uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

!Exulansis

!Exulansis

Yopiq kanal

@exul1bot Playlist: @EX2UL

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
237
Obunachilar
-224 soatlar
-447 kun
-4130 kun
Postlar arxiv
کاش و کاش میتونستم همش رو بنویسم و نوشته های دفترم رو سانسور نکنم

:)

شبای دیگه یادم بندازین

کاش واقعا امشب از دلتنگی نمیگفتی

دینا میشه از بی لیاقتی هم بگی

از اون شب به بعد هر شب ماه برای اون کامل بود و هر غروب قبل از وقوع مکث کوتاهی میکرد، و اون شب اون همون نخ نامرئی قرمز رو بین خودش و معبود دید..

اما نه معبود نه بنده حرفی نمیزدن. بعضی وقتا آدم از ترس شنیدن یه جواب سرد، ترجیح میده تموم عمرش رو با یه احتمال زندگی کنه.

و این وسط، هر روز یه چیزی ازش کم میشد؛ نه اونقدر که کسی بفهمه، فقط به اندازه‌ ای که خودش شبا، وقتی همه‌ چیز ساکت میشد، نبودنش رو با تموم وجودش حس کنه.

اون هنوز بلد بود قشنگ بخنده، حرف بزنه، زندگی کنه؛ فقط هیچکس نمیدونست بعضی لحظه‌ها چقدر دلش می‌خواست زنده نباشه.

دلتنگی برای اون، فقط فکر کردن به یه آدم نبود؛ یه عالمه چیز کوچیک بود که بعد اون آدم، دیگه مثل قبل اتفاق نمی‌افتاد. آهنگی که دیگه نمیشد تا آخر گوش داد، حرفی که هر بار به زبونش میرسید و بی‌صدا قورتش می‌داد، و اتفاقای معمولی‌ای که دلش می‌خواست برای اون آدم تعریف کنه، اما همیشه در نهایت send رو نمیزد.

هنوز جاهایی در اون هست که هیچکس حق ورود به اونها رو نداره؛ جاهایی که به اسم معبود هستش و نه متعلق به خودش. چیزی، شبیه به معبدی متروکه که چراغ‌ هاش سال‌ ها خاموشن، و هیچکس جرئت نداره انکار کنه روزی در اون معبد، مقدس ترین اتفاق جهان افتاده.

وقتی معبودش نه صداش رو میشنوه، نه به یاد میاره اون رو، نه حتی میدونه الان در چه حالیه، نه حتی میدونه کسی هنوز با خاطره‌ اش زندگی می‌کنه. و اون با همه اینها، دست از حرمتش برنمیداره. نه چون فراموش کرده‌ که چطور باید خودش رو دوست داشته باشه، نه؛ چون معبود رو حتی اگر متعلق به اون نبوده باشه هم نمیشه معمولی دوست داشت.

وقتی معبودش نه صداش رو میشنوه، نه به یاد میاره اون رو، نه حتی میدونه الان در چه حالیه، نه حتی میدونه کسی هنوز با خاطره‌ اش زندگی می‌کنه. و اون با همه اینها، دست از حرمتش برنمیداره. نه چون فراموش کرده‌ که چطور باید خودش رو دوست داشته باشه، نه؛ چون معبود رو حتی اگر متئلق به اون نبوده باشه هم نمیشه معمولی دوست داشت.

گاهی به این فکر میکنم که دلتنگی، شکل دیگه ای از پرستیدن هستش؛

عجیبه؛ اون حتی اینجا نیست و تو هنوز حواست هست مبادا چیزی در تو، حرمت حضورش رو بشکنه.

من هنوز نمیدونم آدم چطور میتونه چیزی رو که دیگه نداره، این‌ همه با وسواس تو وجود خودش نگه داره. چطور میشه از حضوری که نیست، فرمان بُرد؛ از صدایی که سهم تو نیست اطاعت کرد؛ و هر شب، بدون اینکه کسی بدونه، به آستانه‌ ی چیزی برگشت که مدت‌ هاس درهاش به روی تو بسته اس.

گاهی دلتنگی‌ رو نباید به زبون آورد؛ نه از اون جهت که گفتنش چیزی رو عوض میکنه، از اون جهت که بعضی اسما هنوزم زیادی مقدس‌ هستن برای اونکه خرج چند حرف بشن، دلتنگتم.

دلتنگی؟

نگاش کننن✨