uz
Feedback
⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃

⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃

Kanalga Telegram’da o‘tish

‏𝑇ℎ𝑒 𝐿𝑒𝑡𝑡𝑒𝑟𝑠 𝑜𝑓 𝐾𝑖𝑛𝑑𝑟𝑒𝑑 𝑆𝑝𝑖𝑟𝑖𝑡𝑠 📜 𝑖𝑛 𝐺𝑟𝑒𝑒𝑛 𝐺𝑎𝑏𝑙𝑒𝑠 🧺🪄 |月星| ﹏ بهشتی در میان ستاره‌های دریاچه نقره‌ای آونلی🧙🏻‍♀️

Ko'proq ko'rsatish
Eron135 913Toif belgilanmagan
326
Obunachilar
-1324 soatlar
+417 kun
+9130 kun
Postlar arxiv
من هنوزم تلاش میکنم.. خودمو وادار میکنم زندگی کنم و از زمانم به هر نحوی شده استفاده مفید بکنم و لذت ببرم واقعی. هرچند که تاثیر مخرب پیشینه ادمی دست از سرش برنمیداره!

بازم صد مرتبه شکر اسیب بیننده ام نه زننده! در خودم توان اسیب زدن نمیبینم واقعا!!

درد همینجاست.. مگه همه از یک جنس نیستیم؟ مگه همه پاک به دنیا نمیان؟ مگه اخر همه به یه جا ختم نمیشه؟ مگه زندگی دنیایی ته نداره؟ پس چرا اینهمه بهم اسیب میرسونن و حواسشون نیست موندنی نیستن!!

نمیدونم واقعا لازم بود روزگار انقدر بهمون سخت بگیره .. هرچند از درک من انسان خارجه خدا عالمه چی بگم که صلاح و مصلحت اون در مغز بنده ای مثل من نمیخونه!

فکر کنم این آدمیزاد پوست کلفتی که ما هستیم جا خالی هم نداشت میگفت رو همون زخم قبلیا بزن عمیق تر میشه فوقش!!

به نظرتون جای سالمی هم داشتیم که نفرات بعدی بتونن زخم بزنن و بدون اهمیت از کنارش رد بشن و برن؟

واقعا اگه قرار بود اثار اسیب های روحی روانی ای که هر فرد دیده روی جسمش دیده بشه چقدر زخمی بودیم؟

الان که گفتی تروما از خودشون جا میذارن ذهنم به این سمت رفت اگه مغز هر کدوم از ماها رو باز کنن به نظرتون چقدر روش خط افتاده؟!

کاملا میفهمم هر کلمه ای که گفتی رو! کلمه مناسبی براش به کار بردی «وسواس» آره حس میکنم این یک نوع وسواس فکری باشه که انگار یکی دونفرم درگیرش نیستن و بیشتر از این حرفاش ولی نمیدونم ریشه اش دقیقا از کجاست اینکه ما خودمونو محکوم میکنیم در مورد خق مسلم انسانیمون و مجبور به سکوت!

اره و شکر خدا آدمای سمی تو زندگی هر فرد به اندازه تارهای بی نهایت موهای سرشه شایدم بیشتر

هوم چی بگم ان شاءالله

نمیدونم شاید اینا اثار مخرب گذشته و ادماشه وگرنه جدیدا کسی به اون صورت حرکتی نزده که بخوام بگم رفتارش موثر واقع شده در حالم

ولی واقعا خیلی سخته ارتباط گیری با استادات تو این وضع باز شاگرد و میشه یجوری یه کاریش کرد ولی استاد نمیشه واقعا

امیدوارم واقعا همینطوری باشه

واقعا نمیدونم چرا اینجوریم و مدام بدتر میشم و در جنگ باهاش جدا اش و لاش شدم.. و اره دقیقا دلم میخواد از زمین و زمان محو بشم انگار اصلا هیچوقت منی نبوده و کسی منو به یاد نمیاره!

من موندم اصلا چجوری معلمم؟! تعامل با زبان آموزا و هنرجوا چیز ساده ای نیست واقعا هرجلسه یه دور میرم اون دنیا برمیگردم هرچند از بیرون اینجوری به نظر نمیاد.. باز البته با معلمی تونستم خوب کنار بیام حداقل ولی مربی گری و کوچینگ و داوری که رشته اصلیمم هست و نتونستم هندل کنم واقعا اون حجم از ارتباط سخته!!

الان به نظرتون وجود این دیلی بیهوده اس؟ اینکه من اینجا چیزی به اشتراک میذارم بی فایده اس؟ اینکه الان دارم حرف میزنم اشتباهه؟! هرچند میدونم الان هرچی هم بگین باز ذهن من اروم نمیگیره صادقانه گاهی دوست دارم مغزم با اسید بشورم که اینجوری با موضوعات و ادمای سمی به این حال و روز افتاده