220
Obunachilar
-124 soatlar
+97 kunlar
-230 kunlar
Postlar arxiv
220
“این مملکت هر شب ما را با حس درماندهگی و ناچاری خوابمان میکند و هر صبح با یک حس شرمساری که متعلق به ما نیست بیدارمان میکند.”
220
Repost from بهرام هیمه
حال و روزم را نپرس، این روزها بیحالی است
جای تو مثل همیشه در کنارم خالی است
حس یک زندانی دلتنگ را دارم فقط
هر طرف که میروم در پیش رویم جالی است
برف میبارد نمیبارد چه فرقی میکند
سالها شد این وطن بیگانه با خوشحالی است
خانه تنها چاردیواری غرقِ در سکوت
شهر هم یک شهر در خود رفتهی اشغالی است
من به دنبال دلیلیام برای گریهام
خاطر تو گریه کردن یک دلیل عالی است
رویهمرفته سیاه و بیشمار و پیچپیچ
زندگی من شبیه موی تو جنجالی است
هیمه
220
Repost from سالامانوی پیر
خستهام مثلن برگهای خشکیدهی که بادهای خودسر هرطرف میبردشان، به بعد زمین میافتند و زیرپایهای رهگذران ناآشنا له میشوند، کرمهای کوچک خاکی بند بند وجودشان را میخورند. چنین نیست میشوند، گویی هرگز وجود نداشتند.
220
Repost from N/a
آنچه مارکس بیان داشته در مورد طبقهبندی اجتماع بشری را نمیشود چشمپوشی کرد، اما آنچه امروز در جامعهی طبقاتی ما جریان دارد، نه صرفاً یک مسألهی اقتصادیست و نه تنها یک تضاد تاریخی؛ بلکه بحرانی عمیقتر و آلودهتر است. بحرانی که در آن روابط انسانی، اجتماعی و جنسی در هم خلط شدهاند و هیچکس دیگر مرزها را به رسمیت نمیشناسد.
جامعهی ما دچار اختلاط مفاهیم است. آنچه باید رابطهی انسانی باشد به رابطهی جنسی تقلیل یافته، و آنچه باید انتخاب آگاهانه باشد به ولع پنهان بدل شده است. این ناتوانی در تفکیک خود یک معضل فکریست؛ معضلی که منطق را قربانی لحظات کوتاه خودفریبی میکند. خودفریبیای که همه میدانیم غلط است، اما عامدانه ادامهاش میدهیم. چون هزینهی اندیشیدن از هزینهی سقوط اخلاقی سنگینتر شده است.
وقتی از مسألهی جنسی سخن میگویم، منظورم آن نیروی طبیعی عزتبخش نیست؛ بلکه از همان بُعدی حرف میزنم که منشأ بیاعتمادی، فروپاشی روابط، و ابتذال انسان شده است. مسألهای که بهجای پیوند، گسست میآفریند و بهجای معنا، مصرف تولید میکند. من انسانهایی را میشناسم که پشت پردهی دیانت پنهان شدهاند فقط برای توجیه امیالشان. دین را نه بهمثابهی مسئولیت بلکه چون سپری برای منافع شخصی بر تن میکنند. لباس معصومیت و بدبختی میپوشند، اما آنچه در ضمیر ناخودآگاهشان میجوشد را نه میپذیرند و نه جرأت مواجهه با آن را دارند. در نتیجه انسانیست دوپاره در ظاهر زاهد، در باطن طلبکار لذت.
آنچه در زبان عام «تنوعطلبی» نامیده میشود، اغلب چیزی جز ناتوانی در تعهد نیست. فروید این را عقده مینامد. زخمی که از کودکی در ناخودآگاه باقی مانده است. اما فاجعه از آنجا آغاز میشود که انسانی برخوردار از عقل و شعور آگاهانه تصمیم میگیرد تا ابد در این زنجیر بماند و نامش را آزادی بگذارد.
درست است که رابطهی تازه همیشه هیجانانگیزتر است. اما اگر انسان از عقل خود کار بکشد، درمییابد که همهی انسانها، دستکم از منظر جنسی، تفاوت بنیادین ندارند. تفاوتها در اندیشه است در جهانبینی است نه در بدن. پس این همه معاملهکردنِ عزت نفس برای چیست؟ چرا باید انسان خودش را تا حد «امتحانکردن» دیگران پایین بیاورد؟
سیبچیدن از هر سبد، نه نشانهی تجربه است و نه بلوغ. نتیجهاش کبر است و ناسپاسی و ضعف و ناتوانی عزت نفس . این دقیقاً همان چیزیست که من در قشر بهاصطلاح آگاه جامعه دیدهام انسانهایی با واژگان پرطمطراق و رفتارهای تهی.
من نه از طبقهی شاعر نام میبرم و نه نویسنده؛ اما دردناک است که ببینیم چگونه آنچه خداوند داده به ابزار سوءاستفاده بدل شده است. استعدادها بهجای پرورش، قربانی حواسپرتی شدهاند. امروز اگر صادق باشیم زبان و ادبیات فارسیدری از فقدان نویسندهی جدی، شاعر مؤثر، منتقد شجاع و طنزنویس هوشمند رنج میبرد. این یک هشدار است. هشداری مستقیم به همانهایی که شب و روز در پی تعویض رابطهاند؛ اما حتی یک فکر را نمیتوانند تا انتها نگه دارند. شاید اصطلاحات <<چقدر تو خوبی و تو میتوانی>> و امثالهم در نگاه اول خندهآور و پیشپاافتاده به نظر برسد؛ اما حقیقت تلخ این است که امروزه اینها بیشترین کاربرد را دارند و همین اصطلاحات، آیینهی دقیق فرهنگ امروز ما شدهاند. فرهنگی که بهجای عمق، به تکثیر لذت دل خوش کرده است.
پ.ن: آنکسی که نمیتواند عزتنفس خود را در برابر تنوعطلبی کنترول کند به پشیزی نمیارزد. فرقی نمیکند چقدر شعر خوب بسراید یا چقدر ایدهی درخشان داشته باشد. استعداد بدون خویشتنداری فقط ابزار فریب است، نه فضیلت. ادبیات خوب با سردرگمی و شلوغکاری زاده نمیشود. با خلوص و با حفظ اصالت میآید. نویسنده و شاعری که خودش را با هر میل گذرا خرج میکند، زبان را هم خرج میکند. نتیجهاش همین است که میبینیم. ادبیاتی فرسوده، زبانی بیرمق و جماعتی که بیشتر بارِ دوش جامعهاند تا سازندهی آن؛ لکههای ننگی که نام فرهنگ را یدک میکشند. ادبیات پیش از آنکه بازی واژهها باشد، تمرین شخصیت است. اگر این اصل فراموش شود-نه شعر نجات میدهد و نه نبوغ.
امید من فقط به نسل نوین است. نسلی که از حوالی ۱۲۶۰ به اینسو آمدهاند. اگر هنوز چیزی از آگاهی در کار باشد، باید بفهمند که هر کاری بهایی دارد و هر سقوطی توجیهپذیر نیست.
و اگر نفهمند، این زبان و این ادبیات بیش از این هم تاوان خواهد داد.
تاریخ: ۱۴۰۴/۱۰/۲۹
نویسنده: نجمه محمدی"
220
Repost from سالامانوی پیر
میدانی اندوه وحشتناکی بر دلم سنگینی میکند، درد بدی دارم چنان که گاهی دلم میشود سرم را قطع کنم و بیندازمش دور. من نمیدانم کجای جهان قرار دارم. من خودم را گم کردهام. بدبین و از مردم بیزار شدهام. شاید حرفم احمقانه باشد ولی فکر میکردم با تو میتوانم از این حالت بیرون شوم ولی تو مرا پس زدی. هنوز هم دلم میشود که به تو بهتماس شوم ولی میدانم که باز هم مرا نادیده خواهی گرفت. تا کی میخواهی اینطوری بکنی؟ کاش هم خوشحال باشی که من بیخیال از کنارت بگذرم ولی نه نیستی. تو مازوخیست هستی و دردها را به سوی خود میآوری. تو چاقوهای که دیگران به سویت پرت میکنند را گرفته، خودت در بدنت فرو میبری. متاسفم برای تو... متاسفم برای خودم... متاسفم برای همه.
220
“دنیا به جایی خواهد رسید که افراد باهوش از حرف زدن منع میشوند تا باعث رنجش احمقها نشوند؛ الان دقیقا همان دوره است!”
220
Repost from N/a
گاهی بهترین کاری که میتوانی برای خودت انجام بدهی، هیچ کاری نکردن است.
ایستادن. سکوت کردن.
فقط آگاه شدن از اینکه نفس میکشی.
و اینکه در تلاش برای رسیدن به همهچیز، از خودت جا نمانی.
.
.
.
#جمله
220
“بعضی آدم برعکس بقیه، برای هر راهحلی یک مشکل دارند و کار کردن با این طبقه آدمها واقعا عذاب است!”
220
Repost from N/a
شاید زندگی همینه! یک وقتهایی حرفی برای گفتن هست و یک وقتهایی سکوت راه علاجه؛ باید عشق ورزید، کار کرد و لذت برد و رنج کشید. باید خندید و گاهی گریه کرد. این نوسان آدمیزاد در زندگی، به گمان من چیز عجیبی نیست، چون زندگی همین موج کوتاه و بلند سختیها و آسودگیهاست عزیز.
