237
المشتركون
-224 ساعات
-447 أيام
-4130 أيام
أرشيف المشاركات
237
از اون شب به بعد هر شب ماه برای اون کامل بود و هر غروب قبل از وقوع مکث کوتاهی میکرد، و اون شب اون همون نخ نامرئی قرمز رو بین خودش و معبود دید..
237
اما نه معبود نه بنده حرفی نمیزدن. بعضی وقتا آدم از ترس شنیدن یه جواب سرد، ترجیح میده تموم عمرش رو با یه احتمال زندگی کنه.
237
و این وسط، هر روز یه چیزی ازش کم میشد؛ نه اونقدر که کسی بفهمه، فقط به اندازه ای که خودش شبا، وقتی همه چیز ساکت میشد، نبودنش رو با تموم وجودش حس کنه.
237
اون هنوز بلد بود قشنگ بخنده، حرف بزنه، زندگی کنه؛ فقط هیچکس نمیدونست بعضی لحظهها چقدر دلش میخواست زنده نباشه.
237
دلتنگی برای اون، فقط فکر کردن به یه آدم نبود؛ یه عالمه چیز کوچیک بود که بعد اون آدم، دیگه مثل قبل اتفاق نمیافتاد. آهنگی که دیگه نمیشد تا آخر گوش داد، حرفی که هر بار به زبونش میرسید و بیصدا قورتش میداد، و اتفاقای معمولیای که دلش میخواست برای اون آدم تعریف کنه، اما همیشه در نهایت send رو نمیزد.
237
هنوز جاهایی در اون هست که هیچکس حق ورود به اونها رو نداره؛ جاهایی که به اسم معبود هستش و نه متعلق به خودش. چیزی، شبیه به معبدی متروکه که چراغ هاش سال ها خاموشن، و هیچکس جرئت نداره انکار کنه روزی در اون معبد، مقدس ترین اتفاق جهان افتاده.
237
وقتی معبودش نه صداش رو میشنوه، نه به یاد میاره اون رو، نه حتی میدونه الان در چه حالیه، نه حتی میدونه کسی هنوز با خاطره اش زندگی میکنه. و اون با همه اینها، دست از حرمتش برنمیداره. نه چون فراموش کرده که چطور باید خودش رو دوست داشته باشه، نه؛ چون معبود رو حتی اگر متعلق به اون نبوده باشه هم نمیشه معمولی دوست داشت.
237
وقتی معبودش نه صداش رو میشنوه، نه به یاد میاره اون رو، نه حتی میدونه الان در چه حالیه، نه حتی میدونه کسی هنوز با خاطره اش زندگی میکنه. و اون با همه اینها، دست از حرمتش برنمیداره. نه چون فراموش کرده که چطور باید خودش رو دوست داشته باشه، نه؛ چون معبود رو حتی اگر متئلق به اون نبوده باشه هم نمیشه معمولی دوست داشت.
237
من هنوز نمیدونم آدم چطور میتونه چیزی رو که دیگه نداره، این همه با وسواس تو وجود خودش نگه داره. چطور میشه از حضوری که نیست، فرمان بُرد؛ از صدایی که سهم تو نیست اطاعت کرد؛ و هر شب، بدون اینکه کسی بدونه، به آستانه ی چیزی برگشت که مدت هاس درهاش به روی تو بسته اس.
237
گاهی دلتنگی رو نباید به زبون آورد؛ نه از اون جهت که گفتنش چیزی رو عوض میکنه، از اون جهت که بعضی اسما هنوزم زیادی مقدس هستن برای اونکه خرج چند حرف بشن، دلتنگتم.
