نآزنین
Kanalga Telegram’da o‘tish
"چند قدمی به سمت موجودی به نامِ هنر" پروژه هنری|سفارش نقاشی|آموزش اینستاگرام: https://www.instagram.com/naz.zsh?igsi= MW1hcHRhbGtzNzZ1cw== من: @Naz_Anonymousbot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
727
Obunachilar
+124 soatlar
-167 kun
-6530 kun
Postlar arxiv
727
اگر چنل دارید؛
این پیام + نقاشی مورد علاقتون از اینجا رو فوروارد کنید،
بیام پست مورد علاقم از چنلتون رو فوروارد کنم و بذارم تا صبح بمونن🪶
727
Repost from N/a
سارا کوچولو مثل هر شب وقتی که فکر میکرد همه خوابشون برده پاورچین پاورچین رفت توی بالکن و چشم دوخت به ستارهی مورد علاقهش که وقتی سرش رو به سمت چپ کج میکرد از بالکن دیده شد. بعد چند دقیقه گردنش خسته شد، دست های کبودش رو زیر چونهاش گذاشت و شروع به حرف زدن کرد:« ستاره کوچولو..به نظرت اگه مامان دوستم داشت هم باز هم این جوری کتکم میزد؟ یا حداقل آرومتر کتکم میزد؟ یعنی مامان بقیهی بچههای مهدکودک هم اونا رو کتک میزنن؟ ای وای..مامان داره میاد!» این آخرین شبی بود که دیگه سارا تو بالکن دیده شد. از اون شب به بعد دیگه فقط و فقط میشد صورت کوچولوی اون رو یه جا دید و اونم تو اخبار بود. با تیتر دختر کوچکی که به خاطر شدت خشونت خونگی کشته شد. راستش اون شب آخرین شبی هم بود که ستارهی سارا از گوشهی سمت چپ بالکن قتلگاهش دیده شد. اشتباه نکنید اون ستاره تو یه سیاهچاله فرود نیومد و نابود نشد. اون تبدیل شد به ماهلین. زنی با گوشواره های ستاره ای که عازم مأموریت خودخواستهش به زمین شد. هر روز گوشوارههای ستاره ایش رو میپوشید و وانمود میکرد توی مهدکودکی که یه روز سارا داخلش تصویر خیالی اون رو نقاشی میکرد یه مربی مهدکودک مهربون و عادیه و شب ها سر همون ساعتی که سارا وقتی زنده بود باهاش توی بالکن صحبت میکرد سر وقت والدینی که هیچ وقت لایق فرزند داشتن نبودن میرفت و اونا رو به بدترین شکل ممکن مجازات میکرد.
727
Repost from ﮼عطرآغوشماه؛
🪶‧₊˚ این پیام و این نقاشیمو فور کنید تو چنلاتون ( هر کار هنری ای دارید )
بهترین اثرتونو ریپلای کنید تا با هم ببینیم.
دنبال آرتیست های جدیدم که دنبال کنم.
