Doug Rattmann
Kanalga Telegram’da o‘tish
318
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-157 kun
-1130 kun
Postlar arxiv
فکر میکردم مشکل از مسلمونه که شیعه و سنی میپرن به جون هم. از رو بیکاریه.
نگو مشکل اساس مذهبه. فکر نمیکردم بین پروتستان و کاتولیک هم همون دیالوگی شکل بگیره که بین شیعه و سنی و پرتاب روایت در مجازی انجام میشه.
کتاب، غم و استیصال من رو به یادم آورد و تا اعماق اذیت شدم. پایان قابل قبولی داشت.
«به عقیده من، گوشهایم درست نمیمیرند».
کتابی نیست که بگم معرفی میکنم برید بخوانید. پیشنهاد نمیشه. باید عمیقا با موراکامی بر خورده باشید تا از این کار لذت ببرید. اگه بگم لذت نبردم دروغ گفتم، ولی خب ریتمش خیلی آروم بود. به خوبی داستان کوتاههاش نبودش. پختگی لازم رو نداشت.
فضای سورئال حفظ شده و اون ابهام خوب جا افتاده. البته چندتا باگ داستانی هم داره. فکر کنم ترجمش هم کمی مشکل داشته باشه این نسخهای که دارم. ریتمش کند بود و برای همین خوندن ۳۰۰ صفحه طول کشید. از دوران اوجم فاصله گرفتم که اینارو یه روزه تموم میکردم.
موراکامی نویسنده مسی محوریه تا مقصدمحور، برای همین بحث درباره ماهیت گوسفند کار بیهودهایه. اینکه بعضا میگن همون اراده معطوف به قدرت نیچهست و فلان، اضافهگوییه. فقط میشه تحسین کرد تضاد اون اراده با چاشنی خطر رو با موجودی که نماد بی آزار بودنه. البته رفتار گلهای و این نوع نمادگرایی هارو هم میسپریم به کاردانش.
موراکامی در تعقیب گوسفند وحشی ریتم خیلی کندی رو پیش گرفته، و منم خیلی این روزها شلوغ شدم. باید همین روزا تموم و معرفیش میکردم. یکم دیگه زمان میخوام، سپس سریع میریم سراغ عناوین بعدی.
انسان معمولا برای لحظه حال تصمیم میگیره، ولی همون موقع، داره هزینه تصمیم رو از آینده میپردازه.
وقتی در سن پایین داشتم ترک تحصیل میکردم، فکر میکردم خفنم که چنین نکاتی بلدم. پیشبینی کردم در آینده موقعیت شغلی و اجتماعیم ممکنه سخت بشه و بهم بگن بیسواد. مشکلی باهاش نداشتم، و هنوزم ندارم چون حدس میزدم چی قراره بشه.
چیزی که به مخلیهم هم نمیرسید، این بود که طولانی مدت فاصله گرفتن از همسنهام، تمام روابطم رو تحت تاثیر قرار میده و ارتباط اجتماعی رو برام سخت میکنه. هیچ راهی نبود یه بچه ۱۴ ساله چنین چیزی رو حدس بزنه.
تا فردا زنده بودنمون مشخص نیست، چه برسه به فکر به آینده. ولی خب چی خوشحال کنندهتر از اینکه نزارم بقیه اشتباهات منو تکرار کنن؟
انگار دِینی که گردنمه برداشته میشه و با دنیا بیحساب میشم.
شناخت فقط از فاصله نمیاد؛ از مقایسه، تجربه و بازخورد هم محقق میشه.
برای مقایسه و تجربه، موقعیتهای کوتاه و عمر کوتاهتری داریم. همچنین محدودیت اینکه نمیتونیم جای بقیه باشیم.
اینجا هم خیال لازمه، تا جای بقیه زندگی کنیم و زندگی رو از چشمانداز اونا ببینیم.
متاسفانه ملت مضحکی داریم.
تو سنی که باید به زندگی بها بدن، نمیدن. و وقتی پنجره زمانیش بسته شد، خیلی دیر یادشون میوفته چیو از دست دادن.
در جوانی که آدم پر از حرارته، انگیزه بیشتری هم برای لذت بردن از زندگی، رابطه و مسائل دیگه داره. وقتی با فیلترهای سختگیرانه خود رو محدود میکنند، میبینن سنی ازشون گذشته و هیچ چیزی تجربه نکردن. میگن خب، بزا حداقل از ته مونده چیزی که برام مونده استفاده کنم. میتونه اون بدنش باشه، و سپس موجی از آدما پدید میان که در سنین بالا شروع میکنن شهوترانی و امتیاز مفت دادن به پسرای جوون. چرا خب؟ چرا آدم نمیتونه آینده رو پیشبینی کنه تا درس بگیره؟ چون قوه خیالش به اندازه کافی خوب ورزیده نشده. توی سختی، خیالپردازی یک داروی خوبه. اما برای همه در حد مسکن عمل کرده. خیال اینکه ماشین بخرن، دختر بهدست بیارن و پول در بیارند. کافیه یه قدم بره جلوتر، تا از مسکن، تبدیل بشه به یک ابزار کاربردی: بعد اینکه ماشین خریدن چی میشه؟ وقتی وارد رابطه شدند چی میشه؟ پول به دستشون رسید چی میخرن؟
برای بیشتر اینا پاسخ جدیای وجود نداره چون همچنان خیال، مسکنه نه ابزار کاربردی. وقتی الان داری یه سری هزینه به خودت تحمیل میکنی، باید اینم درنظر بگیری آیا تبعاتش رو میپذیری؟ با آینده احتمالی راحتی؟ و وقتی نمیکنی میشه ۳۰ سالت و دنبال چارتا چسکنبرقی ۱۹ ساله میگردی.
از این دست موضوعات زیاد اتفاق میوفته. مثلا رواج یافتن مهدکودک بزرگسالان، یا یه چیز قدیمیتر بگم: نقل مکان به شهر، ده و روستا.
وقتی سر دخترشو میبرید چون همه درگوش هم میگفتن دخترس دیگه باکره نیست، میگه تقصیری نداره و فقط بابت آبرو این کارو انجام داده. ولی اون آبرو توسط محیطی تعیین شده، که خودش انتخاب کرده اونجا زندگی کنه. وقتی اونجا داشت بزرگ میشد یا نقل مکان میکرد به اینجاشم فکر میکرد؟ که خودش بالاسر قبر دختر خودش گریه نکنه؟
گرفتن تصمیم درست نیاز به شناخت داره. شناخت از فاصله رخ میده. مثلا آینه این کارو برای تو انجام میده. تورو میکنه دوم شخص، تا بتونی به خودت نگاه کنی و خودت رو بشناسی. برای شناخت ظاهر آینه به کار میاد، ولی برای هویتت باید از من فعلیت فاصله بگیری، و این جز با خیال صورت نمیگیره. باید همه چیز رو از بالا دید. وسعت دید خارج از زمان و مکان و فردیت.
حتی ابنعربی یه دیالوگ داره که هدف الله از ساختن جهان، شناختن خودش بوده چون نیاز به یک آینه داشت تا تجلی خودش رو در اون ببینه.
هر نسل نسبت به نسل قبلی دارن متفاوت عمل میکنند. اما هنوزم پشیمانی وجود داره. نمیشه مطمئن شد تصمیمی میگیری که بعدا ازش پشیمون نمیشی، این غیرممکنه.
فقط میشه درصد خطاهارو کاهش داد.
که برای همونم تلاشی نمیشه.
من عزادار نیستم اما بدنم بهم گوش نمیده.
هنوز میخوام حلقه مشکی رو دربیارم ولی دستم پیام «گه نخور» مخابره میکنه به مغز.
تجارب زیادی داشتم ولی هیچکدوم تخصصی نیستند. یعنی وقتی میپرسند چهکارهای؟ نمیدونم چیبگم.
یکی از بدیهای «اقیانوسی به عمق یک وجب» وسعت بیاندازه برای تنفره. شما یک حرفه رو رندوم انتخاب کن. مهم نیست چی باشه.
دوماه دربارش اطلاعات جمع کن.
سر دوماه میای میگی از ریدم دهن آخوند. سر این شرط میبندم.
ما در یک شبکه کامل از مشکلها زندگی میکنیم. چون برخورد مستقیم باهاش نداریم حسش هم نمیکنیم. مثلا روحمون خبر هم نداره که برای کشاورز چه مشکلاتی وجود داره، یا برای یه جهانگرد، یا عکاس. چون تاحالا سر پروژه ایست دوربینت رو توقیف نکرده که برا پس گرفتنش بری ۸۰ تا امضا بدی.
باید رزولوشن تصویر رو بالاتر برد تا لکههارو دید. هرچند پلیدی به قدری گستردهست که با چشم غیرمسلح هم دیده میشه.
کم کم هرچه برخوردم با جامعه بیشتر شد، تنفرم هم افزایش یافت. هر صنفی به نحو خودش متنفره. اونی که پشت فرمونه، بابت جادهها. اونی که دستفروشه، بابت گیرای شهرداری. اونی که خدمت میره، بابت سالها جوونی رو از بین بردن توسط نظامیها. اونی که بازاریه، بابت قیمتگذاری و دخالتهای بیجا تو کاسبی. اونی که تولید محتوا میکنه، بابت مشکلات اینترنت و قیمتهای نجومی دوربین. اونی که کاشیسازه بابت مافیای گمرک که عملا تبدیل به عملیات قاچاق قانونی شده. هرکسی بنا به سهم خودش از حضورش تو جامعه، یه بخش کوچک از کثافتی این سرزمین رو میبینه و با بقیه به اشتراک بزاره. حالا فکر کن زندگیت طوری باشه که سهم بیشتری از اون چیزی که باید، تجربه کرده باشی. اینطوری بود که تنفرم سر به فلک کشید، چون نمیشد جایی رو نگاه کنم و کثیفی نبینم. به غذاهای رستورانی، بیلبوردها و طراحیهای زیبا، دستفروشها، ریلزهای اینستا، میوه فروشهای میدون، ادارهها، هرکی که یونیفرم نظامی پوشیده. و حالا فکر کن افرادی هستند که هنوز هیچ برخورد مستقیمی با جامعه نداشتند، و هوادار این همه کثافت و مریضی هستند. چه واکنشی باید داشت؟
اما بعد از همه اینها، خودم هم کمی دلم میخواست متنفر نباشم، تا بتونم تو این محیط دووم بیارم. اینطوری که تو محیط دوستانم میموندم، حتی اگه بینشون یه نخاله بود.
یه کم دیر رسیدم به این قضیه که «باید شاشید تو دهنی که با یه خر همکلام بشه». دوستان وسطی داشتم که آدمای بدی نبودن اما میخواستن خر و خرما رو باهم داشته باشن. قید تعداد زیادی ازشون رو زدم و انگار عددش رو به افزایشه.
اینا در حد یک قطع ارتباط هزینه نمیکنند، و ما انتظار داریم بابت آزادیشون هزینه بدن.
حالا شما به این سمها میخندید، ولی همین چندوقت پیش یارو تو گپ داشت باهام حرف میزد، و میخواست بدن علیه مرگ رو نقد کنه، و کل حرفش این بود اینارو به خواهرتم میگی؟
بعد جالبیش اینجاست فکر کرد اوه عجب چیزی گفتم.
از اون تیپ آدما که درباره پریود حرف بزنی میگن حیا داشته باش.
و تو چه میدانی من چیا در مجازی کشیدم اسماعیل.
شنیدید میگن مرا دو وجه است. ولی بنده چندین بخش دارم که بعضیاشون عضو یه گروهن. دوتا نظر بینشون در راس هستش. اونی که میگه چقدر خوش شانسم که یه روز دیگه زندم، نفس میکشم، میبینم و حس میکنم؛ و دیگری که میگه لعنت به باعث و بانی شرایطی که امروز هم باید جون بکنم و عذاب بکشم و بیخوابی بکشم.
اگه دست بود اولی رو به قدرت میرسوندم، ولی حیف من صرفا بین اینا یه تماشاگرم.
