uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

شازده‌کوچولو

شازده‌کوچولو

Kanalga Telegram’da o‘tish

نیاز به جایی داشت که وقایع روزش را تعریف کند و مطمئن شود آنچه بر او گذشته بی‌حاصل نبوده‌ و دنیا پشت سرش پاک نمی‌شود. می‌شنوم: @B612massage_bot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
259
Obunachilar
+224 soatlar
+87 kun
+830 kun
Postlar arxiv
یه هدیه خيلي خيلي جالب‌انگیز گرفتم امروز.🥹✨
یه هدیه خيلي خيلي جالب‌انگیز گرفتم امروز.🥹✨

این کتاب، یک‌بار من رو نجات داد. و جداً امیدوارم این‌بار هم دستم رو بگیره و از این تاریکی که داره من رو می‌بلعه، نجاتم بده.

یادمه جنگ تموم شد و رفتیم مشهد. نسبتاً روز خوبي بود. امیدوارم از ۵/۵/۵ هم بعد‌ها به نيکي یاد کنم.

انگار همین دو روز پیش ۴/۴/۴ بود!

لطفاً پارتي به صرف دالگونای شکست خورده رو نرمالایز کنید.🙏

جالب این‌جاست امروز که رفتیم قهوه گُلد بخریم آقاعه گفت بچه‌ها زیاد نخورید‌آ ! رسوب می‌کنه کلیه‌هاتون داغون میشه وَ وَ وَ ... اند گس وات؟ ما الان یه گالن دالگونای شکست خورده داریم که باید هرچه زودتر خورده بشه.=))))))

پروژه درست کردن دالگونا با شکست مواجه شد.

دو تا تار سفید توي موهام دیدم. مبارک بدخواه‌هام.

🤎
+1
🤎

سلام من منتظرم برق وصل بشه که بتونم آفوگاتو درست کنم و روزم رو شروع کنم. 👩🏻‍🦯

𖹭 ִֶָ ۫.
𖹭 ִֶָ ۫.

مدت‌هاست که من، یه گولّه ترسم! ترسِ از دست دادن .. .

دلم برات تنگ شده. هرچی بیشتر می‌گذره اوضاع بدتر میشه و من می‌فهمم خاک سرد نیست. اصلاً نمی‌تونم رفتن براي هميشه رو درک کنم ..‌. هنوزم نمی‌تونم باور کنم که نیستی، رفتی و هرگز برنمی‌گردی... هرگز در اون جلد انساني که من میشناختمت نخواهی بود... و این‌چیزها که از ذهنم می‌گذره؛ زندگي کاملاً برام بی‌معنی و پوچ میشه. مرگ همیشه برام یه اتفاق دور بود. امّا بیشتراز یک‌ساله که سوگ رو یادم دادی و هر روز و هرلحظه رو با فقدان میگذرونم. دلم براي خودمون میسوزه، موجودات کوچکِ ناتوان! که تنها کاري که از دستمون برمیاد، گول زدنِ خودمونه! می‌آیم می‌نشینیم کنار مزارت و خاطرات رو مرور می‌کنیم، عکست رو می‌بوسیم، اشک می‌ریزیم، حتی گاهي می‌خندیم، برات خیرات می‌کنیم که حالت دور از ما خوب باشه و تعجب می‌کنیم که هنوز هم زنده‌ایم! و همه این لحظات با خودمون می‌گیم که چی؟ چه فایده‌ای داره وقتي حتی یکبار دیگه هم نمی‌تونم دستت رو فشار بدم؟ نمی‌تونم صدات رو بشنوم و باهات شوخي کنم؟ این دنیای لعنتی به چه دردی میخوره پس؟ وقتي تهش عزیزات جلوي چشمات پر‌ میکشن. و ما همچنان میمونیم که چی؟! مامان بهم گفت کیکی که پخته بودم رو خيلي دوست داشتی. قرار بود بیام برای تولدت خودم کیک درست کنم. پس چرا نموندی؟ من هنوز وقتي یادم میاد کنار جسد بی جونت نشسته بودم و بین اونهمه آدم التماس می‌کردم که توروخدا نرو، دلم به حال خودم میسوزه و گریم میگیره. هنوز وقتي اشک مامانو برای نبودنت می‌بینم جیگرم آتیش میگیره. من هنوز نتونستم کنار اسمت خدابیامرز بیارم. تو چجوری تونستی دل بِکَنی؟ اگه هنوز دل نَکَنده بودی چی؟ این سوال دیوونم می‌کنه ... کاش اینقدر عاشق زندگي نبودي، شاید کمتر اذیت می‌شدم اگه این‌قدر خوب زندگي نمی‌کردی...

بچه‌ها من تصمیم گرفتم دیگه عسل نخورم؛ خودخوری کافیه.😞🍯

به‌به، خونه برق می‌زنه! ^^ صد امتیاز برای ما.🏅

بریم ناهار بخوریم و بعدش اتاق‌خواب رو بسابیم. 🫧🛏️🧹

چون که جمعه رو نباید خونه موند!(=
چون که جمعه رو نباید خونه موند!(=

🥂✨️
+1
🥂✨️

🥔🧀🥖
🥔🧀🥖