𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
242
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
الهه من.
در روزهای تاریک و مبهم زندگیام، چه میتوانستم بگویم جز آنکه مرگ آغوش خود را باز کرده بود و مرا به سوی خود میخواند؟ روزهایم را بیدلیل آغاز کرده و بیدلیل به پایان میرسانیدم، تنها روز به روز گام هایم را به سوی جثه بزرگ و تاریک مرگ برمیداشتم، تا آن صحنه رویایی که تو را دیدم. پرتوی نور خورشید به موهای دارچینی و روشنت میتابید و چشمهای آسمانیات را پاک و بی هیچ گناهی جلوه میداد. اما...آن فروغ خورشید نبود که اطرافم را روشن ساخت و مرا نجات داد، آن تو بودی که نُت های سرگردان پیانوی زندگی مرا با تزئینی زیبا چیدی و سیاهی فرشته مرگ را از زندگیام رهانیدی. به قلب خاموش من بگو، منجی من، تو چه داشتی که خونی تازه به رگ هایم پمپاژ کردی؟ آنجا بود که قلبم دهان باز کرد و با من حرف زد، که به من بگوید شانه های تو مستحکم تر از شانه های وهمآور مرگ است و چشمهایت وسیعتر و آبیتر از اقیانوس سیاهی زندگیام است، آری... حتی عطر تن تو پرتگاهی کشندهتر از صخره رهایی از این حیات است.
Ты — мой хаос, в котором я впервые чувствую покой.
به ندرت پیش میآید که نام کسی، پیش از منطق، به ذهنم راه پیدا کند. اما تو همیشه پیش از استدلال میآیی؛ مثل خندهای که قبل از دلیل، آدم را میلرزاند. در جهانی که همهچیز را با سود و گناه میسنجند، تو تنها کسی هستی که حضورش بینیاز از توجیه است. آشوبی که با خود میآوری، مرا نمیترساند؛ برعکس، مرا متقاعد میکند که هنوز چیزی در این دنیا هست که نمیتوان آن را محاسبه کرد. گاهی فکر میکنم اگر قرار بود به چیزی دلبسته شوم؛ نه از سر نیاز، بلکه از سر شناخت، آن چیز به تو شبیه بود: آزاد، خطرناک، و بیش از حد صادق برای این جهان. نمیگویم مرا نجات میدهی. اما اعتراف میکنم: در سکوتهای طولانیام، حضورت مثل خطی ناپیداست که افکارم را به هم وصل میکند. تو یادآور این حقیقتی که کمتر کسی جرئت پذیرفتنش را دارد؛ اینکه حتی ذهنی مثل من، گاهی به شاهدی نیاز دارد… نه برای ایمان، بلکه برای تحمل ادامهی راه. اگر روزی خندیدی و دیدی من نگاهت را دنبال میکنم، آن را نشانهی ضعف ندان. بعضی نزدیکیها، بیناماند؛ اما انکارشدنی نیستند. بمان همانطور که هستی، نیکولای. دنیا به جنون تو نیاز دارد و شاید، من هم به تو وابسته باشمНаписано: Эдит
من آزادی را دوست دارم، حتی اگر به رنجم بینجامد. زیرا رنجی که از انتخابِ خودم زاده شود، از خوشبختیِ تحمیلی شریفتر است.
-فئودور داستایوفسکی، یادداشت های زیرزمینی
من انسانیام که گاه و بیگاه به اطمینانی گذرا دل میبندد؛ اما از آن لحظه که نامت چون نوازشی آرام بر جانم نشست و دستم را در دل تاریکی فشرد، اندیشههایی روشن و ماندگار در ذهن خستهام جوانه زد. اندیشههایی که زادهی درد نبودند و از شبهای آشفتهی احساس نمیآمدند؛ از زیبایی خالصی سرچشمه میگرفتند که کمالش، شگفتی محض بود. آنگاه که خداوند تو را به این زمین خاکی سپرد، گویی بهت و حیرت آدمیان را پیشاپیش باور داشت؛ چرا که زیباییات در قاب تنگ فهم انسان نمیگنجد. وجودت ادامهی طبیعت است، و طبیعت، آغاز آفرینش خویش را در ژرفای سیاهی چشمانت به تماشا نشسته. موهای سیاهت، موجهای رامنشدنی زندگیاند که میخروشند و نگاه مرا ناخواسته به اسارت میبرند. صدایت، دارویی نایاب است؛ شفابخشی که برای من حکم نقطهی نجات را دارد. و کلماتی که از تو میشنوم، چنان بر قلب غبارگرفتهام مینشینند که گویی نظیرشان در این جهان اندک است، تا مرز افسانه. نمیدانم؛ حتی اگر ساعتها بنویسم، کاغذها یکییکی پُر شوند و واژهها به پایان برسند، باز هم توان چیره شدن بر زیبایی حضورت را ندارم. پس این نامه نیز ناچار به پایان میرسد، در حالیکه تو، در گوشهای از اندیشهی من، تا پایان عمر ادامه خواهی داشت؛و هر لحظه به من یادآوری میکنی که در جایی از آرامش این دنیا، جهانی هست که هنوز میتواند زیباییای ابدی، همچون تو، در خود داشته باشد.
𝖩𝗎𝗌𝗍 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎.
غروب، آسمان را به رنگ خستگی درآورده بود؛ همان رنگی که وقتی چیزی برای گفتن نمیماند، روی شانهها مینشیند. چویا جلوتر نشسته بود، نگاهش ثابت به مسیر، انگار جاده تنها چیزی بود که هنوز میشد به آن اعتماد کرد. دستهایش محکم، اما احساساتش پراکنده بود دازای پشت سرش بود؛ نزدیک و بیسروصدا. آنقدر که نفسش با حرکت بدن چویا هماهنگ شود، اما نه آنقدر که مزاحم باشد. سرش را آرام تکیه داده بود، از خستگیِ فکریای که او را آزار میداد باد لباس هایشان را تکان میداد، و میان این نسیم ها، دازای با صدایی که بیشتر شبیه اعتراف بود تا شوخی، او گفت: «میدونی… همیشه فکر میکردم قویبودن یعنی اینکه تنهایی مسیر زندگی رو طی کنم.» چویا جواب نداد. فقط کمی سرعت را کم کرد. همین، برای دازای کافی بود. چند ثانیه بعد، ادامه داد: «ولی انگار بعضی مسیرها، فقط وقتی تحملپذیرن که یکی باشه که جلو بشینه… و حواسش به راه باشه.» چویا نفس عمیقی کشید. صدایش آرام بود. «پس ساکت باش و بذار برسیم.» دازای لبخند زد؛ لبخندی که دیده نمیشد، اما حس میشد. سرش را همانجا نگه داشت. نه برای پنهانشدن؛ برای اینکه مطمئن شود حداقل امشب، هیچکدام تنها نیستند.
𝖬𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 𝖡𝗋𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋..
𝖨 𝗄𝗇𝗈𝗐 𝗍𝗈𝖽𝖺𝗒 𝗂𝗌 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖡𝗂𝗋𝗍𝗁𝖽𝖺𝗒, 𝖡𝗎𝗍 𝖨 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝖼𝖺𝗇'𝗍 𝖼𝗁𝗈𝗈𝗌𝖾 𝗌𝗎𝗂𝗍𝖺𝖻𝗅𝖾 𝗐𝗈𝗋𝖽𝗌 𝖿𝗈𝗋 𝗍𝗁𝖺𝗇𝗄𝗂𝗇𝗀 𝗒𝗈𝗎...
𝖨 𝗄𝗇𝗈𝗐 𝖨 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗍𝗈𝗅𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝗈𝗎𝗋 𝗆𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝖾𝗌, 𝖡𝗎𝗍 𝗍𝗁𝖾𝗒 𝖺𝗋𝖾 𝗋𝖾𝖺𝗅𝗅𝗒 𝗏𝖺𝗅𝗎𝖺𝖻𝗅𝖾... 𝖸𝗈𝗎 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗆𝗈𝗋𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗇 𝖺 𝖻𝗋𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋, 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽 𝖨 𝗁𝖺𝖽 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝖨 𝗐𝖺𝗌 𝖢𝗁𝗂𝗅𝖽, 𝖾𝗏𝖾𝗇 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝗐𝖾 𝗁𝖺𝗍𝖾 𝖾𝖺𝖼𝗁 𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋.
𝖠𝗌 𝖺 𝗍𝖾𝖾𝗇𝖺𝗀𝖾𝗋, 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒 𝗍𝗂𝗆𝖾 𝖨 𝗌𝗉𝖾𝗇𝖽 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎; 𝗐𝖺𝗌 𝖺 𝗆𝖾𝖽𝗂𝖼𝗂𝗇𝖾 𝖿𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝗌𝗈𝗎𝗅, 𝗐𝖺𝗍𝖼𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖾𝖺𝖼𝗁 𝖾𝗉𝗂𝗌𝗈𝖽𝖾 𝗈𝖿 𝖺𝗇𝗂𝗆𝖾, 𝗐𝖺𝗍𝖼𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖿𝗈𝗈𝗍𝖻𝖺𝗅𝗅 𝗀𝖺𝗆𝖾𝗌, 𝗌𝗂𝗇𝗀𝗂𝗇𝗀 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝖾𝖺𝖼𝗁 𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋...𝗈𝗋 𝖾𝗏𝖾𝗇 𝖿𝗂𝗀𝗁𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝗐𝖾 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗋𝖾𝖺𝗅𝗅𝗒 𝖺𝗇𝗑𝗂𝗈𝗎𝗌 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝖾𝖺𝖼𝗁 𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋.
𝖨 𝗐𝗂𝗌𝗁 𝗒𝗈𝗎 𝗌𝗍𝖺𝗒 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗆𝖾, 𝖿𝗈𝗋 𝖺𝗅𝗅 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝖿𝖾.
𝖧𝖺𝗉𝗉𝗒 𝖡𝗂𝗋𝗍𝗁𝖽𝖺𝗒;
𝖥𝖱𝖮𝖬 𝖡𝖨𝖳𝖠 𝖥𝖮𝖱 𝖲𝖳𝖴𝖯𝖨𝖣 𝖠𝖱𝖨𝖠.
هنوزم برام عجیبه چویا، از عشق تنها کلمهش برای من آشنا بود، با این قلب بیتاب من چیکار کردی که با عشقت خودشو زنده زنده میسوزونه و بهش افتخار میکنه؟ مگه تو چه تدبیر مقدسی داری که مغزم دیگه نمیتونه این منطق لعنتی رو تحمل کنه؟ فقط بهم بگو..برام عجیبه، تو همونی هستی که موجودی بودی بین بودن و نبودن، و من کسی بودم که از هر چیز غیر عادی و ناشناختهای متنفر بود، پس داری چیکار میکنی که هربار دلم میخواد در آغوشت بگیرم و تک تک اعضای وجودتو درک کنم؟A lovely curse is not a choice.
