ستارهای خاموش.
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
248
Obunachilar
+724 soatlar
+397 kun
+4430 kun
Postlar arxiv
آدم ها تنها نبودن.
دنیا رنگی تر بود.
پول همه چی نبود.
حرف ها واقعی بودن.
احساس ارزش داشت.
Repost from «سهشنبهها با دایانودو🦕»
اگر بازمانده نبودم، تا حالا حتما دویست و بیست و هشت بار دنبال جنازهام گشته بودی و میدیدی گلولهها چطور سینهی آرزوهایم را دریده و با لبخند مردهام و مغزم توی پیاده رو افتاده و چند دست لباس پوشیدهام به خیال اینکه جنگ، جنگ ساچمه و سنگ است و آمدهای سرت را چسباندهای روی صورتم و جنازهام به خانه برگشته و چند روز میان برف و یخ بودهام و بعد توی باغچه خاکم کردهاند تا کسی آن را ندزدد و مامان برای لباسهای توی کمد گریه کرده و بابا روی مزارم دراز کشیده و فریاد میزند پاشو بریم خونه پسرم و من پا نمیشدم و دیگر کسی نبود که از این بیهودگی و فرسایش بنویسد و بگوید هر روز از عمد ویدیوهای آزار دهنده را میبیند تا گریهاش بگیرد و چیزی توی سینهاش بسوزد و آرزو کند کاش من هم یکی از آن چهل هزار پرنده بودم و چرا، چرا آن گلولهها من را انتخاب نکردند؟
حالا اگر از نبرد بعد زنده بیرون بیایم، چیزهای زیادی برای نوشتن دارم. مثلاً میتوانم دوازده سال از سپهر بابا و نفسهای میان گریههایش بنویسم و بگویم آن دوازده دقیقه، دوازده سال طول کشید چون که با هر کیسه خودم را تصور میکردم و گریههای مامان را، یا از زجههای پدر داوود کتابی بنویسم و بگویم این میتوانست تصویر پدر من باشد بر مزار من. اگر از نبرد بعد زنده بیرون بیایم، خواهم نوشت از کلمات بسیاری که توی سرم گیر کرده، و از گریه نکردن سر مزارم، و شادی کردن، و آهنگ شاد پخش کردن، چون که حمیدرضا اینطور میخواست. من هم.
پاینده ایران.
Repost from 𝄞 𝐑𝐞𝐦𝐢𝐱𝐟𝐚𝐲 | ریمیکس
وقتی ناراحت بودم، به او گفتم که نمیخواهم او را ببینم، پس چراغ را خاموش کرد و در کنارم ماند.
