uz
Feedback
بی‌جواب!

بی‌جواب!

Kanalga Telegram’da o‘tish

https://t.me/MinaBiJavabbot خیالِ هم‌صحبتی اگر بود:

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
383
Obunachilar
-2224 soatlar
+877 kun
+18830 kun
Postlar arxiv
گفت: «این چشم‌های زیبا و غمگین تو مرا یاد وطن و خانه‌مان می‌اندازد؛ وطنی که پُر از زخم و جراحت است، اما آدم را تا همیشه در بند خودش نگه می‌دارد.»

نکنه دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نشه؟

یه عده همون 57 فهمیدن یه عده با کشتار 66 فهمیدن یه عده بعد از 88 فهمیدن یه عده با کشتار 96 فهمیدن یه عده آبان 98 یه عده هم 1401 بقیه هم 1404 اونیکه تا الان نفهمیده نونش تو نفهمیدنه.

Repost from N/a
آخ رفیق‌هایم؛ چه روزگاری را از سر می‌گذرانیم؛ چه روزگار ملولی! چه روزگار منتظری… اینطور که نمی‌شود؛ باید از راه برسد؛ مگر نه؟! خبری، خطری، قهرمانی، خیزشی، مذاکره‌ای، چرخشی، ظهوری، وعده موعودی، چیزی… مگر می‌شود همینطوری  پیش برود؟ نه نمی‌شود؛ انصاف نخواهد بود! حتما انفجاری رخ خواهد داد، ستیز و کشمکشی و پس از آن نظم تازه‌ای از راه خواهد رسید! -حتماً… حتماً… عددها و تحلیل‌ها چه می‌گویند؟ وقتش شده که عاشق بشویم؟ -بگذار ببینیم چه می‌شود… زمین سفتی مانده تا خانه بسازیم؟ -بگذار ببینیم چه می‌شود… بارانی خواهد بارید تا ریشه بگیریم؟ -بگذار ببینیم چه می‌شود… آسیابی خواهد چرخید تا گندم بکاریم؟ -بگذار ببینیم چه می‌شود… گل سرخی زیر برف‌پاک‌کنی بگذاریم؟ -تا نتیجه‌ی مذاکرات دست نگه دار! شعری از زیر دری‌ سُر بدهیم؟ -تا نتیجه‌ی مذاکرات دست نگه دار! شراب و بستنی و کتاب و ساز بخریم؟ -تا نتیجه‌ی مذاکرات دست‌ نگه دار! چسب‌ها را از پنجره‌ها بکنیم؟ -بگذار ببینیم آقایان چه می‌کنند! قاب عکسی به دیوار بکوبیم؟ -بگذار ببینیم آقایان چه می‌کنند! آخ رفیق‌هایم؛ چه روزگار منتظری… زمان از سلول‌هایمان می‌گذرد‌ و‌ از خاطراتمان نه! تن‌هایمان پیر می‌شوند و زندگی‌مان پهنا نمی‌گیرد! روز‌، شب می‌شود و شب به پایان نمی‌رسد! آخ رفیق‌هایم؛ چه روزگار منتظری… •سهیل سرگلزایی

«از شنبه»های زندگیم تبدیل به «ایشالا هروقت ایران درست شد» شده!

Repost from PlaylistMa
جدی انگار همه‌مون تو یک زندان بزرگ گیر افتادیم و راه گریزی هم نداریم. زندگی آدم‌هارو تو جاهای دیگه می‌بینیم که واقعاً دارن «زندگی» می‌کنن اون‌ها هم دغدغه و نگرانی دارن، غم دارن، ناراحتی دارن اصلاً مگه زندگی بدون این حس‌ها هم معنی می‌ده؟ ولی مشکل ما از غم و ناراحتی گذشته و به پوچی رسیدیم. به بن‌بست، به ناامیدی محض، به این که دیگه هیچوقت درست نمی‌شه و همینه که هست و بدتر از همه اینکه زندگی و آزادی ما زندانی‌ها واسه هیچکس مهم نیست و هر بلایی بخوان سرمون می‌آرن.

‏ما؟ «آتش افتاده به نیزار ملالیم» عزیزِ من.

حالم از این شرایط ایرانی بودن به هم می‌خوره. وقتی می‌خوای یه برنامه دانلود کنی، نمی‌تونی مثل آدم از گوگل‌پلی استفاده کنی. هزار و یک واسطه باید بندازی وسطش و آخرش هم با یه سرعت خیلی پایین یا شروع به دانلود می‌شه یا اصلاً نمی‌شه. صبح به صبح بیدار می‌شی، خبر گرونی، اعدام، کشتار می‌خوره تو صورتت. قیمت کالاهای اساسی هر روز داره سبد خرید مردم رو کوچیک‌تر می‌کنه. رسانه‌های خارج از کشور؟ نه، فقط گاهی بلدن حرف‌های تکراری بزنن. ایران و ایرانی بودن فقط از دور قشنگه، مثل این که تو یک زندان زندگی کنی و بهش افتخار کنی که قبلاً این زندان کاخ بوده. لعنت می‌فرستم به هر کسی که ساده‌ترین حقوق انسانی رو از ما گرفته. لعنت می‌فرستم به هر کسی که کشور و وطن هر آدمی رو ترسناک‌ترین مکان برای زندگی کرده.

کاش برگردیم، نمی‌دونم به چه زمانی یا چه دورانی، فقط برگردیم به زمانی که از ته دل می‌خندیدیم.

تمام غم و اندوهش را به کلمات تبدیل کرد و در آخرین جملات نوشته‌هایش نوشت: «هیچ می‌دانی رنج ما بیش از همه از چیست؟ عزیزم، ما از این‌که دائما باید برای حقوق طبیعی‌مان بجنگیم، خسته شده‌ایم.»

‏احساس می‌کنم مدّتی‌ست که با چیزی بیش از توانم درگیر بوده‌ام.

چه سکوتی..

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺩﺵ، ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻗﻠﻘﻠﮏ ﺩﻫﺪ ﻣﻐﺰﺵ ﺩﺭﮎ می‌کند ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻗﻠﻘﻠﮑﺶ ﻧﻤﯽﺁﯾﺪ! بی‌شعوﺭﯼ ﻫﻢ دقیقا ﻣﺜﻞ این است؛ خیلی‌ها نمی‌فهمند ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ!
خاویر کرمنت

photo content

photo content

ما با تمام شکست ها و غم‌هامون زیباییم...
ما با تمام شکست ها و غم‌هامون زیباییم...

ایستادم؛ نیامدی؛ حالا گنجشک‌ها در من لانه کرده‌اند.

photo content

به پروانـه‌های دفن شده فکر می‌کنم؛ که دیگر شکوفه‌های بهار را نمی‌بینند. که دیگر صدای پرنده‌ها را نمی‌شنوند. که دیگر باد گونه‌هایشان را نمی‌بوسد.