حرة
Kanalga Telegram’da o‘tish
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
203
Obunachilar
-724 soatlar
-87 kunlar
+330 kunlar
Postlar arxiv
204
مثلا در فرایند تربیت کودک گاهی دیدید که کودک اشتباهی رو انجام میده و مادر یا پدر به کودک میگن؛
آره پسرم/دخترم خیلی بچهی خوبیه و نمیخواست این کار رو کنه. شیطون گولش زد! یا کار یکی دیگه بوده و...
دقیقا ما در اینجا داریم معلول رو از علت جدا میکنیم و کودک رو بیمسئولیت تربیت میکنیم.
وقتی کودک خودش رو عامل نبینه و مدام اشتباهات و خطاهایی که انجام میده رو به دیگری نسبت بده این منجر به این میشه که به مرور و حتی در بزرگسالی تبعات کارهایی که انجام میده رو بر عهده نگیره و فکر کنه اگر اشتباهی انجام داد مقصر دیگران هستند و یک سلسله شرایط باعث شده اون مرتکب خطا بشه؛ در اینجا فرد خودش رو از مسئله رخ داده حذف میکنه. این توی بزرگسالی خیلی خودش رو نشون میده. فرد انتخاب اشتباهی انجام میده و میگه تقصیر خانواده یا دوستانم بوده و... پیامدهای بد رو حاصل تصمیمات خودش نمیدونه و در اینصورت طبیعتا هیچوقت هم احساس تعهدی درقبال نتایج کارهایی که انجام میده، نداره.
#ت_مثل_تربیت.
204
چند نکته راجع به کتاب؛
۱. تصویرگری کتاب کاملا معمولی بود.
۲. به نظرم کتاب یکسری مشکلات داشت؛
اول اینکه قلمبه درسته از وجود پسرک اومده بود بیرون اما ممکنه کودک این رو برداشت کنه که عامل خراب کردن وسیلهها، قلمبه است. وقتی پسرک از وسایلش عذرخواهی میکنه و از قلمبه میخواد دیگه وسایل رو به هوا پرت نکنه چون کودک تفکر انتزاعی نداره و نمیتونه هر دو کاراکتر رو یکی ببینه -قلمبه نماد درون خشمگین و پسرک نماد قوة عاقله انسان- ممکنه تصور کنه که قلمبه یک عامل خارجی محسوب میشه و ممکنه وقتی عصبانی شد، خودش رو مسؤل تبعاتی که خشمش در پی داره نبینه.
دوم اینکه در سکانس آخر، قلمبه توی جعبه قرار داده میشه ولی به نظرم اگر پسرک دوباره قلمبهای که کوچک شده بود رو خورده بود، مفهوم خشم بهتر درک میشد. اینکه خشم جزئی از وجود ماست، فقط نباید اجازه بدیم خیلی خیلی بزرگ بشه تا به خودمون و دیگران آسیب بزنه.
204
خشم قلمبه؛ نوشتهی میری دلانسه؛ انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.
کتاب از این صحبت میکنه که پسربچه یک روز خیلی سخت رو میگذرونه و خشمگین میاد خونه و برخورد بدی با پدرش داره. وقتی تو اتاق میره، یک چیزی یواش یواش از گلوش میاد بالا. بالا و بالاتر. تا بالأخره یک چیز بزرگ به اسم قلمبه از دهنش خارج میشه و شروع میکنه به خراب کردن وسیلههای اتاقش، اولش پسرک بهش اجازه میده ولی بعدش از کامیونش که شکسته شده عذرخواهی میکنه و از اینکه قلمبه چراغ مطالعهاش رو پرت کرده زمین، ناراحت میشه و به چراغ میگه الان میگذارمت سرجای اصلیت و...
بعد قلمبه کمکم کوچک میشه پسرک قلمبه رو توی یک جعبه میگذاره.
پن؛ چند نکته رو در ادامه راجع به کتاب میگم.
#معرفی_کتاب
#کتاب_کودک
204
من تا به حال نجف نرفتهام. مشهد زیاد رفتهام، قم زیاد رفتهام. اما تا به حال نجف نرفتهام. هرگاه کنج گوهرشاد روی صندلیهای چوبی چهارزانو مینشینم و به گنبد خیره میشوم باور نمیکنم که در محضر امام رضا.ع ایستادهام. در حرم، در گوشه گوشه حرم، در تمام صحنها دلم تنگ میشود. در مشهدم و دلم سخت تنگ میشود. اما هربار تصویر دیدنِ ایوان نجف را خیال کردهام نزدیک بوده جان دهم. آرزوی مدينه رفتن را دارم. آرزوی دویدن بین صفا و مروه را هم. بارها کربلایی که تا به حال نرفتهام را تصور کردهام و راه رفتن در طریق العلما را. همه را تصور کردهام. اما نجف را، نجف را هرگاه تصور کردهام تمام تنم به رعشه افتاده. نجف برایم تنها آرزوی مُحال است. گمان نمیکنم حتی روزی بتوانم سرم را روی انگورهای ضریح مولا بگذارم. بارها خواب دیدهام و با گریه از خواب برخاستهام. باور نمیکنم روزی روبهروی دریا قرار بگیرم. باور نمیکنم روزی در مقابلم بارگاه کسی باشد که خدا در عرش به او مفتخر است. از تصورِ خیالِ آفتاب همچو شبنمی در لحظهای بخار میشوم.
به ذره گر نظر لطف بوتراب کند
به آسمان رود و کار آفتاب کند
204
+3
-بهار-
-آسمان، همسایگی درختان.
-گلِ کوچکِ لاجوردی.
-توتها؛ مثلِ ردِ خونابهی توتها بر دستها.
204
کتاب راهکارهای مختلفی رو برای بیان احساسات میگه. ولی در آخر به اهمیت گوش دادن -گوش دادن فعال- میرسه. تصویرگری خیلی خیلی قشنگی داره و کاراکترها رو خیلی بامزه ترسیم کرده.
کودک میتونه با هیجاناتی که خود تیلور یا باقی حیوانات دارند همزادپنداری کنه. در فرایند کتاب با حیوانات مختلفی آشنا میشه و اهمیت گوشدادن و همدلی رو یاد میگیره.
پن؛ روی جلد کتاب نوشته شده +3 ولی خب گاهی تأثیر بغل کردن بیشتر از حرف زدنه؛ برای هر سنی. همیشه هم نباید حرف زد و راهکار داد، گاهی فقط باید شنید.
#کتاب_کودک.
204
+4
خرگوش گوش داد؛ نوشتهی کوری دورفِلد؛ انتشارات پرتقال.
ماجرا از این قراره که تیلور پسر بچهی موفرفری قصه با قطعات لوگو یک قلعه قشنگ میسازه که یکهو کلاغها میان و قلعه رو خراب میکنن. تیلور ناراحت میشه. گریه میکنه. حتی تیلور نمیدونست باید چیکار کنه. تا اینکه سروکله یک مرغ پیدا میشه و بهش میگه تیلور بیا باهم حرف بزنیم. ولی تیلور حوصله نداره. بعد آقا خرسه از راه میرسه و میگه؛ حتما عصبانی هستی بیا داد بزنیم. بعد فیل میاد و میگه؛ دودور، دودور، خودم همهچیز رو درست میکنم فقط باید بدونیم دقیقا چی به چی بوده. اما تیلور حوصله به یاد آوردن هم نداشتبه ترتیب بقیه حیوانات هم یکی یکی میان؛ کفتار میاد، شترمرغ میاد. کانگورو و مار میان. اما تیلور حوصلهی هیچ کدوم از کارهایی که حیوانات گفته بودن رو نداشت.
تیلور تنها میشه و زانوهاشو بغل میکنه، تا اینکه خرگوش میاد ولی تیلور متوجه اومدن خرگوش نمیشه. خرگوش انقدر نزدیک میاد تا تیلور گرمای تنش دو احیای میکنه، اونقدر توی اون حالت میشینن تا خود تیلور شروع میکنه و همه ماجرا رو تعریف میکنه و خرگوش فقط گوش میده. و تیلور به این نتیجه میرسه که باید دوباره بسازه.
204
کلماتِ این متن را باید با نُتهای این موسیقی زمزمه کرد. من حتی غروبِ روز آخر را هم خیال کردهام. حتی لوکیشنِ اولین جلسات را. حتی، حتی، حتی چهرهی کودکی که از گرما سرخ شده و موهای نرمِ پشت گوشش خیس شده درحالی که مادرش با تکهای کارتن بادش میزند را هم خیال کردهام. هندوانههای شیرین قاچ شده را هم در خیالم چشیدهام. من، انگار از زمان پیشی گرفتهام و همهچیز را، زیستهام؛ همانطوری که هستند. تو، نیازی به ما، به هیچیک از ما نداری، هرگز نداشتهای. اما، ما، هر یک از ما، برای بودن، شدن و ماندن، به تو، محتاجایم؛ سخت.
204
[هر چیزی آغازی دارد؛ روی چمنها، زیر درخت توت؛ سلام علی آلیاسین]
برخی وقایع، تا رخ ندهند، باورپذیر نیستند. وقتی هم انسان در بطن حادثه قرار میگیرد، متحیر است و مات! اینبار، خیلی فرق میکند. شاید فقط فکر میکنم که قرار است فرق کند.
خیلی موضوعیت ندارد که در این طرح، کجا قرار میگیری، هرچند، اگر مطرود نباشی، می مطهر خُم را از دستِ صاحبِ طرح مینوشی.
کلماتِ روزهای واقعه را مرور میکنم -روزهای نیامده-، شیرین است. خُنک است. گوارا است.
روایتهای نانوشته را، واژه به واژه روی پردهی حریر خیالم مینویسم.
روز اول؛ آفتاب، صورتم را مینوازد.
روز دوم؛ بیهوش شدن.
روز سوم؛ روزی کودکم را پیاده، در این طریق راه میبرم!
روز چهارم؛ تو، تنها ناجی مصیبتزدگان و معصیتکنندگان بودهای.
روز پنجم؛...
به روز پنجم میرسم. پوستِ گوشهی ناخنم از اضطراب نزدیک کنده شدن است. به روز پنجم میرسم؟
داشتم میگفتم؛ در این طرح، خیلی توفیری ندارد در کدام نقطه قرار گرفتهای. مقصد اوست، مقصود هم. حتی اگر جایی باشی که کفشها را جفت کنی. اگر خاکِ روی فرشها را توتیای چشم کنی. اگر، اگر، اگر...
در این طرح، تنها و تنها یک چیز مهم است و آن ارادهی توست، که کدام نخِ نخنما شده را در رجها در پیوندِ با ابریشمها، به کار ببری.
زیارت آلیاسین فرهمند را پلی میکنم؛ آفتابِ خیالم، صورتم را میسوزاند و شمارهام را در مرز خوف و رجاء ارسال میکنم.
204
جای همیشگی؛
پردهی اول؛
روی سنگِ زیرپایهی گاز آشپزخانه خوابگاه نشستهام. خیلی یکهویی از وانتِ سر خیابان دانشگاه مواد اولیهی میرزاقاسمی را گرفتم. همهی اولینبارهای غذا پختن توی خوابگاه رخ داد. این اولین میرزاقاسمی است.
پردهی دوم؛
زینب امروز توی لابی دانشکده علوماجتماعی میگفت؛ من یاد گرفتهام پشت هیچ چیزی نقطه نگذارم و حکم ندهم. چون خدا در لحظهای میتواند همهچیز را تغییر دهد. زمزمه میکردم؛ العبد یدبر ولله یقدر! گره کور زندگی دقیقا اینجا بود. اینکه انسان میخواست تدبیر کند. که میخواست "من" باشد.
تمام افتان و خیزان رفتنها برای رسيدن به این نقطه بود که بفهمد چیزی که تو بخواهی، به او میرسد و هرآنچه امر تو به آن تعلق نگیرد، محقق نمیشود.
سلب اختیار نمیکنی و اختیار هم تماما، البته، نمیدهی!
گاه ادعونی استجب لکم و گاه وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللهُ بِضُرٍّ فَلا کاشِفَ لَهُ إِلاَّ هوَ وَ إِنْ یُرِدْک بِخَیْرٍ فَلا رَادَّ لِفَضْلِه یُصیبُ بِهِ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ؛ عبادهِ، ه، یعنی دایرهی مالکیتِ تو. ه یعنی از آن تو بودن.
پردهی سوم؛
-اینجا، این گوشه، کنار همین گازهای رنگ و رفتهی بیجان. برگِ زندگی.
204
بسمالله.
پردهی اول؛
حالا که دارم این کلمات را اینجا به صفحهی کاغذ کوک میزنم ساعت یک و پنجاه و هشت دقیقهی صبح یکشنبه است. قرار بود عید غدیر را برویم پرورشگاه، راستش با جشن عیدغدیر دهکیلومتری اصلا کنار نمیآیم. توی اینطور جشنهایی که شبیه فستیوال غذا است، اصلا خوشحال نمیشوم. این چندسال هم که تهران بودم نرفتم. به بهانهها مختلف. امسال قرار بود برویم پرورشگاه، خیلی خوشحال بودم که قرار است توی یکی از پرورشگاههای منطقه ۱۵ کودکی کنیم. امروز، یعنی دیروز که شنبه بود به دوستم گفتم نتیجه چه شد؟ گفت؛ فقط گفتهاند دونفر مجاز به آمدن هستند. این یعنی ذوق برای برنامههای عید غدیر، دود شد. راستش خیلی به چگونه گذراندن این عید فکر کردم. شاید رفتم شاهعبدالعظیم. شاید خانه ماندم. شاید توی یکی از کوچههای پرت خانهی سیدی را پیدا کردم و دم در با نهایت ادب از او خواستم برایم دعا کند و با نقلهای توی مشتش عیدم را شیرین کردم. جشن دهکیلومتری کسالتبار است. بیهدف است و خالی از معنای غدیر.
پرده دوم؛
قرار بود امسال، توی یکی از موکبهای کربلا خادم باشم. قرارهایش را گذاشته بودیم. یعنی احتمال میدادم تمام شده باشد و مانده باشد گرفتن پاسپورتی که هر اربعین عقب میاندازمش.
دیروز پیام دادم. پیام را خواندند و پاسخی ندادند. این یعنی به عنوان خادم رفتن در اربعین هم احتمالا منتفی است. این یعنی حالا چهطوری موکبی را پیدا کنم که خادم بخواهند و اعتماد کنند؟
پردهی سوم؛
نور در چشمهای آدمها خیلی مهم است. آنها را باز یافتهام. زندگی گل میخواهد و گلدان. به اندازهی تمام گلدانهای زندگی، حوصله دارم. به اندازه تمام جزئیات زندگی. به اندازهی بافتن رج به رج قالی زندگی.
پردهی چهارم؛
پیدا کردن موکبی که در کربلا باشد و خادم بخواهند، خیلی خیلی سخت است. چهارسال هم است دارم التماس میکنم بگذارید بروم مرز میرجاوه، اما سیستان و بلوچستان، خط قرمز مامان، باباست. قرمز پررنگ. از آن رنگهایی که مامان همیشه میگوید اگر روزی خواستی ازدواج کنی تنها درصورتی اجازه میدهم که داماد قول شرف بدهد -شفاها و کتبا- همراه تو دیوانه راهی سیستان و بلوچستان نشود. درحالی که توی دفترم لوکیشن نصف پژوهشهای جامعهشناختی که قرار است روزی انجام دهم در سیستان و بلوچستان است.
پردهی پنجم؛
امروز صبح یعنی شنبه صبح، ساعت هشت، توی بیآرتی سرم را تکیه داده بودم به شیشه و پشت چراغ قرمز به حرکات آرام مردم نگاه میکردم؛ به حرکت دستهای پلیس، خلوتی نسبی خیابان، به حرکتی که آمیخته به سکوت بود. به زیر پوستهی شهر فکر میکردم. یک عکس گرفتم و بعد از خودم پرسیدم؛ زیر پوستهی شهر، چقدر شبیه لال شدن صبحگاهی است؟ تهران واقعا صبحها لال است. توی مترو، بیآرتی، خیابان و... به آدمها، پلهها، دیوارها، ماشینها و... نگاه کنید؛ همهشان انگار لال هستند. سکوت نیست؛ خفهشدگی صبحگاهی است.
#واگویهها.
204
صوتهای پروژه راجع به مسئله رابطه همسرانه.
مضمون کلی صوتها اینه؛
شما در انتخاب همسر، صرفا برای خودتون همسر انتخاب نمیکنید. بلکه پدر یا مادر هم برای فرزندتون انتخاب میکنید. وقتی به این مسئله توجه کنید معیارها تغییر جدی پیدا میکنند. یعنی این مرد یا این زن قراره در مقام الگو برای فرزند من باشه. این مسئله انتخاب رو پیچیدهتر میکنه. یعنی چگونه بودن فرزند ارتباط مستقیم و جدیای داره با چگونه بودن هر یک از والدین.
مثلا اینجا وقتی گفته میشه چرا سیگار/قلیون برای آقایون یا خانمها نه به جز مسئله فردی دقیقا برمیگرده به تربیت فرزند.
حالا تعمیم بدید به حتی مسائل خیلی جزئیتر، مثل؛
شیوه تفریح، جهانبینی، سبک ارتباطی و...
204
دارم یک سری صوت گوش میدم؛
میگه تفکر مالکیت اشتباهه. ما مالک چیزی نیستیم. مالک همسر، فرزند، خونه، ماشین، لباس و... نیستیم و این چیزها نزد ما امانت هستند. تفکر امانت، منجر به دلبستگی سالم میشه. منجر به این میشه که فرد نخواد چیزی رو تصاحب کنه. نخواد تصرف کنه و تغییر بده. بلکه اونها رو امانت ببینه و ازشون مراقبت کنه.
204
[عاطفه مراتبی دارد.]
عاطفه در انسان، موهبتی الهی است. عاطفه استعدادی فطری است. ریشه در آگاهی دارد.
عاطفه مراتبی دارد. مرتبه اول آن منجر به ایجاد انس بین افراد میشود. منجر به پیوند انسانها با یکدیگر. این مرتبه مثل علاقه و محبت مادر به فرزند است. جنبهی احساسی دارد و انفعالی؛ چرا که هر مادری طبعا فرزند خود را عزیز میدارد. در این مرحله عاطفه تهی از خودخواهی نیست. مثلا مادر چون کودک از بطن اوست، او را دوست دارد. اما وقتی عاطفه به مراتب بالاتری راه پیدا میکند و منزه میشود از خودخواهی، مرزهای زمان و مکان ناپدید میشوند. آن وقت، انسان، تمام کودکان را، فرزند خود میبیند.
در حادثهی کربلا، عاطفهی انسانی در بالاترین درجهی خود قرار دارد. امام، خود و اهلبیت خود را فدا میکند چون به تمام طول تاریخ فکر میکند. امام، بر علیه ظلم قیام میکند، چون عاطفهی او شامل حالِ تمام انسانها میشود. او، حتی برای بازگشتن سپاهی که راه را بر او بسته است بارها صحبت میکند تا مرتکب فجیعترین واقعهی تاریخ نشوند و از تاریکی مطلق برهند. امام، به سبب عاطفهی انسانی خود هم حقیقتِ دوست داشتن فرزند را میداند و هم در جامعهای که ارکان هدایت پراکنده شده، برای اصلاح، تمام هستی خود را فدا میکند. تمام تاریخ، متعلق عاطفهی او واقع میشوند.
لعلك باخع لنفسك نیز تجلی عاطفهی انسانی پیامبر.ص. بود.
204
روزی با پدرم راجع به انسان و عواطف انسانی صحبت میکردیم. میگفتند؛ انسان هرقدر کاملتر باشد، احساسات قویتری دارد و عواطف انسانی را بیشتر درک میکند. میگفتند در واقعه کربلا ما با انسان کاملی مواجه هستیم که اگر پدر است، اگر خواهر است، اگر مادر است و... حقیقت این روابط را به سبب کمال عقل و قلب، همانطور که است، درک میکند. بعدتر حادثهی ذبح حضرت اسماعیل.ع. توسط حضرت ابراهیم.ع. هم به همین صورت تفسیر میشود. یعنی انسانی با درکِ عمیقی از عواطف، از تمام هستیاش میگذرد و رضا میدهد به تقدیر و رضایت الهی. یعنی آن انسان نه از آن جهت که مجبور است بلکه با اراده و اختیار خود به ابتلائات رضایت میدهد. و رضای خدا را بهجای رضایت خود برمیگزیند.
و انا اشهد یا الهی به حقيقة ایمانی؛ و پیش از آن واقعه، واساریر صفحة جبینی؛ با خطوط مبارک پیشانیاش در صحرای عرفات به یگانگی خدا شهادت میدهد. تفسیر حادثهی کربلا به این شکل در قدسیترین حالت ممکن معنا مییابد، راضية مرضية بودن هم.
204
وقتی به یک علومتربیتی میگید شما روانشناس هستید یا روانشناسی میخونید؛ انگار بهش فحش میدید.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
