⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃
Kanalga Telegram’da o‘tish
𝑇ℎ𝑒 𝐿𝑒𝑡𝑡𝑒𝑟𝑠 𝑜𝑓 𝐾𝑖𝑛𝑑𝑟𝑒𝑑 𝑆𝑝𝑖𝑟𝑖𝑡𝑠 📜 𝑖𝑛 𝐺𝑟𝑒𝑒𝑛 𝐺𝑎𝑏𝑙𝑒𝑠 🧺🪄 |月星| ﹏ بهشتی در میان ستارههای دریاچه نقرهای آونلی🧙🏻♀️
Ko'proq ko'rsatishEron135 324Toif belgilanmagan
342
Obunachilar
+224 soatlar
+777 kun
+12630 kun
Postlar arxiv
کاش میشد بوهای خوبو مثل عکس یا صدا ثبت کرد! همیشه به خاطر اینکه قابلیتی در این زمینه وجود نداره افسوس میخوردم…
این شعر بخشی از گلهای آزالیا اثر کیم سووُل هست. ترجمهاش اگه دوست داشتین بدونین؛
اگر دیدن من برایت ملالآور شده و میخواهی بروی، بیهیچ سخنی، آرام بدرقهات خواهم کرد.
بازهم دخترکـ تنهایِ قبلی..
نخواهند فهمید تو چگونه و چرا آسیب دیدهای!
هرگز آگاه نخواهند شد؛
در تو و کهکشان شلوغ ذهنت چه میگذرد،
حتی اگر ساعتها بر چشمان خسته و بی روحت خیرگی پیشه کنند.
درک نخواهی شد.
همچو روزهای گذشته.
روزهاست که بیوقفه در پی محافظت بیدریغ تلاش میکنی،
ز رازهای مخفی پشت مراقبتت تا
بیاجازه آشکارا جلوهنمایی نکند از حقیقتش.
از آنها در برابر خودت و از قلب و ذهنت درمقابلشان..
این را خوب میدانم نمیبایست به من نزدیک شوی،
درنهایت فقط زخم است که از من برجسم و روحت باقی خواهد ماند.
کلماتی سنگین شده از دروغ،
غم،
درد،
دلشکستگی و...
کاش میتوانستم؛
آنوقت بیآنکه لحظهای را هدر دهم
قدم به بیرون میگذاشتم.
به راستی در جستجوی راهی برای گریختن ز جهانم!
گام برمیدارم به هر سویی تا شاید رها شوم.
وقت رفتن است؛
برو،
مرا تنها بگذار…
انگار بیترسی از آسیبهایی که بر جسمت نقاشی میکنم!
معاملهی تلخیست،
مرا امتحان کن تا
تاریکی وجودم را بر دنیایت سایه بیاندازم.
درد معشوقه من است
و برایت برمیآیم تا تو همچو من دوستدارش باشی...
درد زیباست،
آن است که مرا در نگاهت زیبا کرد.
آری درد برای من زیبایی است،
در قلبِ دنیایی که بیهیچ رحمی در پی سرمازدگی وجودم بود.
ناامیدانه سینهام را لمس میکنم؛
بیدلیل.
فقط در انتظار دردم تا مرگ را احساس کنم!
درد زیباییِ من است
و من زیبنده درد...
__ستاره کوچولو
بازهم دخترکـ تنهایِ قبلی.. نخواهند فهمید تو چگونه و چرا آسیب دیدهای! هرگز آگاه نخواهند شد؛ در تو و کهکشان شلوغ ذهنت چه میگذرد، حتی اگر ساعتها بر چشمان خسته و بی روحت خیرگی پیشه کنند. درک نخواهی شد. همچو روزهای گذشته. روزهاست که بیوقفه در پی محافظت بیدریغ تلاش میکنی، ز رازهای مخفی پشت مراقبتت تا بیاجازه آشکارا جلوهنمایی نکند از حقیقتش. از آنها در برابر خودت و از قلب و ذهنت درمقابلشان.. این را خوب میدانم نمیبایست به من نزدیک شوی، درنهایت فقط زخم است که از من برجسم و روحت باقی خواهد ماند. کلماتی سنگین شده از دروغ، غم، درد، دلشکستگی و... کاش میتوانستم؛ آنوقت بیآنکه لحظهای را هدر دهم قدم به بیرون میگذاشتم. به راستی در جستجوی راهی برای گریختن ز جهانم! گام برمیدارم به هر سویی تا شاید رها شوم. وقت رفتن است؛ برو، مرا تنها بگذار… انگار بیترسی از آسیبهایی که بر جسمت نقاشی میکنم! معاملهی تلخیست، مرا امتحان کن تا تاریکی وجودم را بر دنیایت سایه بیاندازم. درد معشوقه من است و برایت برمیآیم تا تو همچو من دوستدارش باشی... درد زیباست، آن است که مرا در نگاهت زیبا کرد. آری درد برای من زیبایی است، در قلبِ دنیایی که بیهیچ رحمی در پی سرمازدگی وجودم بود. ناامیدانه سینهام را لمس میکنم؛ بیدلیل. فقط در انتظار دردم تا مرگ را احساس کنم! درد زیباییِ من است و من زیبنده درد...__ستاره کوچولو
بازهم دخترکـ تنهایِ قبلی..
نخواهند فهمید تو چگونه و چرا آسیب دیدهای!
هرگز آگاه نخواهند شد؛
در تو و کهکشان شلوغ ذهنت چه میگذرد،
حتی اگر ساعتها بر چشمان خسته و بی روحت خیرگی پیشه کنند.
درک نخواهی شد.
همچو روزهای گذشته.
روزهاست که بیوقفه در پی محافظت بیدریغ تلاش میکنی،
ز رازهای مخفی پشت مراقبتت تا
بیاجازه آشکارا جلوهنمایی نکند از حقیقتش.
از آنها در برابر خودت و از قلب و ذهنت درمقابلشان..
این را خوب میدانم نمیبایست به من نزدیک شوی،
درنهایت فقط زخم است که از من برجسم و روحت باقی خواهد ماند.
کلماتی سنگین شده از دروغ،
غم،
درد،
دلشکستگی و...
کاش میتوانستم؛
آنوقت بیآنکه لحظهای را هدر دهم
قدم به بیرون میگذاشتم.
به راستی در جستجوی راهی برای گریختن ز جهانم!
گام برمیدارم به هر سویی تا شاید رها شوم.
وقت رفتن است؛
برو،
مرا تنها بگذار…
انگار بیترسی از آسیبهایی که بر جسمت نقاشی میکنم!
معاملهی تلخیست،
مرا امتحان کن تا
تاریکی وجودم را بر دنیایت سایه بیاندازم.
درد معشوقه من است
و برایت برمیآیم تا تو همچو من دوستدارش باشی...
درد زیباست،
آن است که مرا در نگاهت زیبا کرد.
آری درد برای من زیبایی است،
در قلبِ دنیایی که بیهیچ رحمی در پی سرمازدگی وجودم بود.
ناامیدانه سینهام را لمس میکنم؛
بیدلیل.
فقط در انتظار دردم تا مرگ را احساس کنم!
درد زیباییِ من است
و من زیبنده درد...
__ستاره کوچولو
به گمانم محو شدهام در چشم همگان؛ تنها آغوشِ پاییز است که گمشدهای را به یاد خواهد آورد…
