uz
Feedback
᯽حُب᯽

᯽حُب᯽

Kanalga Telegram’da o‘tish

و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمی‌آوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بی‌آنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
518
Obunachilar
-1024 soatlar
-447 kun
+7730 kun
Postlar arxiv
#نوشته_ها🖇
#نوشته_ها🖇

و چه فاصله‌ی سهمگینی است میان آنچه آدمی حس می‌کند و آنچه نمی‌تواند برای دیگران بازگو کند.....

گاهی زخم‌هایمان از امن‌ترین آغوش‌ها به جا می‌ماند… اعتماد، زیباترین و در عین‌حال شکننده‌ترین دارایی انسان است.

رهایش کردم، بی‌آنکه برای آخرین‌بار در چشمانش غرق شوم. گویی از جنگ برگشته‌ام؛ تمام روح و تنم خسته است. من برای داشتنش، به‌اندازه‌ی کافی زخم برداشته بودم… اما نشد. @hob2223

+1
راهیان نور 1404

امشب شب اخر مراسم بله برون حاج حسین بود:))) رفت تا سال بعد...

«گاهی اوقات دلم می‌خواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم می‌گریزم، از خودم که همیشه مایه‌ی آزار خودم بوده‌ام، از خودم که نمی‌دانم چه می‌کنم و چه می‌خواهم.» ‏
‏- از میان نامه‌ی فروغ فرخ‌زاد به پرویز شاپور.

«یا‌ أمانَ‌ الخائِفین» اى‌ پناہِ‌ بیمناکان...

«کجا می‌شود نشان گمشدگانی را گرفت که خودخواسته پیدا نمی‌شوند؟»
- رضا زاهد

دردی ست درین سینه که همزاد جهان است:))

#نوشته_ها🖇
#نوشته_ها🖇

کاش بدانید ‏دل آدمی چقدر می‌شکند ‏وقتی چشم‌اش دنبال کسی می‌گردد ‏امّا پیدایش نمی‌کند.
‏- جمال ثریا

ولی خب متاسفانه اینکارو کردم... و خیلی پشیمونم...

کاش واسم درس بشه که نباید بخاطر کسی از چیزی که علاقه دارم دست بکشم...

تو یه رویایی که نمیرسی به دستم نمیشی سهمم، اما من همیشه عاشقت هستم...:))) @hob2223

‏کاش ناشناخته می ماندند... ‏آدم هایی که فکر می کردیم بهترین اند ‏آن هایی که رو معرفتشان حساب کرده بودیم ‏کاش سر از کارشان در نمی اوردیم ‏آن روی سکه شان را نمی دیدیم..و ‏نقابشان را کنار نمی زدیم ‏کاش تصوراتمان را ‏اعتمادمان را آرامشمان را ‏خراب نمی کردیم...

«ماهی اگر گریه کُند دریا می‌فهمد؟»

من از جهان چه خواستم؟ کمی نشستن و به ماه و آسمان نگاه کردن و کمی دویدن و به قله‌های دورها رسیدن و کمی سکوت کردن و صدای کائنات را شنیدن و کمی از عشق گفتن و شنفتن و کمی رهایی و شُکوهِ آشنایی و کمی سفر... من از جهان چه خواستم؟ کمی خیالِ خوش، نه بیشتر...
_نرگس صرافیان

من میروم اما تو هم قدری به من اصرار کن حرفی بزن، چیزی بگو، کار مرا دشوار کن تردید دارم بعد من، با حسرتت خلوت کنی از چشمهایت خوانده ام ترسیده ای، اقرار کن هر چند گوشِ کوچه ها از گفتگوهامان پر است آن خاطراتِ مُرده را گردن نگیر انکار کن دنیای ما از هم جدا، دنیای سنگ و آینه ست این جمله را در آینه هی با خودت تکرار کن من سوختم تا ساختم، پای تو خود را باختم این دست دستِ آخر است، این دفعه تو ایثار کن بعد از جدایی زندگی خوابی شبیه مُردن است برگرد و دنیای مرا با این خبر بیدار کن #ریحانه_طاهری #شعر

#نوشته_ها🖇
#نوشته_ها🖇