uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

نوشدارو

نوشدارو

Kanalga Telegram’da o‘tish

از نشان و نامِ من دیگر چه جویا می شوی؟ شاعرِ شهرم، دلِ دیوانه را گُم کرده ام...

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
204
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+37 kun
+230 kun
Postlar arxiv
اشک خونین بنمودم به طبیبان، گفتند: درد عشق است و جگر سوز دوایی دارد -حافظ-

"که کمند زلف شیرین، هوس شکار دارد."

کوزه‌ی سفالین که پنجاه بار بر سنگلاخ زد و نشکست، بر ریگِ نرم افتاد و بشکست. عجب است! قصه این است که آن کوزه منم. شمس تبریزی

کیستم؟ یک تِکٌه تنهایی... چیستم؟ یک پیلهِ دلتنگی... مهدی اخوان‌ثالث

:)))))
:)))))

عکس رُخ او به قهوه دیدم گفتم خورشید برون آمده است از ظلمات
عکس رُخ او به قهوه دیدم گفتم خورشید برون آمده است از ظلمات

یا گرمى یک بوسه به پیشانى من باش یا علت یک عمر پریشانى من باش با فاصله‌اى امن که آسیب نبینى بنشین و فقط شاهد ویرانى من باش

آری آغاز دوست داشتن است 🌱 گرچه به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست..❤️✨
آری آغاز دوست داشتن است 🌱 گرچه به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست..❤️✨

جهان بی‌عشق چیزی نیست جز تکرارِ یک تکرار...
جهان بی‌عشق چیزی نیست جز تکرارِ یک تکرار...

به قول جناب آب روشن: شطرنج زندگی را، رخ داده ای نگارا؛

یک حافظ کهنه ، دو سه تا عطر ، گل سر ، رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد...

«من مرگ نور را باور نمیکنم ! ✨»
«من مرگ نور را باور نمیکنم ! ✨»

شهریار خیلی قشنگ میگه 😍 تا تو نگاه می‌کنی کار من آه کردن است ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است

به عنوان كسي كه توو بچگيش خودكار اكليلى داشته اين زندگى واقعا در شان من نيست🚶🏻

الان دقیقا اونجاییم که نقی معمولی یه نگاه به آسمون کرد و گفت: خدایا تو با من مسئله داری ؟!

روزی در تاریخ مینویسند: درد آنقدر گسترده بود که اشک ها نمیدانستند بر کدام نام، بر کدام شهر، بر کدام زخم ایران فروبریزند...💔🚶🏻

هرچه گل‌های بهاری ناز بفروشند به صبح ؛ باز ، عطرِ خنده‌های تو بهار دیگری ست ... صبح بخیر 🌞🌻

مرا از دور تماشا کن ، من از نزدیک غمگینم👣

چه بماند، چه رود، باز نگاهش سرد است درد از هر طرفی خوانده شود هم درد است 🧑‍🦯💔

آن‌ چین‌ و چروکی‌ که‌ به‌ پیشانی‌ام‌ افتاد آثار لگدهای زمان بر بدنم بود...