uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

شازده‌کوچولو

شازده‌کوچولو

Kanalga Telegram’da o‘tish

نیاز به جایی داشت که وقایع روزش را تعریف کند و مطمئن شود آنچه بر او گذشته بی‌حاصل نبوده‌ و دنیا پشت سرش پاک نمی‌شود. می‌شنوم: @B612massage_bot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
260
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+67 kun
+830 kun
Postlar arxiv
فعلاً غرق می‌شیم در دنياي کتاب‌ها که کمتر توي دنياي واقعي دست و پا بزنیم.

چه میشود کرد؟ مگر می‌شود دنیا را پاره کرد و از داخلش خوشبختی درآورد؟

دلم نمی‌خواد این کتاب تموم بشه=(
دلم نمی‌خواد این کتاب تموم بشه=(

من پاس شدم، باز هم پاس می‌شوم. ولي دلم می‌خواست محتواي کارنامه‌ام چيزي بیشتر از پاس شدن باشد.

از برنامه‌ی درسیم فقط تایم استراحتشو با دقت انجام میدم.

از اون کار‌هايي که باعث میشن قلبت به آواز دربیاد، چشمهات برق بزنن و روحت پرواز کنه و اوج بگیره؛ بیشتر انجام بده.(=

photo content
+1

به رسم این چندسال اخیر، شب‌آرزو‌ها و جمکران دوست داشتني.⊹ ˚˖
به رسم این چندسال اخیر، شب‌آرزو‌ها و جمکران دوست داشتني.⊹ ˚˖

یلداي دیرهنگام و دونفره‌ ما:
+5
یلداي دیرهنگام و دونفره‌ ما:

راستش همین وضعیت پیش‌اومده هم به نگراني‌هام اضافه شده اما فکر می‌کنم پرت کردن حواسم چيزي رو درست نمیکنه. چون اگر قرار بود درست کنه کار به این‌جاها کشیده نمی‌شد! شاید باید دربارش بنویسم و خودم رو تخلیه کنم یا حتي صحبت کنم.

می‌خوام یخورده ورودي هاي مغزم رو کمتر کنم تا فرصت پردازش و پذیرش موضوعات قبلی و فعلي رو داشته باشه.

وقتي برگشتم خونه کبودی دستم کاملا برطرف شده بود اما پیشونیم هنوز هم همونطوره. خواستم برم دکتر اما خیلی خسته و کلافه بودم و خوابیدم تا همین یکی دوساعت پیش! و توي این چندساعت من حتي لحظه‌ای به خواب عمیق نرفتم! یه حالت نیمه‌هشیارِ کلافه‌کننده که البته با این مدل خواب اصلاً غریبه نیستم؛ چون در اکثر مواقع خواب های من همینطوره! جاي اینکه بدنم رو ریلکس و آروم کنه، بیشتر خسته‌ترم میکنه. و من تازه امروز به خودم اومدم که این وضعیت واقعاً نگران کننده‌ست! چون شاید من جدی‌ش نگیرم اما بدنم جدی میگیره و واقعاً داره آسیب می‌بینه. و حالا که نشستم فکر کردم و دفتری که همیشه داخلش احوالاتم رو می‌نویسم رو ورق زدم؛ متوجه شدم که مدتهاست که من یه اضطراب متحرکم! و بدنم خيلي وقته که داره بهم آلارم میده اما من توجهي نکردم. نمی‌دونم امروز چیشد که به خودم اومدم و نمی‌دونم که خیلی دیره یا نه!.. ولي جداً می‌خوام تمرکزم رو بذارم روي سلامتم و این اوضاع رو بهتر کنم. نمی‌دونم چطور ولي تنها ایده‌ای که بجز مصرف دارو به ذهنم رسید، ورزش و مدیتیشن بود که واقعاً امیدوارم و آرزو می‌کنم جواب بده چون اصلاً دوست ندارم دوباره برم سمت دارو ..

امروز صبح وقتي بیدار شدم دیدم یه حالت کبودی و فرورفتگی روی دست چپم و روي پیشونیم، نزدیک ابروم ایجاد شده. (به‌خاطر بد خوابیدن و .. نبود) خیلی نگران شدم ولي چون کارآموزی داشتم و دیر شده بود فرصت وارسی نداشتم. توي مسیر اط chat GPT علل ممکن رو پرسیدم و یکی از احتمالات فشار عصبی و استرس بیش‌از حد و .. بود. مطمئن نیستم که دلیلش همینه یا نه! اما اون لحظه یهو به خودم اومدم و زنگ‌خطر توي گوشم به صدا دراومد که داری چیکار می‌کنی با خودت؟

ممکنه حتي این مناسبت‌ها و جشن‌ها، چند روزي جابه‌جا بشن. چون هردومون این مدت خيلي شلوغیم. اما این ذوق‌هايِ‌ریز، این تلاش براي با حوصله زیستن، این شورِ زندگي کردن و نه فقط زنده بودن، واقعاً قابل ستایشه برامون.

این‌روزها خيلي شلوغ و خسته کننده‌ست؛ خيلي زیاد! ولي من اصرار دارم که یه جشن یلدای‌کوچیک و دونفره هم داشته باشیم، واسه سالگردمون عکاسي کنیم، یا مثلاً به‌مناسبت روز جهاني براونی، براونی بپزیم و .. چون دلم نمی‌خواد زندگي رو بذارم براي بعد! و فهمیدم که اون فرداي ایده‌آل هرگز نمی‌رسه. چون هدف با حوصله زیستنه(=

هرگز از یاد مبر که هر آغازی را پاياني‌ست.

هوا که سرد میشه، ژن قناد‌باشی و کدبانویی من فعال میشه انگاري!(=

شما که خيلي وقته از چشم ما افتادین، کاش ماهم از زبون شما بیفتیم.

و ما زمستان دیگری را سپری خواهیم کرد، با عصیان بزرگی که درونمان است. و تنها چیزی که گرممان می‌دارد، آتش مقدس امیدواری است.