slice of life🍓
Kanalga Telegram’da o‘tish
پریشان خاطریم ؛ اما توانِ ایستادن هست . تًهِش میرسیم به جایی که حقمونه.
Ko'proq ko'rsatishEron194 659Toif belgilanmagan
392
Obunachilar
-224 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-1230 kun
Postlar arxiv
اومدم رو غذام پودر سیر و کره بریزم
یهو یه حجم زیادی ریخته شد تو بشقابم
اینارو سعی کردم جدا کنم
الانم غذام شور شور چشمم در میاد میخورمش
بد مزه شد.
Repost from سوتهدلان
طبق برآوردهای جمعیتشناسی، تا امروز حدود 100 تا 120 میلیارد انسان متولد شدن و بیشترشون قرنهاست که از بین رفتن؛ اما مرگ به معنای نابودی کامل مواد تشکیل دهنده بدن انسان نیست. اتمهای بدن ما پس از مرگ، در فرایند تجزیه وارد خاک و آب و هوا شده و دوباره در چرخههای طبیعی به کار گرفته میشن. بنابراین این احتمال وجود داره که بعضی از اتمهای بدن ما، زمانی در بدن انسانهای دیگهای بوده باشن؛ یا در یک درخت، یک حیوان، یا هر موجود زندهای که هزاران یا میلیونها سال قبل زندگی میکرده.
و این چرخه همچنان ادامه پیدا میکنه. اتمهایی که امروز بخشی از بدن ما هستن، ممکنه در آینده بخشی از بدن موجودات زندهی دیگه باشن. در واقع، ما فقط برای مدت کوتاهی مجموعهای از اتمها رو در اختیار داریم؛ اتمهایی که قبل از ما بارها در شکلهای مختلف وجود داشتن و بعد از ما هم به سفر خودشون در جهان ادامه خواهند داد.
یه مدت طولانی هر روز با مامانم جنگ و دعوا داشتیم تو خونه که درمورد من خونه مامان بزرگم حرف نزن ! اصلا اسم منو نیار اونجا
بعد من خودم اونجا بودم جلو رو خودم درموردم حرف میزد
میومدیم خونه میگفت وا من کِی حرف زدم
الان بیشتر از چند ماهه کم رفتم و بیشتر از یک ماهه پامو نذاشتم اونجا
اینجوری حداقل اعصاب و روانم آروم تره !
وای یه آدم چقدر میتونه بیشعور و بی شخصیت باشه
مامان بابام خونه نیستن
داداشم خونهس
یه ثانیه رفتم دستشویی با لباسای ناجور یهو صدا در شنیدم گفتم شاید داداششمن اومده تو نگو پسر عمم اومده تو خونه داداشمم تو حیاط
بعد رفته سر گاز تو آشپزخونه پاستا دیده برداشته اوورده رو مبل نشسته میخوره
من یه ثانیه از در دستششویی اومدم بیرون دیدم اونه پشمام ریخت
رفتم تو دسستششوییی دوباره
تا داداشم اومد تو خونه دید داره میخوره اونم احتمالا پشماش ریخته😐
غذا هارو باید قایم کنیم
بدون اجازه اخه
فکر کنم مال بابام بود غذا
یه مدت پیشم پرامپت عکس بچگی و بزرگسالی اومده بود و من به مامانم گفتم مامانم رفت به مامان بزرگم گفت😐
بعد مامان بزرگم گیر داد که عکس دایی کوچیکمو بسازیم گفتم باشه دادیم به gpt و ساختش و مامانم فرستاد واسه داییم
داییمم ری اکشنی نشون نداد
برگشت خونه مامان بزرگم پرسید عکستو دیدی؟
داییم گفت اره ولی اون بچه هه کی بود کنارم؟
مامان بزرگم گفت خودت بودی دیگه بچگی خودتو نمیشناسی؟
🙂😂😂😂😂😂
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
اگر میدونستید توی مسیر هدف بودن -مسیری که عشق توشه- چه لذتهای وسیعی براتون داره، هیچوقت بهخاطر پول تن به هرکاری نمیدادید.
