᯽حُب᯽
Kanalga Telegram’da o‘tish
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
541
Obunachilar
-624 soatlar
-147 kun
+9730 kun
Postlar arxiv
532
بدترین حالتی که میتواند برای یک نفر پیش بیاید، این است که همزمان هم احساسی باشد و هم منطقی! در این لحظه، قلبش مانند گلی پژمرده میشود، در حالی که ذهنش به او فرمان میدهد که باید تصمیمی منطقی بگیرد.
قلبش در حال فریاد زدن است؛ اما او باید سکوت کند و با صدایی آرام به خود بگوید: «اگر این کار را نکنی، درد بیشتری خواهی کشید.» و اینجاست که روزها، هفتهها و شاید سالها باید به قلبش توضیح دهد که چرا این انتخاب را کرده است.
هر بار که شب میرسد و تنهایی به سراغش میآید، او در دلش با خود میجنگد. چقدر سخت است که با هر تنفس، احساساتش را زیر پا بگذارد و به عقلش گوش دهد. هر بار که یاد آن لحظه میافتد، قلبش دوباره مچاله میشود و او باید با کلمات آرامشبخش،
آن را تسکین دهد . . .
«ببین، اگر من این کار را نمیکردم، تو بیشتر آسیب میدیدی.من نمیخواستم تو را از دست بدهم، اما گاهی زندگی ما را مجبور به انتخابهایی میکند که با دلخواه ما فاصله دارد.» و در این جنگ میان قلب و عقل، او یاد میگیرد که گاهی باید از خود بگذرد تا بتواند عشقش را حفظ کند، حتی اگر این عشق درون خود او باشد . . .
-نوشته
532
عمری که به دنبال وصالت سپری شد
چون باغ ملخخورده، پر از بیثمری شد..
آن شوکت شاهانه پس از حملهی چنگیز
تبدیل به آوارگی و دربهدری شد..
هر سو نظر انداختهام از تو اثر نیست
تنها خبرم از تو فقط بیخبری شد..
انگار که یک کودک معصوم در این شهر
بازیچهی خشم و غضب ناپدری شد..
ما هر دو در این غائله دلسوخته بودیم
بیهوده یکی مرهم زخم دگری شد..
از عاقبت عشق به ما هیچ نگفتند
مصداق همان زیره به کرمان ببری شد..
سخت است از این مهلکه بی درد گذشتن
تقدیر اگر قهوهی تلخ قجری شد..
اطراف مزارم گل خوشعطر بکارید
شاید سبب فاتحهی رهگذری شد...
532
عمری که به دنبال وصالت سپری شد
چون باغ ملخخورده، پر از بیثمری شد..
آن شوکت شاهانه پس از حملهی چنگیز
تبدیل به آوارگی و دربهدری شد..
هر سو نظر انداختهام از تو اثر نیست
تنها خبرم از تو فقط بیخبری شد..
انگار که یک کودک معصوم در این شهر
بازیچهی خشم و غضب ناپدری شد..
ما هر دو در این غائله دلسوخته بودیم
بیهوده یکی مرهم زخم دگری شد..
از عاقبت عشق به ما هیچ نگفتند
مصداق همان زیره به کرمان ببری شد..
سخت است از این مهلکه بی درد گذشتن
تقدیر اگر قهوهی تلخ قجری شد..
اطراف مزارم گل خوشعطر بکارید
شاید سبب فاتحهی رهگذری شد...
532
میگم که امروز
یه دختر بچه رو بغلش کرده بوددد..
من ندیدمااا
فقط از خواهر که دیده بودش شنیدم
حسودی کردمممممممم خیلیییی
به نظرت استوری بزارم
خوشبهحالآندختربچهیدرآغوشت..
یا خوش به حال آن دختر بچه..
گیر کردم اصلن استوری کنم یا نه
میشه کمک کنی ..
اه خیلی بددعع..
532
جدی اینطور هم شده ها
رفتیم خونه اونی که بچه داره
شوهرش نبود گفتیم خب شبو میمونیم
اولاش خوب بود
تا جایی که داشتیم برای بچه مسخره بازی درمیوردیم و خونه رو روسرمون گذاشته بودیم خوب بود
رسید به جایی که فقط گریه میکرد
مامانش برد بخوابونش
منم درحال دیدن فیلم
تازه عروس مشغول پخت لازانیا ساعت 2شب😂
صبحانه ما 4صبح دستپخت دوست عزیز لازانیا بود🚶🏻♀
532
Repost from حُبّ𖹭
چنلهایتابستونی برایروزمرگیهایخاص🙂↕️🪷
• لیست ¹✨
• لیست ²✨
+حمایتیحُبّ برای پیشرفتچنلهاتون
+ تبلیغات بصرفه و اسپانسری🤏🏼
