uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮

𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
248
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+37 kun
+930 kun
Postlar arxiv
من انسانی‌ام که گاه و بی‌گاه به اطمینانی گذرا دل می‌بندد؛ اما از آن لحظه که نامت چون نوازشی آرام بر جانم نشست و دستم را در دل تاریکی فشرد، اندیشه‌هایی روشن و ماندگار در ذهن خسته‌ام جوانه زد. اندیشه‌هایی که زاده‌ی درد نبودند و از شب‌های آشفته‌ی احساس نمی‌آمدند؛ از زیبایی خالصی سرچشمه می‌گرفتند که کمالش، شگفتی محض بود. آن‌گاه که خداوند تو را به این زمین خاکی سپرد، گویی بهت و حیرت آدمیان را پیشاپیش باور داشت؛ چرا که زیبایی‌ات در قاب تنگ فهم انسان نمی‌گنجد. وجودت ادامه‌ی طبیعت است، و طبیعت، آغاز آفرینش خویش را در ژرفای سیاهی چشمانت به تماشا نشسته. موهای سیاهت، موج‌های رام‌نشدنی زندگی‌اند که می‌خروشند و نگاه مرا ناخواسته به اسارت می‌برند. صدایت، دارویی نایاب است؛ شفابخشی که برای من حکم نقطه‌ی نجات را دارد. و کلماتی که از تو می‌شنوم، چنان بر قلب غبارگرفته‌ام می‌نشینند که گویی نظیرشان در این جهان اندک است، تا مرز افسانه. نمی‌دانم؛ حتی اگر ساعت‌ها بنویسم، کاغذها یکی‌یکی پُر شوند و واژه‌ها به پایان برسند، باز هم توان چیره شدن بر زیبایی حضورت را ندارم. پس این نامه نیز ناچار به پایان می‌رسد، در حالی‌که تو، در گوشه‌ای از اندیشه‌ی من، تا پایان عمر ادامه خواهی داشت؛و هر لحظه به من یادآوری می‌کنی که در جایی از آرامش این دنیا، جهانی هست که هنوز می‌تواند زیبایی‌ای ابدی، همچون تو، در خود داشته باشد.

𝖩𝗎𝗌𝗍 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎.
غروب، آسمان را به رنگ خستگی درآورده بود؛ همان رنگی که وقتی چیزی برای گفتن نمی‌ماند، روی شانه‌ها می‌نشیند. چویا جلوتر نشسته بود، نگاهش ثابت به مسیر، انگار جاده تنها چیزی بود که هنوز می‌شد به آن اعتماد کرد. دست‌هایش محکم، اما احساساتش پراکنده بود دازای پشت سرش بود؛ نزدیک و بی‌سروصدا. آن‌قدر که نفسش با حرکت بدن چویا هماهنگ شود، اما نه آن‌قدر که مزاحم باشد. سرش را آرام تکیه داده بود، از خستگیِ فکری‌ای که او را آزار میداد باد لباس هایشان را تکان می‌داد، و میان این نسیم ها، دازای با صدایی که بیشتر شبیه اعتراف بود تا شوخی، او گفت: «می‌دونی… همیشه فکر می‌کردم قوی‌بودن یعنی اینکه تنهایی مسیر زندگی رو طی کنم.» چویا جواب نداد. فقط کمی سرعت را کم کرد. همین، برای دازای کافی بود. چند ثانیه بعد، ادامه داد: «ولی انگار بعضی مسیرها، فقط وقتی تحمل‌پذیرن که یکی باشه که جلو بشینه… و حواسش به راه باشه.» چویا نفس عمیقی کشید. صدایش آرام بود. «پس ساکت باش و بذار برسیم.» دازای لبخند زد؛ لبخندی که دیده نمی‌شد، اما حس می‌شد. سرش را همان‌جا نگه داشت. نه برای پنهان‌شدن؛ برای این‌که مطمئن شود حداقل امشب، هیچ‌کدام تنها نیستند.

𝖬𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 𝖡𝗋𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋.. 𝖨 𝗄𝗇𝗈𝗐 𝗍𝗈𝖽𝖺𝗒 𝗂𝗌 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖡𝗂𝗋𝗍𝗁𝖽𝖺𝗒, 𝖡𝗎𝗍 𝖨 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝖼𝖺𝗇'𝗍 𝖼𝗁𝗈𝗈𝗌𝖾 𝗌𝗎𝗂𝗍𝖺𝖻𝗅𝖾 𝗐𝗈𝗋𝖽𝗌 𝖿𝗈𝗋 𝗍𝗁𝖺𝗇𝗄𝗂𝗇𝗀 𝗒𝗈𝗎... 𝖨 𝗄𝗇𝗈𝗐 𝖨 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗍𝗈𝗅𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝗈𝗎𝗋 𝗆𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝖾𝗌, 𝖡𝗎𝗍 𝗍𝗁𝖾𝗒 𝖺𝗋𝖾 𝗋𝖾𝖺𝗅𝗅𝗒 𝗏𝖺𝗅𝗎𝖺𝖻𝗅𝖾... 𝖸𝗈𝗎 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗆𝗈𝗋𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗇 𝖺 𝖻𝗋𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋, 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽 𝖨 𝗁𝖺𝖽 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝖨 𝗐𝖺𝗌 𝖢𝗁𝗂𝗅𝖽, 𝖾𝗏𝖾𝗇 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝗐𝖾 𝗁𝖺𝗍𝖾 𝖾𝖺𝖼𝗁 𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋. 𝖠𝗌 𝖺 𝗍𝖾𝖾𝗇𝖺𝗀𝖾𝗋, 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒 𝗍𝗂𝗆𝖾 𝖨 𝗌𝗉𝖾𝗇𝖽 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎; 𝗐𝖺𝗌 𝖺 𝗆𝖾𝖽𝗂𝖼𝗂𝗇𝖾 𝖿𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝗌𝗈𝗎𝗅, 𝗐𝖺𝗍𝖼𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖾𝖺𝖼𝗁 𝖾𝗉𝗂𝗌𝗈𝖽𝖾 𝗈𝖿 𝖺𝗇𝗂𝗆𝖾, 𝗐𝖺𝗍𝖼𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖿𝗈𝗈𝗍𝖻𝖺𝗅𝗅 𝗀𝖺𝗆𝖾𝗌, 𝗌𝗂𝗇𝗀𝗂𝗇𝗀 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝖾𝖺𝖼𝗁 𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋...𝗈𝗋 𝖾𝗏𝖾𝗇 𝖿𝗂𝗀𝗁𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝗐𝖾 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗋𝖾𝖺𝗅𝗅𝗒 𝖺𝗇𝗑𝗂𝗈𝗎𝗌 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝖾𝖺𝖼𝗁 𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋. 𝖨 𝗐𝗂𝗌𝗁 𝗒𝗈𝗎 𝗌𝗍𝖺𝗒 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗆𝖾, 𝖿𝗈𝗋 𝖺𝗅𝗅 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝖿𝖾. 𝖧𝖺𝗉𝗉𝗒 𝖡𝗂𝗋𝗍𝗁𝖽𝖺𝗒; 𝖥𝖱𝖮𝖬 𝖡𝖨𝖳𝖠 𝖥𝖮𝖱 𝖲𝖳𝖴𝖯𝖨𝖣 𝖠𝖱𝖨𝖠.

2021/01/02: A Bungo fan girl has been a soukoku shipper today.

هنوزم برام عجیبه چویا، از عشق تنها کلمه‌ش برای من آشنا بود، با این قلب بی‌تاب من چیکار کردی که با عشقت خودشو زنده زنده میسوزونه و بهش افتخار میکنه؟ مگه تو چه تدبیر مقدسی داری که مغزم دیگه نمیتونه این منطق لعنتی رو تحمل کنه؟ فقط بهم بگو..برام عجیبه، تو همونی هستی که موجودی بودی بین بودن و نبودن، و من کسی بودم که از هر چیز غیر عادی و ناشناخته‌ای متنفر بود، پس داری چیکار میکنی که هربار دلم میخواد در آغوشت بگیرم و تک تک اعضای وجودتو درک کنم؟
A lovely curse is not a choice.

شهر شلوغ بود، مثل همیشه. مردم رد می‌شدن، صداها قاطی هم، هیچی خاصی توی هوا نبود. چویا با لباس مبدل از بین جمعیت رد شد؛ نه تاجی، نه نشونی از شاهزاده بودنش. فقط یه آدم معمولی بین آدم‌های معمولی. دازای هم با لباس ساده‌ی خودش می‌رفت جلو، حواسش نبود کجا می‌ره تا این‌که یه‌دفعه ایستاد. فقط یه لحظه. چویا از کنارش رد شده بود و دور می‌شد، ولی دازای ناخودآگاه برگشت و رفتنش رو نگاه کرد. اوداساکو که دید وایساده، گفت: «چت شد؟ چرا خشکت زد؟» دازای یه نفس کوتاه کشید، نگاهشو از پشت اون غریبه گرفت و گفت: «هیچی…» یه مکث کرد، خیلی آروم‌تر ادامه داد: «فقط یه لحظه… عطر تن چویا رو حس کردم.»
-𝗌𝗈 𝖺𝗋𝖼𝗁𝗂𝗏𝖾 𝗈𝖿 𝖿𝖺𝗇 𝖿𝗂𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇: 𝖠 𝗌𝖾𝖼𝗋𝖾𝗍 𝖿𝖾𝖾𝗅𝗂𝗇𝗀 𝗂𝗇𝗌𝗂𝖽𝖾 𝗈𝗎𝗋 𝗉𝖺𝗅𝖺𝖼𝖾

«دازای… نمی‌دونم چرا، هر بار که یه چیزی یاد تو می‌اندازه، دلم می‌ره و برمی‌گرده، مثل بادِ سردی که پوستت رو لمس می‌کنه و نمی‌مونه. هنوز اون حس قدم زدن با تو، اون خنده‌های نیمه شب و حتی لباسی که همیشه دوست داشتی رو یادم میاد… و می‌دونی چیه؟ هنوزم برام زیبایی، حتی وقتی که دنیا بینمون فاصله انداخته. گاهی آرزو می‌کنم کاش می‌شد فقط یه لحظه دوباره کنار هم باشیم، بدون درد، بدون حرفای نگفته… اما می‌دونم که بعضی چیزا، حتی عشق، نمی‌تونن همه چیزو درست کنن. با این حال، دازای… حتی اگه دیگه مال هم نباشیم، هر جا باشم، یاد تو و اون لبخند لعنتی‌ت منو رها نمی‌کنه.»

Your Favorite Dress.m4a2.77 MB

𝖨 𝖽𝗈𝗇'𝗍 𝗐𝖺𝗇𝗇𝖺 𝗅𝗂𝖾, 𝖨'𝗏𝖾 𝖻𝖾𝖾𝗇 𝗋𝖾𝗅𝗒𝗂𝗇𝗀 𝗈𝗇 𝘺𝘰𝘶.

شب بندر آرام‌تر از همیشه بود. باد خنکی از روی آب می‌گذشت و نور چراغ‌ها روی موج‌ها می‌لرزید. چویا لبه‌ی اسکله نشسته بود، کلاهش رو کنار گذاشته و به آب خیره شده بود. دازای کمی عقب‌تر ایستاده بود؛ دست‌ها توی جیب پالتوش، نگاهش بی‌صدا روی چویا. چند ثانیه گذشت... «اگه می‌خوای چیزی بگی، بگو.» صدای چویا آروم بود، بدون اینکه برگرده. دازای لبخند خیلی کمرنگی زد. «جالبه… همیشه می‌دونی کِی نزدیکتم.» چویا شونه بالا انداخت. «بعد از این همه سال، چیزایی هست که دیگه لازم نیست ببینی‌شون.» دازای جلو اومد و کنارش نشست. فاصله‌شون کم بود، اما عجله‌ای برای صحبت نبود.مدتی فقط صدای آب و باد بین‌شون صحبت میکرد «امشب خطرناک بودی.» دازای کمی مکث کرد:«اگه یه ثانیه دیرتر-» «اما نشد.» چویا سرش رو چرخوند و مستقیم نگاهش کرد. «چون می‌دونستم پشتمی.» دازای مکث کرد. اون نگاه شوخ همیشگی نبود. چشم‌هاش جدی‌تر از معمول بودن. آروم پرسید:«اعتماد می‌کنی؟» چویا بدون فکر جواب داد: «به تو؟ همیشه.» دازای نفسش رو آهسته بیرون داد؛ انگار باری از روی شونه‌هاش برداشته شده باشه. دستش ناخواسته کنار دست چویا روی چوب سرد اسکله قرار گرفت. تماسی کوتاه، ساده، اما واقعی. «می‌دونی...» دازای گفت؛ «توی دنیایی که هیچ‌چیز قابل پیش‌بینی نیست… تو تنها چیزی هستی که همیشه ثابته.» چویا لبخند خیلی کوچیکی زد؛ از اونایی که فقط دازای می‌تونست ببینه. «پس حواست باشه خرابش نکنی، دازای.» دازای بی‌صدا خندید. باد شدیدتر شد و چویا کلاهش رو برداشت و روی سر گذاشت، بعد بلند شد. «بیا بریم. سرد شد.» دازای هم ایستاد. سوکوکو، کنار هم، بدون فاصله، بدون حرف اضافه. نه لازم بود چیزی بگن،نه لازم بود ثابت کنن.اعتماد، بینشون، از هر اعترافی بلندتر بود.

–·𝖸𝗈𝗎 𝗎𝗌𝖾𝖽 𝖼𝗈𝗋𝗋𝗎𝗉𝗍𝗂𝗈𝗇, 𝖡𝖾𝗅𝗂𝖾𝗏𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖨 𝗐𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗌𝖺𝗏𝖾 𝗒𝗈𝗎?

گاهی فکر می‌کنم اگر زمان رحم داشت، الان کنار تو ایستاده بودم نه وسط این راهروی سنگی خیس، با زرهی که بوی جنگ می‌دهد و دلی که انگار هیچ‌وقت جرأت نکرد با صدای بلند بگوید چه می‌خواهد. تو شاهزاده‌ای؛ قرار بود همیشه از دور نگاهت کنم. همین، نه بیشتر. انگار از همون روزی که شمشیرم رو جلوت خم کردم، فهمیدم هیچ راهی از من به تو نمی‌رسه. نه چون تو بالا نشستی و من پایین… نه، چون تو همیشه می‌دونی چیکار می‌کنی، تصمیم‌هات محکم و صافه. اما من؟ من هنوز گیر کرده‌م بین این‌که برم، یا بمونم و خودمو خفه کنم با چیزی که نباید حسش کنم. دیشب که از کنارم رد شدی و فقط گفتی «مواظب خودت باش»، نمی‌دونی اون دو کلمه چقدر سنگین بود. انگار تمام چیزی که هیچ‌وقت نمی‌تونستیم داشته باشیم، همون لحظه بینمون آویزون شد. من شوالیه‌م؛ ساخته شدم که ازت محافظت کنم، نه اینکه بخوامت. تو هم شاهزاده‌ای؛ به دنیا اومدی که از من دور باشی، حتی اگه نگاه‌هامون یه لحظه نتونه حقیقت رو قایم کنه. حقیقت اینه که…من هیچ‌وقت ازت نگذشتم، چویا. حتی وقتی وانمود کردم سردم، حتی وقتی تو جدی بودی و حرف زیادی نمی‌زدی. شاید همین سکوتت بود که من رو این‌همه کشوند طرفت. اما خوب می‌دونم که تو جلو میری، برای پادشاهی، برای مردم، برای آینده‌ای که بهت تعلق داره. و من…فقط یه سایه‌م که دنبالت میاد و جرأت نمی‌کنه قدم بی‌جایی بذاره. اگه روزی تاریخ اسم تو رو توی طلایی‌ترین صفحه‌ها بنویسه، اسم من نهایتاً توی حاشیه‌ها جایی پیدا می‌کنه. ولی مطمئن باش…حتی همون حاشیه هم برای من زیادیه، چون اون‌جا هم هنوز کنارت ایستادم، هرچند هیچ‌وقت بهت نرسیدم.
𝖬𝗂𝗇𝗂 𝖿𝖺𝗇 𝖿𝗂𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 𝖠 𝗌𝖾𝖼𝗋𝖾𝗍 𝖿𝖾𝖾𝗅𝗂𝗇𝗀 𝗂𝗇𝗌𝗂𝖽𝖾 𝗈𝗎𝗋 𝗉𝖺𝗅𝖺𝖼𝖾

Repost from N/a
Fyodor: Over and over I keep going over the world we knew... Once when you walked beside me, That inconceivable, that unbelievable world we knew.. When we two were in love..! And every bright neon sign turned into stars, And the sun and the moon seemed to be ours... For my little white rose.

یکم دسـآمبر سـآلِ ۱۹۸۴ در غروبي بي‌بدیـل که ای کآش بی‌پـایآن بود. الهةِ نجـات من؛
صبح امروز با غمی گنگ از خواب برخاستم؛ انگار هوای جهان سنگین‌تر از همیشه بود. هیچ چیز به‌جای خودش نبود، حتی نور هم بی‌حوصله روی دیوار می‌ریخت. قدم‌هایم بی‌هدف خیابان را طی می‌کرد و فکر می‌کردم روزی است مثل هزار روز دیگر، روزی که باید بدون دلیل تحملش کنم. اما… درست جایی که خیال می‌کردم همه چیز بی‌رنگ است، تو از دور ظاهر شدی. حتی نمی‌دانم چگونه تو را دیدم؛ شاید جهان خسته هم دلش برایم سوخته بود و خواست معجزه‌ای کوچک نشانم بدهد. همان لحظه، سایه‌ها عقب رفتند، هوا روشن‌تر شد، و انگار قلبم دوباره به یاد آورد که چگونه باید بتپد. تو فقط ایستاده بودی، بی‌خبر از اینکه فاصله‌ی چند قدمی‌ات، زندگی مرا از نو ساخت. چقدر ساده، چقدر بی‌ادعا… و چقدر عمیق. عجیب است، چویا—تمام روزهایی که فکر می‌کردم ناقص‌اند، تنها به یک نگاه تو احتیاج داشتند تا کامل شوند. تو آن اتفاق ظریفی هستی که جهان را از دلگیری نجات می‌دهد؛ همان لحظه کوتاه صبح‌گاهی، برای من حکم یک زندگی کامل را داشت. اگر می‌توانستم، همان‌جا می‌ایستادم و تا ابد نگاهت می‌کردم… از دور، بی‌صدا، اما با قلبی که برای اولین‌بار در آن روز فهمید هنوز می‌تواند زیبا بتپد.

اواخـر قرن نوزدهم، فرانسه، پاریس.
بارانِ ریز عصرگاهیِ پاریس تازه بند آمده بود، و خیابان مونمارتر در مهی نقره‌ای فرو رفته بود. چراغ‌های گازی کنار سنگفرش خیابان روشن شده بودند و نورشان مثل طلا روی زمین خیس می‌رقصید. چویا ناکاهارا، با کلاه لبه‌دار مخملی و پالتوی سرمه‌ای خوش‌دوخت، عصبی انگشتانش را در جیب پالتو می‌فشرد. قرار نبود این‌طور مضطرب باشد—تجربه‌اش در مدیریت هرج‌ومرج‌های بزرگ اجازه نمی‌داد—اما قرار امشب، از آن جنس قرارهایی بود که دل را بی‌اجازه می‌لرزاند. در سوی دیگر خیابان، اوساامو دازای آرام قدم‌زنان می‌آمد؛ با همان لبخند مرموز، همان چشم‌هایی که انگار هزار راز را در خود نگه می‌داشت. پالتوی روشنش زیر نور چراغ‌ها هاله‌ای گرم پیدا کرده بود. وقتی رسید، بی‌هیچ مقدمه‌ای گفت: «چویا… مثل همیشه زودتر رسیدی. انگار حتی زمان هم ازت حساب می‌بره.» چویا نگاهش کرد، همان نگاه نیمه‌عصبانی و مردد: «اگه قرار بود دیر کنم، تو جوری پیدام می‌کردی که انگار صد ساله دنبالمی. پس ساکت شو.» دازای خندید؛ خنده‌ای کوتاه، اما کافی برای شکستن سرمای بین‌شان. خیابان خلوت شده بود و ظرافت یک شب پاریسی مثل پرده‌ای نرم دورشان پیچیده بود. آن‌ها قدم‌زنان بالا رفتند، تا جایی که شهر زیر پایشان کوچک و طلایی شد. باد ملایمی از کنارشان گذشت، برق لامپ‌های شهر لرزید، و برای لحظه‌ای هیچ‌کس در دنیا نبود جز این دو نفر، این دو روح پرآشوب که انگار همیشه در کنار هم معنا پیدا می‌کردند، حتی اگر خودشان انکار می‌کردند. دازای آرام گفت: «می‌دونی چویا… من همیشه فکر می‌کردم آدم‌ها توی حرف‌هاشون گم می‌شن. ولی تو… تو توی سکوتت پیدا می‌شی.» چویا لحظه‌ای مکث کرد؛ قلبش تندی زد، همان ضربانی که فقط دازای توان شنیدنش را داشت. «تو همیشه چرند می‌گی، اما… این یکی زیادی درست بود.» برای نخستین بار آن شب، دازای لبخندش افتاد و چیزی صادقانه در چشم‌هایش نشست؛ چیزی آسیب‌پذیر، واقعی، بی‌پناه. «من… نمی‌دونم این بین ما چیه، اما می‌دونم چیزی هست. چیزی که هر بار می‌خوام عقب بکشم، نزدیک‌ترم می‌کنه.» چویا نفسش را بیرون داد، انگار سال‌ها سنگینی از شانه‌اش رها می‌شد. «منم خسته شدم از جنگیدن با چیزی که… از قبل بینمون بوده.» دازای کمی جلو آمد. «پس امشب… بذار دیوارها فرو بریزن.» و چویا برای نخستین‌بار نگاهش را برنداشت. شب، آرام‌تر از همیشه شد. پاریس زیر پایشان می‌درخشید، و آن دو، در سکوتی شیرین و پذیرفته‌شده، کنار هم ایستادند، بی‌نیاز از پنهان‌کاری، بی‌نیاز از کلمات. قرار ملاقاتشان دیگر فقط یک قرار نبود؛ لحظه‌ای بود که دو روح، پس از سال‌ها کشمکش و فاصله، سرانجام به آرامش رسیدند.

حقیقتا وقتی بهم گفت چقدر دوستم داری میخواستم فقط بهش بگم «آبان و خورشید» ولی نتونستم.

در خاطرات هرکسی، چیزهایی است که به هیچکس نمی گوید، فقط برای دوستان نزدیکش بازگو می کند. مسائلی هم هست که حتی به دوستان نمی شود گفت و آدم فقط برای خودش می تواند بازگو کند، عین راز است. اما سرانجام چیزهایی هم هست که انسان حتی می ترسد برای خودش هم آشکار کند. -فئودور داستایفسکی