uz
Feedback
یادداشت‌ها

یادداشت‌ها

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Eron146 449Toif belgilanmagan
230
Obunachilar
-124 soatlar
-77 kun
+130 kun
Postlar arxiv
اکثریت آدمیان همچون بازتابی کم‌نور از حقیقتی گنگ‌اند، بی‌مایه و تهی، که زندگی را نه چونان فرصتی برای شناخت، بلکه به‌مثابه میدانگاهی برای لذت‌های بی‌ارزش و بازی‌های پوچ می‌پندارند. اندیشه‌ی والا، اگر در کسی پدیدار شود، او را به کناره‌گیری از این جماعت وامی‌دارد، زیرا در ازدحام، جز پژواکی از ابتذال و تکرار آنچه بی‌ارزش است، چیزی نخواهد یافت. انسان سطحی، چون از درک عمق ناتوان است، در ظاهر غرق می‌شود و در پی جلب پذیرش دیگران، خود را به انواع نمایش‌های مضحک و تصنعی گرفتار می‌کند، بی‌آنکه بداند آنچه در این داد و ستد از کف می‌دهد، گرانبهاترین دارایی اوست: زمان... و زمان، نه بازمی‌گردد و نه تکرار می‌شود. کسی که جوهر فهم در او شعله‌ور است، به زودی درمی‌یابد که معاشرت‌های بی‌حاصل چیزی جز اتلاف نیروهای ذهنی نیست. او که می‌خواهد حقیقت را بشناسد، از حضور در محافلی که سرشار از سخنان میان‌تهی و باورهای دست‌دوم است، بیزار خواهد شد. این، نه از تکبر، بلکه از آگاهی است، چرا که او ارزش لحظه‌های خود را می‌داند و حاضر نیست آن را در تجارتی زیان‌بار با مردمانی که اندیشه را قربانی نمایش می‌کنند، واگذارد. اما توده‌ مردم، که خود را از این درک محروم ساخته‌اند، گمان می‌کنند که دوری‌گزینی ناشی از تلخی است، حال آنکه این، انتخابی است آگاهانه برای پاسداشت اندیشه. آنان که در فرار از سکوت، خود را به هیاهوی جمع می‌سپارند، نه از عشق به دیگران، بلکه از ترسِ خلوتی است که آنان را با تهی‌دستی فکری‌شان روبه‌رو می‌کند. تنهایی، برای ذهن پوچ، همچون آیینه‌ای است که حقیقت را عیان می‌سازد، و از همین رو، انسان‌های سطحی آن را دشمن خود می‌پندارند. چه اندک‌اند آنان که لایق معاشرت‌اند! بیشتر مردمان، نه به قصد تبادل خرد، که برای تخلیه‌ ملال خویش گرد هم می‌آیند. آنان به سخن گفتن بیشتر از فهمیدن علاقه دارند، و به تصدیق بی‌پایه بیش از تأمل و تعمق. چنین است که هر کس، به فراخور فهم و طبیعت خود، شیفته‌ آن چیزی است که از جنس خویش است: ابله، مهملات را می‌پسندد، عامی، عامیانه‌ها را، و اندیشمند، جز در خلوت خویش، جایگاهی نمی‌یابد. - آرتور شوپنهاور - در باب حکمت زندگی

Repost from N/a
خواندن، یعنی راه افتادن، گم شدن، با آدم‌ها آشنا شدن، گاهی ایستادن برای فکر کردن یا خیال‌پردازی، بعد دوباره با شادی ادامه دادن، به تپش قلب خود گوش دادن، تشنگی‌ات را رفع کردن، از درخت گیلاس یا سیب دزدی کردن، ترسیدن، هوس کردن، شگفت‌زده شدن، غر زدن، سؤال کردن، به یاد آوردن، و همین‌طور پیش رفتن، مثل یک مسافر خستگی‌ناپذیر، تا آخر کتاب.

کاش آدم‌ها این را درک کنند که بعضی از سکوت کردن‌های ما مصداق همان «من دهان باز نکردم که نرنجی از منِ» فاضل نظری است!

Mood:

از لحاظ روحی، به یک خوشحالیِ از ته دل مثل خوشحالی دیشب لوئیز انریکه بعد از قهرمانی تیم‌اش در لیگ قهرمانان اروپا نیاز دارم!

چون وایب خوبی داره!

عیدتان مبارک رفقا!

فاز این‌هایی که می‌آیند، یک سر می‌زنند و می‌روند را نمی‌فهمم. عزیزم، بدون وارد شدن هم می‌توانی محتوای کانال را بخوانی و اگر میل دلت نبود، می‌توانی بدون وارد شدن منصرف شوی. این آمدن و رفتن‌ها یعنی چی؟ ببینید؛ من ادعای نویسنده‌گی ندارم و این‌جا رسالت خاصی هم ندارم؛ فقط هرازگاهی می‌آیم و یک تیکه از چرندیات ذهن درگیرم را می‌نویسم و یا آهنگی که به‌نظرم خوب هست را شریک می‌کنم و هدفم از ساختن این کانال هم همین است. پس خواهشا اگر باب میل‌تان نیست، بر ماندن‌تان اصراری ندارم. درمورد اعضای کانال اگر بخواهم صادقانه بگویم، این‌هایی که قبل از زیاد شدن اعضا این‌جا بودند، همان‌هایی هستند که از اوایل بودند و حساب‌شان معلوم است. یک‌سری هم شاید چون فقط عضو کانال شان هستم، این‌جا هستند؛ دلیل دیگری ندارد. من کانال‌های زیاد و اتفاقا خوبی در لیست دارم و برایم اصلا مهم نیست که عضو این‌جا هستند یا نه؛ صرفا چون محتوای کانال‌شان را دوست دارم عضو شدم. پس خیلی صمیمانه از شما خواهش می‌کنم اگر خواننده نیستید و صرفا دنبال بالا بردن عضو و چیز دیگری هستید عضو نشوید!

“Loving her was never the mistake, but thinking I could have her was!”

Repost from N/a
سخت است همزیستی دائم با کسانی که دغدغه‌هایت را نمی‌فهمند اما عزیزان تو هستند.
گابریل گارسیا مارکز

می‌دانم که آنچه مقدر است خواهد آمد و آگاهم که اضطراب هیچ سرنوشتی را دگرگون نمی‌کند، ولی چی‌کار کنم عزیزم؛ آرام و قرار ندارم و این دست خودم نیست!

ذهنم شبیه یک شاهراه پرازدحام افکار شده است. یک روزهایی خلوتی است؛ فکرها می‌آیند و می‌روند و هیچ سنگینی‌ِ احساس نمی‌شود. امان از روزی‌که ذهن روی یک فکر گیر کند و نتواند عبور کند. آن‌جاست که افکار بی‌قرارِ تلنبار شده شروع به بوق زدن می‌کنند؛ در حدی‌که گوش‌ها سوت می‌کشند و سرگیجه به آدم دست می‌دهد.

خوش به‌ حال شما و بابه‌غُرغُری‌های‌تان!

Pixies – Que Sera Sera.mp34.15 MB

دیگر توان مجادله با زندگی را ندارم. دلم می‌خواهد سرم را به سنگی بکوبم یا سنگی بر سرم کوبیده شود. از این فکرهای احمقانه‌ای که در سرم دارم واقعاً خسته و پریشانم.

حاشیه‌نویسی یکی از مرض‌هایی است که از دوران مکتب در من مانده و تا هنوز هم فرصت گیر بیاورم، در حاشیه‌ی کتابچه و یا هرکاغذی که دم دستم باشد می‌نویسم. چیزهایی هم که می‌نویسم معمولا یک شکلک نامنظم بی‌معنی، یک کلمه‌یی که همان لحظه در ذهنم آمده، یک تیکه از شعر و یا متنی که قبلا خوانده بودم و یا هم متنی از یک آهنگ که ارزشی ندارد، ولی همان لحظه سندرم دست بی‌قرار سراغم را می‌گیرد و به خط‌خطی کردن شروع می‌کنم.

هفته‌ی قبل، از طرف دفتر مرکزی این‌جا مهمان آمده بودند. حین گفتگو‌های کاری، بحث شطرنج به‌میان آمد و یکی از مهمان‌ها رتبه‌بندی سایت Chess.com خودش را به رخ ما کشید. من که می‌دانستم آن رتبه‌بندی معیاری نیست و نمی‌شود از روی آن سطح بازی حریف را سنجید، خاموشی اختیار کردم و برگ‌های خودم را رو نکردم. موقع بازی کردن، دیدم که طرف می‌خواهد با همان تاکتیک چهارحرکتیِ مشهور و از مُدرفته مرا مات کند. با خودم گفتم من که گول آن تاکتیک را نمی‌خورم، ولی تو قبر خودت را با دست‌های خودت کندی جوان. بعد از چند حرکت تسلیم شد و به این مساله پی برد که رتبه‌بندی سایت معیار آن‌چنانی نیست که بتوان فقط به آن تکیه کرد.

دیشب آرسنال بعد از چند فصل بدچانسی بالاخره قهرمان لیگ انگلیس شد. با این‌که طرفدارش نیستم، ولی خوشحال شدم که نتیجه‌ی زحمت‌های خودشان را گرفتند. از طرفی، خبر پیوستن آقای خاص به‌عنوان مربی فصل بعد رئال مادرید و دعوت شدن نیمار به تیم ملی برازیل هم از دیگر خبرهای خوب فوتبالی بود.

به انزوا نیاز دارم. نه از آن انزوا‌های نمایشی و مسخره و چند‌ساعتی که آدم عکس قهوه و کتابش را بگذارد و زیرش بنویسد: در حال کشفِ خویشتن. به یک انزوای طولانی‌ نیاز دارم، بخاطر کتاب‌هایی‌ که ماه‌هاست به خودم قول دادم که باید بخوانم، بخاطر حرف‌هایی که باید بنویسم، بخاطر غم‌های که باید آتش‌شان بزنم، بخاطر شادی‌های که باید در تنهایی تجربه کنم، بخاطر آهنگ‌های که باید بشنوم و بخاطر خانه‌تکانی ذهنم از این‌همه دیده‌ها و شنیده‌ها و ویروس‌های که در چند‌ماه گذشته در درونش تلنبار شده است. من هیچ‌وقت با فضای پُر سروصدا و بیروبار و مصنوعی و آسفالتی و دود‌آلودِ شهر جور نیامده‌ام. آدم گاهی در میان سروصدای بلند، صدای خودش را فراموش می‌کند، که من به این مرحله بسیار نزدیک شده ام. همیشه با تنهایی رابطه‌ی خوبی داشته ام تا آدم‌ها و... تنهایی حداقل به شعورت توهین نمی‌‌کند، تظاهر نمی‌کند، حرفِ مفت نمی‌زند، قضاوتت نمی‌‌کند و انرژی و حوصله‌ات را نمی‌مکد. اما آدم‌ها، چرا. عجیب اند؛ گاهی فقط ده دقیقه حرف‌زدن با بعضی‌ها، آن‌قدر خسته‌ام می‌کند که دلم می‌خواهد بروم چند روز سوی یگان کوه و کمر زندگی کنم و با درخت‌ها معاشرت داشته باشم. به‌هرحال، به انزوا نیاز دارم تا از این‌همه مزخرفات و از این‌همه بودنِ مجازی فاصله بگیرم و یادم بیاید زندگی، قبل از این همه هیاهو، احتمالاً چیز ساده‌تری بوده است. س. سوشیان

و بیچاره آدمی، که همیشه در تلاش برای پوشاندن رنج‌های خویش، بخش عظیمی از توانش را از دست می‌دهد.