219
Obunachilar
-224 soatlar
+77 kunlar
-430 kunlar
Postlar arxiv
218
هیچوقت فکر نمیکردم دوباره مسیرم به اینجا بخورد، ولی خب بهخاطر کاری مجبور شدم بعد از چند سال به اینجا سر بزنم. با خودم گفته بودم زود کارم را تمام میکنم و بیرون میشوم، ولی دلم نیامد. دهلیز به دهلیز و صنفهایی که در آنها درس خواندم بودم را سر زدم و یادی کردم از آنهمه خاطرات دوران محصلی.
218
Repost from از فرزندانِ سرگردانِ آدم
دیشب واردِ کانالِ کامران شدم و با این جملهاش سر خوردم. برایش پیام گذاشتم و گفتم این جمله چقدر شعر است. ذهنم درگیر شد و لحظاتی بعد، این چند بیتِ پایینی را برایش فرستادم:
دلم یک اتفاقِ خوب میخواهد؛ مگر چیزِ زیادیست؟
دوایی بهتر از مشروب میخواهد، مگر چیزِ زیادیست؟
درونِ سینه مدتهاست بی جنبیدنی ساکت نشسته
کمی جنبش، کمی آشوب میخواهد مگر چیز زیادیست؟
به قدرِ دردها و آرزوهایی که در سر هست... صبری
_بهقدرِ حضرتِ ایّوب_ میخواهد، مگر چیزِ زیادیست؟
شبیه آتشی در زیرِ خاکستر که بیحال است و خاموش...
برای زندهماندن چوب میخواهد، مگر چیزِ زیادیست؟
نمیگوید که لطفی یا وصالی یا که دیداری و کامی
غمی از جانبِ محبوب میخواهد! مگر چیزِ زیادیست؟
218
Repost from دُژَم
آدمهایی که با بالا رفتن سنشان مهربانتر میشوند، خیلی دوستداشتنیتر میشوند.
218
Repost from خونه شماره ۸
حس میکنم زندگی خیلی با این نوسانها و تغییرات من حال میکنه. انگار خیلی خوشش میآد منو توی موقعیتهای مختلف مقابل آدمهای جورواجور قرار بده و صبر و تحملم رو بسنجه.
218
"شب دوباره همانیم؛
آزرده، غمگین، تنها و ترسیده از دنیا!
حتی اگر تمام روز
در قویترین حالات ممکنِ یک انسان زیسته باشیم!"
218
خدمات وایفای تازه قطع شده بود و من، پشت میز نشسته بودم و مثل دیوانهها میخندیدم. حسی که آن لحظه داشتم، ترکیبی از عصبانیت، ناراحتی و افسوس خوردن بود. با خودم میگفتم چه درامایی درحال جریان است و ما کجای کاریم؟
218
جناب کلانتر صاحب اخیرا با یک ایدهی خیلی خوب گروهی را برای تباله و خرید و فروش فزیکیِ کتابها ساختهاند. بنده هم با کمال خوشحالی از این ایده استقبال میکنم، ولی یک مسالهیی این وسط گوشهی ذهنم را هی تخریش میکند که خواستم اینجا شریک کنم. یکسری چیزها هست که مردم ما خیلی به آنها توجه نمیکنند و این بد است. گروه تگرامی که ساخته شد، برای نظم بخشیدن به آن کلانتر صاحب چند نکته را بهعنوان قوانین در گروه شریک و ضمیمهی گروه کردند. متن شریکشده خیلی عامفهم و واضح بیان کرده که درخواست فایل پیدیاف نداریم و اینجا فقط برای کتابهای فزیکی است. با این حال، تعدادی میآیند و درخواست پیدیاف فلان کتاب را میکنند. خب عزیز من، یکبار به چشمهایت زحمت بده و قسمت بالایی گروه را بخوان و بعد حرف بزن. جدا از این مساله، اکثریت از ما فرهنگ خیلی از چیزها از جمله استفادهی درست از مجازی را بلد نیستیم و این خودش اذیتکننده است.
218
خوبم و در عین حال خوب نیستم. صبحها بیدار میشوم، اتاقم را مرتب میکنم. کار میکنم و با آدمهای مختلف سروکار دارم. ورزش میکنم، با دوستانم وقت میگذرانم، فیلم میبینم و کتاب میخوانم، ولی این وسط بازم یک جای کار میلنگد؛ ته وجودم چیزی هست که اذیتم میکند و نمیگذارد از کارهایی که میکنم لذت ببرم.
218
این روزها را بیشتر با لاحول گفتن میگذرانم و سعی میکنم تا اطرافیانم ناخواسته از دستم ناراحت شوند.
218
Repost from از فرزندانِ سرگردانِ آدم
گمم، بیپشتوانم، گرم و سردم، ناتوان هستم
ببین؛ چیزی شبیه اولین روزِ خزان هستم
اگر آیینهها ما را به روی ما نمیآورد
نمیدانستم اصلا پیر هستم یا جوان هستم
درونم جنگ و آشوب است، دورِ خویش میگردم
به دستم اختیارم نیست، تنهایم: جهان هستم.
سوارِ اسبِ سرمستِ جوانیام، نمیدانم
نمیدانم دقیقا به کدامین سو روان هستم
نمیماندم کسی با مادرم نامهربان باشد
ولی حالا خودم با مادرم نامهربان هستم
زمان دادن به آدمها و عبرت پسگرفتنها
چه شغلی دستگیرم گشته؛ صرّافِ زمان هستم
وجودم را خودم انکار میکردم، ولی حالا
پس از آنشب که گفتی «در کنارِ من بمان»، هستم
مرا دستِ خودم نسپار، من بسیار بیرحمم
من از دستِ خودم وقتی تو باشی در امان هستم
نه اینکه بیتو نتوانم نمیرم! زنده میمانم
فقط در بیتو مثلِ قبل بودن ناتوان هستم
مرا روزی پرستیدی و دوری اتفاق افتاد
تو حالا در زمین هستی و من در آسمان هستم
تو مثلِ مزرعِ آفتزده در پیشِ چشمِ من
منی که با کمالِ شرمساری باغبان هستم
تورا میبینم و... چیزی به گفتن نیست، خاموشیم
شبیه آیینه در روبرویت بیزبان هستم
به آغوشِ خروشانت زدن از من نمیآید
ببین؛ فرسوده و توخالی و بیبادبان هستم.
مجید خاکسار
