بیجواب!
Kanalga Telegram’da o‘tish
https://t.me/MinaBiJavabbot خیالِ همصحبتی اگر بود:
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
403
Obunachilar
+6924 soatlar
+1167 kun
+21030 kun
Postlar arxiv
394
نوشته بود: ورود ممنوع! ولی خب… مگه آدم به چیزایی که روشون نوشته «ورود ممنوع» گوش میده؟ ما از همون بچگی رفتیم سمت چیزایی که نباید میرفتیم. دست زدیم به چیزایی که نباید دست میزدیم. عاشق آدمایی شدیم که نباید، و آخرش نشستیم و با قیافهی متفکرانه پرسیدیم:
«آخه چرا من؟»
انگار خدا نشسته پشت میز اداره، پروندهمونو باز کرده، یه نگاه انداخته و گفته: «این یکی رو بدبختترش کنیم، ببینیم چی میشه.»
من وارد شدم. نمیدونم چی بود اونطرف در. شاید بهشت بود. شاید جهنم. شایدم یه اتاق معمولی با یه صندلی لق و یه پنجرهی کثیف. ولی وارد شدم. چون آدمیزاد موجود عجیبیه؛
اگه بگی «نرو»، میپرسه «چرا؟»
اگه بگی «دست نزن»، دست میزنه.
اگه بگی «دوستش نداشته باش»، دیگه کار تمومه؛ تا صبح براش شعر مینویسه.
حالا منم و این درِ لعنتی و تابلویی که هنوز روش نوشته: ورود ممنوع. گاهی فکر میکنم شاید تمام بدبختی ما اینه که هیچوقت نفهمیدیم کدوم در رو باید باز کنیم و جلوی کدوم در، برای اولین بار، باید وایسیم و بگیم: «باشه… این یکی رو دیگه خراب نکنیم.» ولی راستش رو بخوای، من هنوز دستم رو دستگیرهست. آدم تا وقتی زندهست، یه جای کارش میلنگه. و من؟ من هنوز میخوام ببینم پشت این در چه خبره. حتی اگه روش نوشته باشن: ورود ممنوع!
•|مینا🚷
394
+2
بعضی کتابها رو نمیشه فقط خوند؛ باید یه گوشه گذاشتشون، بهشون فکر کرد، دوباره برگشت سراغشون و تازه فهمید شاید چیزی که بار اول دیدی، اصلاً چیزی نبوده که نویسنده میخواسته بهت نشون بده. «جهانگرد» از همون کتابهاست. داستانی جالب و سراسر استعاره؛ از اون قصههایی که قرار نیست همهچیز رو حاضر و آماده تحویلت بده. باید بین اتفاقها بگردی، مکث کنی، به جزئیات فکر کنی و خودت معنایی رو که پشت کلمات پنهان شده پیدا کنی و شاید جذابترین قسمت ماجرا همین باشه؛ این که «جهانگرد» رو نمیشه فقط با یک بار خوندن تمام کرد. هر بار که از زاویهی دیگری نگاهش کنی، ممکنه چیز تازهای ازش بفهمی.
این کتاب برای من فقط یک اثر ادبی نیست؛ اثر استاد بزرگوارم، جناب امیرحسین والاست. کسی که احترام زیادی براش قائلم و آثارش رو واقعاً دوست دارم. چیزی که در نوشتههای ایشون برای من جذابه، همین نگاه متفاوت به داستانه؛ این که پشت یک روایت ساده، میشه چیزهای بیشتری پیدا کرد و خواننده رو مجبور کرد کمی بیشتر فکر کنه.
«جهانگرد» رو دوست داشتم؛ نه فقط برای چیزی که میگه، برای چیزهایی که نمیگه و وادارت میکنه خودت کشفشون کنی.
جهانگرد - امیرحسین والا
394
من همیشه فکر میکردم آدمها در تاریکی به دنیا میآیند و تمام عمرشان را صرف پیدا کردن یک ذره نور میکنند.
بعضیها اسمش را عشق میگذارند.
بعضیها خانواده.
بعضیها پول.
بعضیها خدا.
من اما هیچکدام را پیدا نکرده بودم. تا یک شب که سرم را بالا گرفتم و برای اولینبار فهمیدم آسمان، برخلاف من، هنوز چیزی برای از دست دادن دارد. یک ستاره دیدم. کوچک بود. آنقدر کوچک که اگر حواسم نبود، ممکن بود فکر کنم چشمم اشتباه کرده است. اما همانجا بود. میدرخشید؛ آرام، بیادعا، دور از دسترس. و من به شکل احمقانهای به خودم گفتم:«این یکی مال من است.» البته که نبود. هیچ ستارهای مال آدم نیست. اما مگر آدم عاشق، از همان اول عقلش را همراه خودش نگه میدارد؟ هر شب دنبالش میگشتم. اگر هوا ابری بود، منتظر میماندم. اگر شهر روشن بود، به تاریکترین گوشهای که پیدا میکردم میرفتم. اگر کسی میپرسید چرا اینقدر به آسمان نگاه میکنی، چیزی نمیگفتم. چطور میتوانستم توضیح بدهم که من بالاخره چیزی پیدا کردهام که به من احساس تعلق داشتن بدهد؟ من ستارهام را پیدا کرده بودم. و شاید تراژدی از همینجا شروع شد. چون وقتی چیزی را بعد از سالها پیدا میکنی، دیگر فقط از دست دادنش نمیترسی؛ از این میترسی که روزی بفهمی تمام این مدت، آن چیز اصلاً برای تو نبوده است. با این حال، هر شب نگاهش میکردم. نه برای اینکه به من نزدیک شود. فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز هست. من ستارهام را پیدا کردم. و از آن روز به بعد، تاریکی دیگر کاملاً تاریک نبود. حتی اگر خودم هنوز در تاریکی بودم.
•|مینا 🌌🌠
394
جمعه بود؛ از آن جمعههایی که آدم از صبح نمیفهمد دقیقاً چه چیزی در جهان سر جایش نیست، فقط میداند خودش هم حوصله ندارد دنبال علت بگردد. چاییای ریخته بودم و گذاشته بودم کنار دستم. قرار بود بخورمش، اما مثل خیلی از چیزهایی که قرار است در زندگی اتفاق بیفتند و نمیافتند، چای هم سهم خودش را از انتظار برده بود. آنقدر مانده بود که سرد شده بود. نگاهش کردم و با خودم گفتم: «باید عوضش کنم.» همین. گاهی تمام فاجعههای زندگی با همین «همین» شروع میشوند. بلند شدم. لیوان را برداشتم. نمیدانم دستم لغزید، یا شاید اصلاً از اول قرار نبود آن لیوان سالم به مقصد برسد. فقط یک لحظه در دستم بود و لحظهی بعد صدای شکستن شیشه در اتاق پیچید؛ صدایی تیز و بیرحم، انگار چیزی بیشتر از یک لیوان شکسته بود. نشستم تا خردهشیشهها را جمع کنم و البته که دستم برید. خون آرام از انگشتم پایین آمد و من به آن خیره شدم. عجیب بود؛ برای چای سردی که دیگر نمیارزید، یک لیوان شکسته بود و حالا دست من هم زخمی شده بود. آن لحظه فهمیدم بعضی روزها آدم فقط میخواهد یک چیز کوچک را درست کند، اما دنیا چنان با جدیت مانعش میشود که آخر سر خودش میماند و یک مشت خردهشیشه و خونی که نمیداند چرا باید برای چنین چیز بیاهمیتی ریخته باشد. شاید جمعهها همیناند. روزهایی که چای سرد میشود، لیوان میشکند و دستت میبُرد؛ نه چون اتفاق مهمی افتاده، بلکه چون زندگی گاهی حتی برای هیچچیز هم بلد است آدم را مجازات کند. و من مانده بودم با انگشت بریده، چای سرد و این فکرِ احمقانه که شاید اگر همان چای را میخوردم، همهچیز بهتر میشد. اما دیگر هیچچیز بهتر نمیشد.
لیوان شکسته بود.
چای سرد شده بود.
و خون، بیآنکه از کسی اجازه بگیرد، روی کف دستم راه افتاده بود.
•|مینا☕️
394
دلم یه ماجراجویی میخواد. یه چیزی شبیه کشف کردن دنجترین گوشهی جهان، کنج یه جنگل دور افتاده.
394
چرا دربارهی اقتصاد حرف نمیزنیم؟
دربارهی گرانی، بیکاری، کاهش قدرت خرید، اجارهخانه، هزینهی درمان، هزینهی تحصیل، قیمت مواد غذایی و آیندهای که برای بخش بزرگی از مردم هر روز مبهمتر میشود.
اقتصاد یک مسئلهی دور از زندگی مردم نیست.
وقتی قیمت یک کالا بالا میرود، وقتی اجارهخانه بیشتر میشود، وقتی درآمد یک خانواده دیگر کفاف هزینههای ضروری را نمیدهد، این دیگر یک «عدد» یا «آمار اقتصادی» نیست؛ بخشی از زندگی واقعی آدمهاست.
مسئله فقط این نیست که چه چیزی گران شده.
مسئله این است که مردم در برابر این گرانی چقدر درآمد و توان خرید دارند.
ممکن است حقوق یک نفر روی کاغذ بیشتر شده باشد، اما اگر هزینههای زندگی چند برابر سریعتر افزایش پیدا کرده باشد، در واقع وضعیت او بهتر نشده؛ بلکه قدرت خریدش کمتر شده است.
و اینجاست که باید پرسید:
یک جوان با چه امیدی باید برای آینده برنامهریزی کند وقتی پیدا کردن یک شغل مناسب دشوار است؟
یک خانواده چطور باید برای فرزندش آینده بسازد وقتی بخش بزرگی از درآمدش صرف ابتداییترین نیازهای زندگی میشود؟
چطور باید درباره ازدواج، خانهدار شدن، تحصیل و تشکیل خانواده فکر کرد وقتی حتی تأمین زندگی روزمره برای بسیاری از مردم به یک مبارزهی دائمی تبدیل شده است؟
و مهمتر از همه؛
چقدر میتوان یک جامعه را با فشار اقتصادی روبهرو کرد و انتظار داشت که این فشار هیچ اثر اجتماعی و روانیای نداشته باشد؟
فقر فقط نداشتن پول نیست.
فقر میتواند یعنی عقبانداختن درمان،
حذف کردن نیازهای ضروری،
ترک تحصیل،
به تعویق انداختن ازدواج،
چند شیفت کار کردن،
شرمندگی در برابر خانواده،
یا از دست دادن امید به آینده.
اقتصاد باید مسئلهی همه باشد؛
نه فقط اقتصاددانها، سیاستمدارها یا کسانی که هر روز دربارهی نرخ ارز و تورم صحبت میکنند.
چون در نهایت، پشت تمام این اعداد، آدمها ایستادهاند.
آدمهایی که کار میکنند،
مالیات میدهند،
خانواده تشکیل میدهند،
فرزند بزرگ میکنند،
و حق دارند از یک زندگی قابلپیشبینی و شرافتمندانه برخوردار باشند.
شاید وقت آن رسیده که دربارهی اقتصاد نه به عنوان یک بحث تخصصی، بلکه به عنوان مسئلهی مستقیم زندگی مردم حرف بزنیم.
دربارهی اینکه چه بر سر قدرت خرید مردم آمده.
دربارهی آیندهی شغلی نسل جوان.
دربارهی مسکن.
دربارهی امنیت اقتصادی خانوادهها.
دربارهی اینکه مردم چطور قرار است ادامه بدهند.
چون مسئله فقط «گرانی» نیست.
مسئله این است که زندگی برای مردم چقدر سختتر شده و قرار است آینده چه شکلی باشد.
«به یاد فرزندان ایران و جانفدایان میهن»
•|مینا..
