broken mind
Kanalga Telegram’da o‘tish
من از دیار عروسکها میآیم از زیر سایههای درختان کاغذی در باغِ یک کتاب مصور.... 🐳mamoooo
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
208
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
+830 kun
Postlar arxiv
208
هر گاه دستش را در دستم مینهاد، خیال میکردم پرندهای کوچک روی دستم نشسته است.
پیتر کامنتسیند/هرمان هسه
208
تو و انگشتر فیروزه و باز
قنوت ساده و رازو نیازت
من و سنگینی یه بغض مسموم
من و بوسیدن چادر نمازت
زمستون میشه دنیام تو نباشی
زمستون گفتم و دستام یخ کرد
ببخش از اینکه گاهی دیر کردم
ببخش از اینکه گاهی شام یخ کرد
هنوز شعر نخونده خیلی مونده
هنوز حرف نگفته خیلی دارم
تو این گنجشکای معصوم و بشمار
منم میرم دوتا چایی بیارم
پریشب/حامد عسکری
208
چه شبها که توبارون بهاری
چه شبها که تو بارون بهاری
نشستی اسممو تکرار کردی
چقدر با اون صدای گرم و معصوم
نماز صُب منو بیدار کردی
تو این دنیای اغلب تلخ و دلگیر
چقدر خوبه که باهم بد نبودیم
پریشب/حامد عسکری
