لیلیومِ سفید
Kanalga Telegram’da o‘tish
همین لحظه های ساده🌟 ممنون که از عکس هام استفاده نمی کنید. https://t.me/HarfChatBot?start=d5cf02d95298
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
294
Obunachilar
+124 soatlar
-67 kun
+6030 kun
Postlar arxiv
294
جیلین راست می گفت
وقتی آدم با درد و عذابش درگیره
دنیا به روالش ادامه می ده و انگار هیچی نشده،و مجبوره همونطور پیش بره و سر پا بمونه
مثل امروز من که اشک هام رو پاک می کردم که سوالای امتحان رو بتونم ببینم و یه چی تو مغزم می گفت برای چی باید تلاش کرد وادامه داد؟
نمی دونم اصلا چی باید گفت؛ولی خب همه فقط داریم یه جورایی می گذرونیم.
294
بعد سه روز وصل شدم
همونجا که میگه سپهر کجایی بابا اشک هام می ریزه💔
برای کدومشون باید گریه کرد
294
من خیلی وقته یاد گرفتم با چیزای کوچیک از زندگی لذت ببرم
با دیدن ابرهای توی آسمون،طلوع و غروب،یخ های توی ماگ قهوه ام،چایی خوش رنگم،کیک درست کردن جای اورثینک کردن،لازانیا درست کردن تو شب های برفی،لته داغ زیر برف
و این مدت،همه اینکارا رو انجام دادم که حواسم رو پرت کنم
و روزی هزار بار گفتم خدایا بهمتوان ادامه دادن بده
الان بابت اینکه من زنده ام و خیلی از همسن و سال هامنه شرمنده ام
و همه اون کارا با بغض تو گلو باید انجام شه با فکر اینکه اونا هم می تونستن و حق داشتن زندگی کنن.
294
قفسه سینه و پشت کتف چپم تیر می کشه از غروب
معده دردم چند روزه اذیتم می کنه
و اینا یعنی این مدت خیلی غصه خوردم و دیگه بدنم نمی کشه.
294
یک لحظه وصل شدم
و دلم می خواد تا ابد نت وصل نشه
چون این حجم غمی که به چشم دیدم توی یک شهر کوچیک،
نمی تونم برای کل ایران هم ببینم
امیدوارم خوب باشین((:❤️🩹
294
حق ما از جوونی این نبود❤️🩹
6 سال گذشته زندگیم رو فقط زنده بودم و زندگی نکردم
ولی دیگه بر نمی گرده.
294
شما هم از شدت فکر کردن ذله شدین؟
نمی دونم باید چیکار کنم که بتونم ذره ای تمرکز کنم
حس می کنم مغزم درد می کنه از شدت فکر کردن…
294
هر جا به خودم گفتم حواست باشه دلی نشکونی، همون آدم دلم رو شکوند.
چقدر ساده و طفلک بودی.
شاید خیلی هامون اینو تجربه کرده باشیم❤️🩹
294
تنها اتفاق خوب امروز این بود که وقتی زیر سرم بودم دیدم پرستاری که اومد بالا سرم یکی از دوستامه که تقریبا سه سال بود ندیدیم همو
حس قشنگی بود✨
294
از صبح از شدت درد بدن و معده درد و تهوع اشکم می ره
هیچی نمی تونم بخورم و با سرم و امپول ادامه می دم
حتی تایپ کردن کلی انرژی می بره
و انگار دارم کوه می کنم
بعد مامانم معتقدن به خاطر خوردن قهوه اس((((:
294
لعنت به اونلحظه ای که بعد ماه ها داشتی عادت می کردی به تلخی یه موضوع و یهو تیکه های پازل تو ذهنت کنار هم میان و حالا
سناریو های جدید،
فکر های جدید،
جرقه های جدید تو ذهنت.
مغزت نمی خواد باور کنه چون تلخه
نمی دونم شاید هم قلبت نخواد باور کنه!
و دوباره همه فکرا از اول به صف💆🏻♀️
294
یه سری ها واقعا انگار عقل ندارن.
یه چیزی از قبل فقط تو ذهنشون بوده،فقط همون رو تکرار می کنن
نه چیزی دیگه می بینن نه می شنون.
کاش منم مثل اونا نمی فهمیدم وانقدر حرص نمی خوردم.
294
از آدم هایی که تو ذهن خودشون سناریو می سازن و حتی حرف طرف مقابل رو هم گوش نمی دن بیزارم.
شاید برداشت شما اشتباهه عزیزم.
