uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

Doug Rattmann

Doug Rattmann

Kanalga Telegram’da o‘tish

cake is a lie. ‌ https://t.me/+kRG0CTVlrUQ5ZDM0

Ko'proq ko'rsatish
Eron200 251Toif belgilanmagan
320
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-167 kun
-1230 kun
Postlar arxiv
وقتی میگیم ون گشت برمیگرده، درباره آینده نیست. شاید نیاد. موضوع درباره این واقعیته که اشرار جماعت، سودای هدایت کردن همه رو دارند. تو ذهنشون «من صلاحتون رو میدونم» میگذره. پس تا وقتی این هست، بابتش هزینه هم وجود داره. پس همواره امکانش هست باز دوباره بابت چادر بریزن آدم بکشن، یا دوباره از پشت بوم خونه‌ها آویزون بشن دیش ماهواره جمع کنند. این موضوع درباره شناخت ذات اشراره، که همواره منتظر فرصته، نه پیشگویی آینده.

پیشگویی کار رماله. تحلیلگر پیشگو نیست. ازش نباید انتظار غیب‌گویی داشت. تحلیل درباره سردرآوردن از ساز و کار دنیاست، نه قطعی فهمیدن وقایع آینده. اونم تو این برهه زمانی. وقتی عکس یامال میره رو پهپاد شاهد، واقعا از کی انتظار میره چنین چیزی رو حدس بزنه. تحلیلگرای ایرانی خوب نیستند، چون دنبال پیشگویی هستند. و مردم هم افرادی که پیشگوییشون خوب درنمیاد رو میزنن زمین. مثل اریک. یه دوستی حرف قشنگی میزد. آدم عاقل میگه ۵ بار تاس بندازی پنج‌تا ۱ نمیاد. حالا وقتی اومد، یعنی اونی که چنین حرف بدیهی رو زده اشتباه کرده؟ اینجا عرصه «دیدی گفتم»هاست. برا همین حرف حساب جایی نداره. برای همین چیزی نوشتن خسته کنندست. چون پاسخش دهن‌کجیه. دهن کجی یعنی بگی ماهی تو آب نفس میکشه و یکی از ویکی‌پدیا یه‌دونه ماهی پیدا کنه که جای آبشش، شش داره.

Gary Moore - Parisienne Walkways.flac29.25 MB

-

photo content

اونجا چیکار میکردم؟ چیمدونم. من از فوتبال خوشم نمیاد، از چیزایی خوشم میاد که آدمارو به هم نزدیک میکنن. اون لحظه، فوتبال همه رو به هم نزدیک کرد. توی کل کل، توی شادی مشترک، توی خندیدن و میخکوب شدن اونم چندساعت بدون اینکه بفهمی بیرون چخبره. پس آره، احتمالا به همین دلیل اونجا بودم. و به همین دلیل اونجا نبودی، چون نزدیک نبودی. مارو نمیتونست چیزی به هم نزدیک کنه. نه فوتبال، نه غم، نه شادی، نه عشق، نه اراده، نه پشتکار، نه پول. اسمش روشه، طلسمه. طلسم فقط کار میکنه. چطوری کار میکنه رو دقیق نمیشه فهمید. اصلا مهم نیست. فقط کار میکنه. چطور کار میکنه؟ چمیدونم. من حتی از طلسم هم خوشم نمیاد، از چیزایی خوشم میاد که براشون توضیحی وجود داشته باشه. برای طلسم توضیحی وجود نداره. برای کارای خودمم همینطور. برا همین از خودمم خوشم نمیاد. برای کارای تو چرا، توضیح وجود داشت. برای همین ازت خوشم میومد. اما خب، خیلی دووم نیاورد. مثل «اونو» بازی برگشت. مثل کارت ۱۰ تو هفت خبیث. بازیش چجوریه؟ چمیدونم. شاید باورت نشه، ولی حتی از هفت خبیث هم خوشم نمیاد. از وقتایی خوشم میاد که با دوستام بازیش میکنم. و الان دیگه ندارمشون. نه دسته کارتمو نه دوستامو و نه اون جسارتی که پرشور منو تو بازی نگه می‌داشت. اوایل بازی نمیکردم، بازیم میدادن. هنوزم همونه با آدمای دیگه، بازی‌های دیگه. من نمیخوام، اونا شروع میکنند، شروع میشه. حالا باید جوابگو باشم که چرا خراب شد. انگا همیشه همین بوده. یکی دیگه شروع میکنه، یکی دیگه قانون میزاره، اون یکی قانونشو وسطش عوض میکنه، یکی وسطش پا میشه میره و وقتی نوبت من میرسه باید توضیح بدم چرا زمان تموم شده. چمیدونم. شاید از اول بازی من نبود.

با یکی از دوستان صحبت میکردیم، و سوال این بود جدی چرا ما انقدر ماجرا داریم برای تعریف کردن؟ یعنی خب این همه داستان داشتن عادی نیست. مخصوصا داستانای سورئال. از کوچکترین چیزای بی‌اهمیت بگیر تا چیزای بزرگ. یه مورد ساده هفته پیش تنها جایی که کارم رو میتونستم اوکی کنم در کاغذ‌بازی‌های اداری، به طرز عجیبی کل ساختمون با‌هم خراب شده بود. وقتی برای دوستم تعریف میکردم گفت «اگه بهم میگفتی دایناسورها اونجارو تسخیر کردن و داخل راهت نمیدن هم متعجب نمی‌شدم».

وسط انیمه یهو گیم آف ترونز شروع کرد پخش کردن. یکی از عادی‌ترین اتفاقاتی که پیرامونم رخ میده:
وسط انیمه یهو گیم آف ترونز شروع کرد پخش کردن. یکی از عادی‌ترین اتفاقاتی که پیرامونم رخ میده:

08 Scott Benson Band - Requiem for a Dream.mp311.48 MB

photo content

وسط تابستون داره بارون میاد. شهر عجایب.

ربط سریال به هایدگر چیه؟ شما داری با حذف بی‌رحمی، و یا دل‌رحمی، راه آسون‌تر رو انتخاب میکنی. این آسون شدن، نوعی فرار از مسئولیته و از خود واقعیت فاصله میگیری. موضوع اصلی این سواله که آیا عواطف سنگین جزوی از انسان هستند یا یک باگی که باید رفع بشن؟ در صورت حذف احساسات ظاهرا انسان کاربردی‌تره، اما همچنان تهی میمونه. (هرچند اینم یک فرضیه کلاسیکه، که عقل و احساس رو جدا تصور میکنه. فرد بدون احساس دچار اختلال در تصمیم‌گیری میشه، نه اینکه سوپرمن تصمیمات منطقی بگردد). تو فیلم مرثیه‌ای برای یک رویا هم با یک وسوسه، انسان هویتش رو از دست میده. اینجا هایدگر کنار این فیلم معنی میده. درباره ماهیت انسان بودن. درهرحال به قول استاد، ما در جهان افکنده شدیم. یعنی تصمیم نگرفتیم با این بدن و عواطف و روابط به دنیا بیایم، ولی مسئول زندگی با هموناییم. مسئولیتش گردنمونه. حالا اینجا سوال پیش میایه اگه بخوای بخشی از خودت رو حذف کنی، آیا هنوز همان آدم قبلی هستی؟ [تقلب: آدم قبلی و بعدی وجود نداره. همونطور که «منِ ایده‌آل» هم یک مفهوم ذهنیه نه واقعی. بهترین تفسیر اینه که اگه چیزای حیاتی رو حفظ کنی، هنوزم انسان میمونی یا نه؟ وگرنه هویت یک چیز سیاله که هرلحظه به لحظه داره شکل میگیره و ثابت نیست]

اپیزود با یک اشاره کوتاه به هایدگر شروع میشه. ازین حرکتا قبلا نمیزدن. ظاهرا این یک حرکت اتفاقی نیست. ازین شوخی‌های اول اپیزود
اپیزود با یک اشاره کوتاه به هایدگر شروع میشه. ازین حرکتا قبلا نمیزدن. ظاهرا این یک حرکت اتفاقی نیست. ازین شوخی‌های اول اپیزوده که لو میده در ادامه چی میبینی. انگار هایدگر مستقیما درباره اخلاق نظر نداده، اونم اخلاق سنتی. ولی به این میپردازه انسان چطور «اصیل» یا «غیراصیل» میشه. انسان وقتی دنبال فرار از اضطراب، راحتی، و یا شبیه بقیه شدن میره، در وضعیت «غیراصیل» قرار میگیره. چنین دغدغه‌ای نزدیک‌ترین موضع‌گیریش به اخلاقه و به اپیزود هم مرتبطه محوریت اصلی این داستان بر تقابل بی‌رحمی و همدلی میچرخه. که روی متن اعتیاد سوار شده. اسم اپیزود "Rickuiem Mort a Dream" که رفرنس واضحی به فیلم Requiem for a Dream ساخته آرونوفسکیه. فیلم «مرثیه‌ای برای یک رویا» هم با محوریت اعتیاد و وابستگی جلو میره، که اینجا متن این اپیزود شده و خوب درش آوردن. این قسمت کمی امیدوارم کرد نسبت به آینده سریال.

وا.

جام جهانی‌ای که موزیکش دست ترکیب اسپید، بیژن مرتضوی و BTS باشه فقط بدین معناست که تدبیر کننده امور کسی غیر من است.
- علی موقع دیدن فوتبال

برای همه بازی‌ها از پایگاه بسیج گزارشگر میارن؟

جدی خوبه فوتبالی نیستیم، وگرنه فکر کن وسط این همه مسئله، باید حرصم میخوردیم چرا جای شکیرا باید میثاقی رو ببینیم.

Video xabar00:19

تنها کسی که هرکی برنده بشه خوشحاله، بورخسه.

نمیدانم