼𝗁𝖺𝗋𝖺𝖼𝗍𝖾𝗋 (𝘵𝘩𝘦𝘳𝘦 𝘢𝘳𝘦 𝘰𝘯𝘭𝘺 5 𝘮𝘢𝘭𝘦 𝘤𝘩𝘢𝘳𝘢𝘤𝘵𝘦𝘳𝘴, 𝘴𝘰 𝘐'𝘭𝘭 𝘨𝘪𝘷𝘦 𝘵𝘩𝘦𝘮 𝘪𝘯 𝘥𝘪𝘧𝘧𝘦𝘳𝘦𝘯𝘵 𝘰𝘶𝘵𝘧𝘪𝘵𝘴 𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘮𝘢𝘵𝘤𝘩 𝘶𝘳 𝘷𝘪𝘣𝘦) 𝖨'𝗅𝗅 𝖺𝗅𝗌𝗈 𝗀𝗂𝗏𝖾 𝗎 𝖺 𝗉𝗅𝖺𝖼𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗎 𝗀𝗈 𝗈𝗇 𝖺 𝖽𝖺𝗍𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗍𝗁𝖾𝗆 + 𝖺 𝖼𝖺𝗋𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝗍𝗁𝖾𝗆 𝗍𝗈 𝗌𝖾𝖾 𝗍𝗁𝖾𝗆 𝗆𝗈𝗋𝖾
. ݁˖ ‎ℒ𝗂𝗆𝗂𝗍 ݃‌‌ 𝟤𝟢

اونرهایی که موهاشون کوتاهه فورواردکنن
²تا پست موردعلاقمو ازشون فور بزنم

اونرهایی که موهاشون بلنده فورواردکنن؛
²تا پست مشخص کنید فور بزنم

Repost from R❀zavelle
𓂃 ࣪˖ ִֶָ در غمِ نگاهش... هنوز هم فریادِ ماندن و دوست داشتن در نگاهش بیداد می‌کرد؛ درست شبیه کودکی که در گهواره‌اش تازه به خواب رفته بود و مادر، بی‌آنکه بداند، دست از تاب دادنش برداشته بود. کودک، هنوز خواب را به تمامی نشناخته، چشم گشود و در سکوتِ اتاق، به جست‌وجوی دست‌هایی پرداخت که تا لحظه‌ای پیش، جهان را برایش به آرامی تکان می‌دادند. حالا دیگر خواب از سرش پریده بود و او، بی‌آنکه بداند چگونه باید خواسته‌اش را به زبان بیاورد، تنها بی‌قراری می‌کرد؛ گویی تمامِ اندوهِ جهان در همان تاب نخوردنِ گهواره خلاصه می‌شد. می‌دانی چه می‌خواهم بگویم؟ کاش تمامِ جهان در همان گهواره‌ی کودکی‌ام خلاصه می‌شد؛ در همان جهانِ کوچکی که غم‌هایش اندازه‌ی آغوشی بودند و ترس‌هایش با صدای قدم‌های مادر از میان می‌رفتند. کاش می‌شد کودک ماند، بی‌آنکه روزگار دستت را بگیرد و تو را به سمتِ بزرگ شدن بکشاند؛ بی‌آنکه روزی چشم باز کنی و بفهمی بعضی دست‌ها دیگر تابِ گهواره‌ات را نمی‌گیرند، بعضی صداها دیگر لالایی نمی‌خوانند و بعضی دلتنگی‌ها را، هرقدر هم که گریه کنی، نمی‌توان به خواب سپرد. دلم برای آن روزها تنگ شده است؛ برای روزهایی که تنها خواسته‌ام، لالاییِ مادر بود و تمامِ بی‌قراری‌ام با اندکی تاب خوردن آرام می‌گرفت. آن روزها که هنوز نمی‌دانستم آدمی بزرگ می‌شود، اما گاهی تمامِ عمرش را در حسرتِ همان آرامشِ کوچکی می‌گذراند که روزی، بی‌آنکه قدرش را بداند، در اختیار داشته است. 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

Repost from N/a
دروددد این پیامو فور کنید تا ...
من از چنل‌تون ی چیز بد بگم ، و آقای احمدی ازتون ی چیز خوب بگه و جفت‌مون ازتون ی پست فور بزنیم