پلیلیست خوشحالی
Kanalga Telegram’da o‘tish
http://t.me/BluChtBot?start=67a2ac02bad9af8e8549
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
524
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+77 kunlar
+830 kunlar
Postlar arxiv
Repost from زخمآروز
عزالدین عزیزم
تلگرافت دیشب به دستم رسید. همسایه قبول زحمت کرد که جوابی فوری بفرستد، اما گفتم باید طولانیتر برایت بنویسم. احترام خانم با پسرش عازم کرمانشاه هستند. این دستخط را تحویلش میدهم تا به دست تو برساند. دلم میخواهد ساعتها با تو حرف بزنم، حالا که این مجال دست نمیدهد، اجازه بده دست کم، کمی بیشتر برایت بنویسم و به یک تلگراف خشک و خالی بسنده نکنم.
نگران من نباش عزالدین، اگرچه نگرانی تو را درک میکنم. من هم بسیار نگران این بچههایی هستم که انگار بلندترین موجهای اقیانوسها در سینههاشان به ساحل میکوبد. میفهمم که تو چه میگویی، اما بابت من خاطرت را جمع کن. اتفاقی نخواهد افتاد. بزرگترین اتفاقی که میتواند برای کسی بیفتد این است که ترسش بریزد. من دیگر هراسی ندارم. از هیچ گلولهای نمیترسم. وقتی میبینم تن آدم ممکن است مرده باشد، اما خودش سرافرازتر از پیش زنده بماند، چرا باید بترسم عزالدین؟ از سنگهایی که به سرمان فرو میریزد نمیترسم و از مرگ ابایی ندارم. من اگر بدانم میتوانم چیزی را، کسی را، با تمام وجود دوست داشته باشم، دیگر از هیچ چیز نمیترسم. عشق به آدم جسارت و شجاعت میدهد.
نگران من نباش. اگر راهها بسته نباشند، این دست خط کوچک فردا به دستت خواهد رسید.
روزهای آخر تابستان ۵۷/ سقز
دریابند تو
@Zakhmarooz
Repost from زخمآروز
ماهی سیاه کوچولوی من
صدای رگبار گلوله و سوت خمپارهها تا دم صبح ادامه داشت. دایه عاصیه در کوچه مسجد کوچک در خانه را باز کرده بود. پسر کوچکی که طاهر نام داشت با ترس دوید توی حیاط و بعد چند بچهی قد و نیمقد دیگر آمدند. بوی لاستیک سوخته و باروت همه جا پخش بود. من شروع کردم به بازی با بچهها؛ گفتم صدای تقهها را بشمرید. بعد رفتیم پشت کرسی دایه عاصیه نشستیم. من دلم میخواست گریه کنم، اما میخندیدم، دلم میخواست فریاد بزنم، اما ساکت بودم، میخواستم بدوم اما نشسته بودم، دلم میخواست با دستهایم سر و صورت آن کفتارها را پاره کنم، اما انگشتهایم را زیر کرسی قفل کرده بودم و داشتم یکی یکی خوردشان میکردم….
عزالدین میگوید حرف زدن خوب است. تو چه فکر میکنی؟ چند شب پیش هم همانجا بودم. تا بعد تاریکی نشد بیرون بیاییم و برگردیم. دلم برای تابستان تنگ شده، برای صدای قطار.
عمو رحمان، همان پیر شکستهای که گفته بودم کنار رودخانه قبلتر ماهی میفروخت. دیوانهتر شده. همیشه توی گوشش صدا میشنود. صبح میگفت قطار به مقصد میرسد. شاید هم او نگفت. شاید اینقدر زیر آتش بغلش را گرفتم که بکشمش زیر طاق مسجد و دویدیم، که مرضش به من هم سرایت کرد و من توی سرم صدای عمو رحمان را میشنوم و دلتنگ صدای قطار میشوم.
من خیلی مواظب خودم هستم عزیزم، هربار بیرون بروم گیوههای گلی میپوشم، که میشود با آنها راحتتر دوید. اما گلوله هم که آمد، آمد، کاریش نمیشود کرد. صبح با همان گیوهها از بساط یک کتابفروش رد شدم. بساطچی پیراهن آبی یا سبز مسخرهای پوشیده بود. خم شدم، و کتابها را ورق زدم. گفت «چرا به زمین دست میکشی؟ به صدای قطار گوش کن، به مقصد میرسد.» فکر کردم دارم دیوانه میشوم. خواستم گریه کنم، اما لبخندی زدم و برگشتم.
آدمهای زیادی فکر میکنند من دارم مبارزه میکنم. یکی از زندان برمیگردد میآید اینجا. عزالدین به خانه دایه عاصیه نامههایی مینویسد و سوالهایی میپرسد. برای یکی توصیه مینویسم و دوسیه یکی دیگر را ورق میزنم. عینکم را روی صورتم سفت میکنم و تنها چیزی که میبینم آدم است که مثل گنجشک خونش پخش زمین میشود. بچهها را جمع میکنم و میگویم چکار کنند، میگویم نباید بمیرید. گیوههای گلی بپوشید.
احساس میکنم از عمو رحمان هم پیرترم. لبخند میزنم و در شهر راه میروم. کسی نمیداند این فقط لاشه من است. من که هر لحظه میخواهم پیش تو باشم. این لاشهی متحرک من است که اینجا میجنگد. قلبش پیش توست، همهی سلولهای سرش توی خانه تو میچرخند از بس که فکرش پیش توست. حتی خونی که باید در رگهاش بچرخد، میخواهد زیر پوست تو حرکت کند، شاید بتواند تو را گرم کند که سرما را دوست نداری.
من از این جنگ خسته شدم عزیزم. اما راه دیگری جز مقاومت پیدا نمیکنم. از تسلیم شدن به اندازهی تسلیم شدن میترسم. باید با کسی درباره تو حرف بزنم که بفهمد چه میگویم. در غیر این صورت دیوانه میشوم، اما پیرامونم را فقط مردانی با پیراهنهای سبز یا آبی احاطه کردهاند.
دریابند دلتنگ تو/ در انتظار سوت قطار که راه بیفتد و راهی بشود سمت تو
کردستان
پاییز سرد ۵۷
@Zakhmarooz
وقتی میرم بیرون صداهای مجروحها تو سرمه. اینجا بودیم جلوی فلانجا بودیم از بالای فلان ساختمون بهمون شلیک کردن.
Repost from 13
جوان بودید، شور زندگی داشتید، پیر بودید، رویای آزادی داشتید، کودک بودید، پدر بودید، مادر بودید، گرسنه بودید، خسته بودید، امید داشتید، شریف بودید، شریف بودید، شریف بودید.
