uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

هَسْتی‌ـشِناسی

هَسْتی‌ـشِناسی

Kanalga Telegram’da o‘tish

جایی برای جست‌وجوی خویشتن💭 . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1822154589 ناشناس من . @hastishenasichallenge چالش ها 👆

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
303
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-67 kun
+1130 kun
Postlar arxiv
برعکس چیزی که عموماً فکر می‌کنیم، گذشته فقط گذشته نیست! یعنی درواقع تا آگاهانه تغییری ایجاد نکنیم، گذشته تمایل داره خودشو توی آینده تکرار کنه؛ چه گذشته‌ی یک آدم، چه گذشته‌ی یک جامعه. گذشته درواقع می‌تونه اولین مسیرهای ذهنی یه آدم یا جامعه باشه. حتی اگه مسیرها سخت و دشوار رسم شده باشن، همچنان تنها مسیرهای شناخته‌شده باقی می‌مونن. تا وقتی که انسان آگاهانه حاضر بشه به دل راه‌های ناشناخته بزنه تا مسیرهای جدیدی رو رسم کنه؛ مسیرهایی رو پیدا کنه که میان‌بُر هستن یا راحت‌تر به مقصد می‌رسن. و این کار ملزم اراده‌ی فرد یا جامعه‌ست برای انجام کارهایی که به نظر مبهم یا ناآشنا و ترسناک میان؛ فقط چون روان آدمی تمایل داره به راه‌های آشنا، حتی اگه تمام بدبختی‌ش هم از همون‌جا سرچشمه بگیره. — هَسْتی‌ـشِناسی

The Museum of Innocence (2026 )

Repost from Dia's Diary𖦹
"آیا یک لحظه خوشبختی برای تمام عمر کافی نیست؟"

این تیکه از سریال تا همیشه تو قلبم میمونه 🫠

بیش از همه از آن احساساتی گریزانم که نامی ندارند؛ معلوم نیست از کجا می‌آیند، به کجا می‌روند، چرا آمده‌اند، چه می‌خواهند از جانم، و چرا ترکم نمی‌کنند. روبه‌رویم می‌ایستند و نگاهم می‌کنند. من هم نگاهشان می‌کنم. ساعت‌ها خیره به هم؛ نه آن‌ها حرفی می‌زنند، و نه من جوابی دارم. سر میزشان می‌نشینم، جامی از این لحظاتِ گَس و خام سر می‌کشم. — هَسْتی‌ـشِناسی

1|1 - Miboosamet - Shervin Hajipour (320).mp37.97 MB

می‌گفت ابهام مثل چاقویی بیخ گلویم بود، و همین میل افراطی به وجود یک جواب، موجب می‌شد که خودم را به چاقوی زیر گلویم ببازم. — هَسْتی‌ـشِناسی

گاهی تجربه کردن، خودش تمام کاریه که باید انجام بشه.

Bu Dünya Bi Rüya Canozan Ozan Buğra Kaya.m4a3.22 MB

بعدها با خودم فکر کردم: اگر از احساساتم نمی‌هراسیدم، چه؟ اگر تنها نگاهشان می‌کردم تا عبور کنند، نه اینکه بگریزم به دوردست‌ها و خودم را نیز از یاد ببرم، یا اینکه همچون دشمن خونی، در مقابلشان تیغ بکشم و به ناگاه خودم را کشته باشم. تنها ناظر باشم؛ به مثال پارچه‌ای ابریشمی در دستان باد، اجازه دهم تا عبور کند هر آنچه را که باید... — هَسْتی‌ـشِناسی

ولی واقعا انتخاب سخته، چجوری تبدیل به یک‌ چیز بشیم وقتی دلمون می‌خواد همه‌چیز باشیم؟

هیچ درختی نمی‌تونه بهار خودش رو تماشا کنه، هیچ گلی نمی‌فهمه چند نفر برای بوییدن عطرش مکث می‌کنن، و هیچ ستاره‌ای نمی‌دونه شب بدون اون چقدر تاریک‌تره. آدم‌ها هم گاهی همین‌طورن؛ نمی‌دونن چه نوری در ساده‌ترین شکل بودنشون دارن.

Repost from دومآن.
مثل شادی نباش که چون رهگذری عبور می‌کند و ناپدید می‌شود مثل اندوه باش عزیز من و با من بمان.