220
Підписники
-124 години
+97 днів
-230 день
Архів дописів
220
از وقتی که شرکت آب معدنی تصفیهشده حبیب شاداب ساخته شده، دیگر از آلارم گوشیام استفاده نمیکنم؛ لامصب هر روز سرِ ساعت ششونیم در کوچهی ما حاضر میشود.
220
Repost from N/a
حرفی از تنهاییام نزدم
یک مُرده
چگونه میتواند بگوید مُرده است؟
مرا ببخش
من آدمی هستم کاملاً طبیعی
کاملاً خالی
عمر عشق هایم کوتاه است
و چنان روشنفکرم
که خجالت میکشم این ظرفهای حلوا را
بین همسایگانم قسمت کنم
تو هم که یک چمدان بیشتر نبودی
یک پرنده وقتی بو میبَرد
که یک رهگذر
نیتش سنگ انداختن است
فوراً پَر میزند
چه غریزهای داشتی تو
که پیش از آن که بگویم قلابت گلویم را میخراشد
رفتی
عکسی چیزی از خودت بفرست
هوا برای نفس کشیدن میخواهم
و سعی میکنم خیابانی باشم
خیلی طولانی
خیلی خلوت
کسی جذامی است که از بدن کم شده باشد
من از روح کم شدهام
مرا ببخش
و اگر به من فکر میکنی
خودت را ادامه بده
این باران هم
اگر میدانست که باران یعنی چه؟
حتماً
تا ابد
میبارید
#حسین_صفا
220
Do you ever wonder what life would be like if you didn’t overthink everything?
I think about it all the time.
220
در زندگی، برای خواستههایم سعی کردم بیشتر تلاش کنم تا فقط دعا کردن و در اکثر موارد نتیجهی قابل قبول گرفتهام. آدمهای زیادی را دیدهام که چیزی خواستهاند ولی آنقدری که باید برای خواستههایشان تلاش نکردند؛ برعکس، فقط دعا و دعا و دعا. من مخالف دعا کردن نیستم؛ اتفاقا باورمندم که دعا کردن برای خواستهها بیاثر نیست، ولی درکنارش باید تلاش هم به اندازهی کافی انجام شود. مصداق همان مقولهی مشهور که میگه؛
“از شما حرکت، از خدا برکت!”
220
شطرنجبازها اگر حساب Chess.com دارید، خوشحال میشوم آنجا هم دوست شویم و هرازگاهی شطرنج بازی کنیم.
https://www.chess.com/member/Bishop_012
220
Repost from از فرزندانِ سرگردانِ آدم
عجب مهمانِ گستاخیست غم، هرگاه میآید
بدونی که بکوبد حلقه بر در، میشود وارد
شمالک پردههای ابر را پس میزند اما
پرنده روی صحنه باز بیپر میشود وارد
به این مقطع رسیده دوریات: یادم که میآیی
به قلبم گوییا تا دسته، خنجر میشود وارد
تمام کارمندان غرق در فکرند، این آدم
چرا هر صبح سرخورده به دفتر میشود وارد
نقاب از صورتم تا میکشم، در سینهام یک طفل
به صحنِ مدرسه با دیدهی تر میشود وارد
به قدری درهم و برهم شده ذهنم که در شعرم
نخستین بیت، بعد از بیتِ آخر میشود وارد
از آن در میشود بیرون، ازین در میشود وارد
شب است و غم به قلبم بار دیگر میشود وارد
مجید خاکسار
*محو شکوهِ «دره زندان» شده بودم.
220
Repost from ما هیچ، ما نگاه :]
کاش چیزی به نام اضطراب اجتماعی وجود نداشت و آدم میتوانست آنطوری که میخواهد راحت در یک جمع حرف بزند؛ بدون اینکه صدایش بلرزد، حرفهایش فراموشش شود و تپش قلب بگیرد.
220
Repost from N/a
یکی از اشتباهات دوران تحصیلام این بود که هرگز در کنار درس و مطالعه به فکر سواد مالی، کارآفرینی، تجارت کوچک، فرصتهای بازار آزاد، پول پیدا کردن و آینده شغلی نبودم. باور داشتم که اگر سطح دانش ما ارتقاء پیدا کند، به راحتی به منابع و امکانات میرسیم. فقط لازم است که مهارت ما را افزایش دهیم. فهم من از مسأله درست بود ولی روشش اشتباه.
من درس را مطابق نیاز بازار کار و فرصتهای آن دنبال نکردم، فقط کورکورانه مطالعه کردم. ابتداء دنبال کتابهای شعر و پس از آن مدتی رٌمان خواندم. بعداً آثار چندی از عباس معروفی، صادق هدایت، عزیز رویش، سرگذشت بنظر بوتو، و پس از آن مارکس، هیگل، هابز، کانت، جان لاک و در نهایت تاریخ، اقتصاد را مطالعه نمودم. این مسیرِ خستهکننده و زمانبر مرا دچار پراکندگی ذهنی و سردرگمی در مطالعه و تحلیل کرد و نتیجه مورد نظر بدست نیامد.
بلاخره به این باور رسیدم که باید از همان اول رشته خود را یا یکی از رشتههای مورد علاقهام را محور درس و مطالعه قرار میدادم و در کنار مطالعه جانبی مطابق رشته و نیاز بازار کار مینمودم. باید دو چیز «تخصص در تحصیل و کار در بازار آزاد» را جدی میگرفتم. بدون این دو مثلاً آدم «کارشناس امور مالی و بانکی» میشود. مگر ممکن است که کسی جهان را تحلیل کند؟
باید همزمان به فکر یک کار جانبی در پهلوی دانشگاه میشدم. مهارتهایم را براساس چشمانداز کاری و فرصتهای شغلی ارتقاء میبخشدم. سواد مالی پیدا میکردم و کارآفرین میشدم. بسیاری از ماها در زمان دانشگاه به این فکر نیستیم که اگر کار دولتی، سازمانی و دفتری پیدا نتوانستیم، باز چه کنیم؟ در غیر آن با مدرک دانشگاه پس از فراغت به کرایه موتر و جیب خرچ خود در میمانیم و این میتواند انگیزه، ظرفیت و دانش ما را هیچ کند و به سادگی دچار یأس و ناامیدی شویم. دید بسیاری از خانوادهها و جامعه نسبت به تحصیل ارزشی نیست، مادی است. سالها بعد به این نتیجه رسیدم که بلد بودن یک حرفه، کسبو کار و تخنیک به اندازه مدرک تحصیلی مهم است، در غیر آن دانشآموختهی دانشگاه به نان روزش مضطر خواهد شد و به یک انسان غیر مفید و به درد نخور در جامعه تبدیل خواهد شد. دید ارزشی نسبت به تحصیل و دانش سرجایش ولی در کنار آن واقعیتهای زندگی و نیاز انسان به کار و درآمد جدی است. نتیجهی مرور سالها تجربه را در این متن خلاصه کردم.
220
Repost from N/a
نمیدانم چه خواهد شد و راستش
را بخواهی دیگر برایم اهمیتی ندارد
من برای تمام
احتمالات زندگی خسته ام.
220
Repost from رادوین راد
در فلاخن اندوه گیر کردهام. چنان سرگیجهآور میچرخد و مرا میچرخاند که همهی شادیهایی را که فرو برده بودم، مثل توتههای شکستهی شیشه با خون بالا میآورم. معلوم نیست مرا به کجا؛ به کدام سمت پرت میکند. معلوم نیست چه بلایی سرم میآورد.
220
Repost from N/a
جامعهای که همه از سیاست حرف میزنند و کسی سیاست را نمیفهمد، محکوم است به نابودی...
220
Repost from N/a
نوشته بود:
“برای تو که اگر هدایت مینوشتت، از واژه ها بوی جنون میآمد و اگر کامو میفهمیدت؛ میگفت: این هم دلیلی برای زیستن است”
نوشتم:
اگر نیچه تو را نوشته بود همان نمونهٔ ابر انسان بودی، اگر داستایفسکی نوشته بودت، حس معنا میان پوچی ..
اگر خالد حسینی تو را نوشته بود وطن بودی و و و..
