حرة
Kanalga Telegram’da o‘tish
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
242
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+230 kun
Postlar arxiv
242
روی نیمکتهای علوماجتماعی چایی نباتم رو خوردم و خیره شده بودم به روبهروم و تردد آدمها رو میدیدم. نزدیک غروب بود و دانشکده داشت خلوت میشد. زنگ زدم به مامانم، گفتم قبلاها که میاومدم اینجا خیلی بیشتر دوستش داشتم ولی الانها که باید چند روز بیام برام خسته کننده و ملالآوره. از دانشکده درحالی خارج شدم که انگار کش اومده بودم؛ سرم مثل اون مجسمه معروف از شدت فکر از تنم بزرگتر شده بود. وقتی رسیدم خوابگاه بعد نماز نشستم برا امتحان اندیشه ۲ فردا بخونم. گوشیم نوتیف داد که شارژش پنج درصده. شارژر رو زدم به گوشی و شارژ نکرد. اتفاق عجیبی نیست، برای هرکسی ممکنه رخ بده. ولی حتی برخورد یک برگ گل به صورتم اینماههای منتهی به فارغالتحصیلی میتونه گریهام رو در بیاره. زنگ زدم به مامانم که گوشیم اینطوری شده و نمیخوام تا چند هفته درستش کنم و الان خاموش میشه. امروز گوشی رو گذاشتم تو شلف و نبردم بیرون، شارژ نداشت و نمیخواستم ببرم درستش کنم. حوصله هرکاری که به مجازی مرتبط میشد رو نداشتم. ولی نمیشد غیب شد. محل کارم، نشریه، پرداختها و مهمتر از همه نمیشد روزی یکبار با لپتاپ به خانوادهام بگم زندهام. عصری رفتم مغازهها رو دیدم اما احساس نکردم کسی اون اطراف قابل اعتماده، استاد گروه معارف میگفت تصمیم حسی درست نیست لکن سخت معتقدم عقل هم همهچیز رو نمیفهمه. بین مغازهها یکی رو پیدا کردم که تونستم به تعمیرکار اعتماد کنم. گوشیم رو درست کردم و برگشتنی شلغم، هویج و پرتقال خریدم. دیروز به این فکر میکردم که از اول سال تا الان سرما نخوردم حتی از عراق که برگشتم هم سرما نخوردم یا حداقل فقط یکبار از اول سال تا الان سرما خوردم که ساعت سهشب با گلودرد از خواب بیدار شدم و الان حتی به اندازه گرفتن آب پرتقال هم حوصله ندارم. امروز استادی که بهش گفته بودم زبان رو شروع میکنم گفت امروز ساکتی و فقط ده درصد سرکلاسیها، حواسم بهت هست. انبوه فکرها توی ذهنم رژه میرفت و بیشتر از این اذیت میشم که توی هیچکدوم از معادلات جهان نیستم و نقشی ندارم درواقع بودنم تأثیری بر اجتماع پیرامونم نداره و درسطح کلانتر در عالم. امروز سر یکی دیگه از کلاسها به استادی که پسا دکتری گرفته نگاه میکردم و احساس میکردم این مرد زندگی رو باخته، یعنی فکر میکردم اگر من یک روز تو جایگاه اون قرار بگیرم زندگیم رو باختم. و شببخیر.
-ترهات.
242
در مناسبات اجتماعی آنقدر قائل به زنانه و مردانه کردن امور نیستم، مناسباتی که به سیاستگذاری و... برمیگردد. این چندسال انقدر آدمهای کوتاه قامتی را دیدهام که به واسطهی مرد بودنشان در جایگاههای مختلفی قرار گرفتهاند. کوتاه قامتهایی که گاهی پاهای چوبی قرض گرفتهاند تا قدشان به میز برسد اما چون مرد هستند، بیهیچ شایستگیای مهرهی پررنگتری به شمار آمدهاند؛ و نه صرفا هم در مناسبات رسمی و دولتی.
242
با این وضعیت ابری شدن هوا و حتی یک قطره بارون نیومدن بیشتر احساس میکنم بندههای خوبی نبودیم و انسانهای مورد علاقه خدا نیستیم.
242
درحالی که هفته پیش به استادم قول دادم زبان رو شروع کنم و به اون یکی قول دادم که به اپلای فکر کنم با این وضعیت زبانم به تنها جایی که میتونم اپلای کنم افغانستانه.
242
بهش گفتم بهت بگم کنجد یا امیرمربا؟ بعدش با کارتن میخواستم بذارمش بیرون که دیدم هوا سرده و دلم نیومد و گذاشمش یک گوشه از سالن. توی کارتن که بود کلهاش رو کرده بود توی یک پلاستیک و مثل خنگا به اطرافش نگاه میکرد که آوردمش بیرون. باهم دوست شدیم، از این به بعد قراره صداش بزنم کنجد.
242
سال آخر کارشناسی؛
به دایره ارتباطی که به واسطه چهارسال زندگی تو تهران برام ایجاد شده فکر میکنم و به تمام پیوندهای بریده شده یا کمرنگ شدهی شهرمون. انگار توی تقدیرم نوشته باشند، مهاجر! هیچوقت طولانی مدت یکجا نبودیم. به واسطهی شغل بابا و روحیهاش شهر و روستاهای مختلفی از سه استان رو زندگی کردیم. هیچوقت مدرسه و محله ثابت نداشتیم. هیچوقت دوستهای طولانی مدت نداشتیم. بیشترین مدت زمانی که یکجا بودیم همین زادگاه و روستای بابامه. بابا بعد از کلی مدت اومد و موند. گاهی به شوخی میگه درگیر این کلهسبزها، منظورش نخلهاست، شدم و از زندگی عقب موندم که منظورش از زندگی غرق شدن توی کتابها و مطالعه و اینهاست. امروز، یا کلا این مدت، خیلی به برگشتن و موندن فکر میکنم. تمام دایره ارتباطیای که در شهرمون داشتم رو از دست دادم، ارتباطاتم با بچهها در حد دیدن استوری اینستاگرام و واتساپ شده. معمولا وقتهایی که خونهام انقدر از خونه بودن راضیام که هیچکجا نمیرم و به همین دلیل تمام پیوندهایی که در شیراز داشتم از ریشه، ریشهکن شده. اما حالا که سال آخر کارشناسیام، مدام به این فکر میکنم که خب؟ بعد از این هشتماه همهی چیزهایی که اینجا داری رو میگذاری میری و اگر بری، با بیگانه بودنت با شهر و دیوارها و درختهاش چه میکنی؟ مامان اینا روزی که چمدونم رو بستند و آوردنم تهران اصلا به برگشتنم فکر نکردند، حالا هم مصرند که بمونم. اما من همش به این فکر میکنم از راهروهای طولانی خوابگاه خستهام. از فاصلهی آشپزخونه تا اتاق خستهام و از اینکه عصرها بوی عطر کوکی سیبودارچین و چای فضای خونه را پر نمیکنه، خیلی خیلی خستهام. از اینکه مدام کتابهایی که دارم رو توی چمدون حمل کنم، از اینکه گلهای توی خیابون رو ببینم و نتونم با خیال راحت یک گلدون از گل اسپاتی فیلوم، از همونهایی که وقتی هشتسالم بود مامان داشت و با اولین باری که گل داد بابا بغلم کرد و گل رو نشونم داد، بخرم، خستهام. از همون گلی که هنوز ساقهی نازک اولین غنچهاش رو به خاطر دارم. دانشجوی شهر دیگه بودن یعنی ریشه زدن در جایی که متعلق به تو نیست. چندماه دیگه باید تمام وسیلههام رو جمع کنم و برای همیشه برگردم خونه و این یعنی رها کردن تمام چیزهایی که در این چهارسال اصلا به رها کردنشون فکر نکرده بودم. این روزهای باقی مانده رو بیشتر پیاده میرم، تا تمام مسیرهای شهری که دوست داشتم رو در حافظهی تصویریم نگه دارم. و شببخیر.
242
تکلیف اجتماعی؛
قرار بود پنجشنبه را برویم یکگوشه از تهران برای کودکان کار کتاب بخوانیم و بازی کنیم. کتابها را هم قرار شد صبح پنجشنبه بروم از انقلاب بخرم. شب قبلش مردد بودم. خیلی جاها را حوصلهام نمیکشد بروم. قرار را صبح کنسل کردم و نرفتم. شب در گروه پیام گذاشته بودند، فیلمهای رقص را جایی منتشر نکنید، عکسهایی که هویت بچهها در آنها معلوم است را هم.
اینکه چرا نرفتم به تخدیر برمیگردد؛ بله، تخدیر اجتماعی. ما یاد گرفتهایم برویم یکروز از سر رفع تکلیف، در گوشهای، حاشیهای، با مردمان پابرهنه روزمان را بگذرانیم تا از حس عذاب وجدانمان کم کنیم.
از اینکه نرفتم به علتِ جوی که پیش آمده بود خوشحالترم چون اصلا تصور نمیکردم فضا به این سمت کشیده بشود؛ اما اینکه افراد فکر میکنند با صرفا یک روز را کنار بچهها بودن، آن هم در حد سه، چهارساعت قرار است مسئلهای را حل کنند به همان نگاه ترحم آمیز ماها به حاشیهنشینها برمیگردد. انگار کسی که وبا گرفته باشد و عدهای از روی شفقت به درمانش بپردازند. درحالی که فقر، وبا، نیست.
#خیر_جمعی.
242
Repost from کلمات
رسیدم به آن مرحله از زندگی که در هر قدمی میخواهم بر دارم، در هر نفسی که میخواهم بکشم، در هر لیوان آبی که میخواهم بخورم یک سؤال توی ذهنم رژه میرود: آیا ارزشش را دارد؟
میخواهم رنج حادثه را بپذیرم و پیش روم: آیا ارزشش را دارد؟
میخواهم اشک بریزم: آیا ارزشش را دارد؟
میخواهم عشق بورزم: آیا ارزشش را ...؟
میخواهم زندگی کنم/بمیرم: آیا ...؟
@kalamat_ir
242
طبیعی بود که در آن سن میخواستیم چیزهایی را تغییر بدهیم. هیچ کار بدی نمیکردیم. ساعتها حرف میزدیم؛ حوادث را بالاوپایین میکردیم. میخواستیم با بیعدالتیها، فشارها، و فقدان آزادی مبارزه کنیم. شرافتمندانهتر از این هم مگر میشود؟
-صفحهی ۱۲.
242
کلاس دوازده و نیم تا سه را نمیروم، برخی چیزها ضررش از سودش بیشتر است. از کتابخانه باید دو جلد کتاب بگیرم تا بفهمم دقیقا میخواهم چه بلایی سر آیندهام بیاورم. کوبیدهی سلف را توی ظرفهای یکبارمصرف میریزم و توی کمد کتابخانه مرکزی میگذارم. حوصلهی سرچ کردن کتابها را ندارم، چشمی فلشهای مربوطه را دنبال میکنم و بعدتر دوباره با چرخ زدن بین قفسهها، دوجلدی که میخواستم را پیدا میکنم.
کلاس را نمیروم، از ارائه دادن دانشجوها و بهدردنخور بودن کلاسها اجزای تنم مثل تکههای پازل شده. کلاس را نمیروم و توی ذهنم به این فکر میکنم که برای هیچکدام از تصمیمهای زندگیام مطلقا مردد نیستم و این چیزهایی که بقیه فکر میکنند تردید است، منشاءاش نخواستن است؛ نخواستنِ هرچیزی که دور و برم هست. چیزی وجود ندارد که واقعا بخواهم برایش به اندازه ارزنی سعی کنم و نمود آن برای بقیه میشود تردید در انتخابها و تصمیمها.
242
ساعت مچیام را باز نکردهام. گذاشتهام روی گوش چپم و صدای تیکتاکش را میشنوم. چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم چرا باتری ساعتم هنوز نخوابیده؟ ثانیهها جلو میروند و من عقب. سالهاست توی زندگی احساس میکنم حتی یک قدم هم جلو نمیروم؛ فرو میروم، فرو رفتهام. زندگی هیچجوره، هیچچیزش شبیه چیزی که فکر میکردم نبود. احساس میکنم نحسی و نکبتی که بختکوار روی زندگیام افتاده تا همیشه هست. خوش به حال آدمها، آدمهایی که دستکم یکچیز را آنقدر میخواهند که به خاطرش دستهایشان را بلند میکنند و دعا میکنند. آدمی که چیزی بخواهد، به جد، زنده است.
242
نمیخواستم رویای بادبانهایی
را ببینم
که سفر میکنند،
میخواستم مسافر باشم
نمیخواستم رویای بال ببینم،
میخواستم پرواز کنم
حتی اگر بین رعد و برق و طوفان،
من،
میخواستم زندگی کنم
نه اینکه در رویای زندگی،
زندگی کنم.
-غاده السمان.
242
دوماه دیگه الزهرا با تمام ماجراهاش، آدمهاش و اتفاقاتش موقتا و نهایتا تا تیرماه چهارصدوپنج برای همیشه تموم میشه و من دیگه هیچوقت به این چهارسال نحسی، برنمیگردم.
242
بسمالله.
روز اول، تیتر اول؛
چه بر سر خیر عمومی آمده است؟
استبداد شایستگی؛ مایکل سندل.
یک سطل رنگ خاکستری تیره پخش کردهاند توی هوا، رنگش آبی-طوسی شده؛ آسمان را میگویم. دهانم تلخ شده، دوتا داروخانه میروم تا ماسک KN95 پیدا کنم. امروز از کلمهی به قاعده خوشم آمده و تمام جملاتم را با کلمهی به قاعده شروع میکنم. دهانم تلخ شده و چشمم میسوزد. هوا، وارانه شده، شبیه آدمها که گاهی کلهپا میشوند. امروز روز اول کارورزیام بود. مدرسه را وجب به وجب دیدم، به بچهها خیره میشدم و ماجراهای زیادی روی میز مغزم باز میشد و وقتی خیره شده بودم به نقطهای یادم میآمد باید لبخند بزنم. پسربچهها عجیب دوستداشتنیاند اما اینها یکم دوز مشتی بودنشان کم بود. یکم با معیارهای پسر بودن آنطور که قبلترها در مدارس دولتی دیده بودم، تفاوت داشتند. استادهای ما علومتربیتیها بعضا معلم هستند، یکی از استادهای ما معلم پایه سوم مورسه پسرانه است، البته اگر اشتباه نکنم؛ میگفت چهل و دو نفر صبح به صبح در مدرسهای دولتی در غرب تهران جمع میشوند سر کلاسش، فکر کنید چهل و دو نفر! و هشتاد و چهارتا چشم.
توی راهروهای مدرسه محل کارورزیام راه میروم، کلاسها دوره اول ابتدایی هفده نفره است و دوره دوم بیست و یکی، دوتا.
به چهره بچهها نگاه میکنم، اثری از گودی زیرچشم، رنگ پریدگی، دستهای لرزان و... نمیبینم، کودکاند و کودکی میکنند که درستش هم همین است. دلم میخواهد تکتکشان را به آغوش بکشم و به رسمی که مردها باهم احوالپرسی میکنند موهایشان را بهم بریزم ولی کاورزم. برخیهایشان را بیشتر دوست دارم من به آدمهایی که در نگاه اول به دلم مینشینند میگویم خاکشان شیرین است؛ از بین همهی بچهها، پسرکی با موهای روشن و پیراهن و شلواری سبز از قاب چشمم خارج نمیشود، پسرکی استخوانی و تمیز. راهروهای مدرسه را متر میکنم و خیره میشوم به نقاشیهای روی دیوار که بچهها کشیدهاند و به صدای خندههایشان گوش میدهم. اینجا کسی به دانشآموزها نمیگوید نخند و ندو، از الفاظ رکیکی که بارها در مدارس پسرانه دولتی روستاهای دور شاهدش بودم، هم خبری نیست؛ اینجا کودک، کودکی میکند و درستش هم همین است. از کارمندی خوشم نمیآید، آن موقعها برای فرهنگیان هم هیچ دلیلی نداشتم که بروم خیلی در قید و بند پول درآوردن هم نبودم، اما حالا که به اضطراب دخترکی که در یکی از مدارس دولتی حاشیه شهر تهران که در قالبِ فشردن مداوم دستهایش باهمدیگر نمود پیدا کرده بود و هیچکاری نمیتوانستم برایش بکنم یا آن دخترکی که مادرش آمد و گفت امتحان دارد و بلد نیستم چیزی یادش بدهم و چند مسئله ریاضی باهم حل کردیم، فکر میکنم، کارمند بودن آنقدرها هم برایم هولناک نمیآید، صرفا آدم روی کاغذ استخدام میشود دیگر، در عوضش آغوشش به اندازهی تمام آن چهل و چندنفری که در مدرسهای دولتی سر کلاسش مینشینند، وسعت پیدا میکند.
اندیشهی کمونیستی ندارم و اصلا به این فکر نمیکنم چرا یکی باید داشته باشد که البته میتواند مزد تلاشش باشد، من فقط همیشه این علامت سؤال توی ذهنم بوده که چرا یکی علیرغم تمام تلاشی که میکند، هیچوقت ندارد؟
#روایت_مدرسه.
242
+نادری، بابات رئیس کارخونه نادریه؟
-نه.
+پس چرا سوغاتی برامون کلوچه نادری آوردی؟
#روایت_مدرسه.
242
شما یک دقیقه صدای پسرکهای پایه سوم رو میشنوید و من ده دقیقه است در معرض این صدام همراه با حرکات آکروباتیک.
