broken mind
Kanalga Telegram’da o‘tish
من از دیار عروسکها میآیم از زیر سایههای درختان کاغذی در باغِ یک کتاب مصور.... 🐳mamoooo
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
208
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
+830 kun
Postlar arxiv
208
رنج آنقدر زیاد شد که من،
امروز را برایِ تو
فردا را برایِ میهن
دیروز را برایِ مردان و زنان شرافتمندِ این سرزمین؛
گریستم.
اما به دردِ خود؟ هرگز عزیزم.
208
افرادی را دیدهام که از یک قاتل هم بیرحمتر بودند،
هر چند هرگز کسی را نکشته بودند.
من کسانی را دیدهام که امید ما را کشتند.
داستایفسکی
208
خسته و کلافهام و مدام اشک میریزم. دیگر از زندگی سیر شدهام، دوست دارم خودم را بکشم و در قعر جهنم تنها بمانم.
208
همهچیز را که نمیشود نوشت؛ چگونه از دلبستنی که روحم را معطر کرده است بنویسم؟ یا چگونه خطابش کنم تا مبدا صدایم، گوشهایش را آزار ندهد.
تو عطر شکوفه نارنج میدهی و لبانت قَدَحیست که دوست دارم آن را سر بکشم.
مهمو، دیدن آسمان دل را آبی نمیکند ولی دیدن تو، از من نویسنـدهای ساخت که معبـود واژههایش تنها تویی.
برایتنهاپرندهیکوچکِقلبم
