uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

مخرب

مخرب

Kanalga Telegram’da o‘tish

نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
383
Obunachilar
+124 soatlar
+207 kun
+1830 kun
Postlar arxiv
طعم لب‌هایت، مثل عسل بهاریه که تو دهنم می‌مونه.

امشب آروم ترین شب عمرمه چون هنوز سرت رو روی سینه م حس میکنم ؛)

دیدم که جانم میرود

زیبایی ت همانند نسیمی بهاری بر وجودم می‌وزد و من را زنده می‌کند

بر تنهاییم وزیدی، در من سکون یافتی و ریشه پراکندی و گل فشاندی .در هر تار گیسوانم رشته ای از بذر ابدیتت را کاشتی . در چشم هایم، در نگاهم، و در من خودت را میبینی .اکنون که سرشار از واژه تو شده ام و چیزی جز تو نمیابم خودت را ببین که تا چه حد، ذرات تنم خواستار تو شده اند و در تنم حلول یافته ای ،زیرا تویی، فقط تو، اما در کالبد حقیر و تاریک من ، تا تو بهانه ای شوی که نور بیافشانی به دریچه های تاریک و خفایم. معنا میدهی به زندگی بدقواره ام . امید وصال من، باقی عمرم برای زیستن در این دیار ملکوتی، بسیار میخواهمت بسیار از کلمه خواستن میخواهمت، و برای اینهمه خواستن میمیرم و زنده میشوم .

photo content

گور پدر همه تان کرده است ، باور کنید، همه چیزم را میدادم تا با هیچ انسانی، با هیچ موجود زنده ای، در ارتباط نباشم، و چه خوب میشد ، چه خوب میشد، اگر میرفتم و دیگر به هیچ کجای اینجا باز نمیگشتم . گرچه تعلقی به این جهان پوچ و معلق ندارم، و هیچ فرقی نمی‌کند زنده باشم یا مرده .به حال چه کسی فرق میکند کی یکی از این جانوران کم شود یا دیگری اضافه شود؟ و اکنون من برای چه هنوز می‌نویسم؟ و در برابر مرگ مقاوم، و زیستن منعطفم، و همچنان نیز به نحوه ای ادامه میدهم که حضور ندارم . به هیچ یک از دلایل و محرک زیستن تعلق ندارم. و نه حتی اندازه برگی،حیران به سوی بادم. حتی برگ هم به جایی، به چیزی،به مکانی تعلق دارد. اما من؟ حیران و زنده، و همچو مرده میزیستم.

photo content
+5

photo content

در عمق چشم هایت برایم طنابی بیاور که به دار بکشانم خودم را، تماشایت کافی نیست .

موهایت مثل موج های دریا ست و قلب مرا به عمق عشق می‌برد

یک روز میفهمی که چه شد، یک روز میفهمی قوی ماندن برای تمام حوادثی که سهم تو نبود چه بود ، یک روز می آید، یک روز می آید، که فاتحه بخوانی برای گذشته و قنوت بخوانی برای حفظ آینده . می دانم که آن روز نه در پس امروز خفا است ،نه در پس فردای سوخته . امید با نور کمی چشمک میزند اما میدانم که آن روز با تنی رنجور وخمیده می‌رسد ، می رسد.

دیدم که جانم میرود

شوریده به سری و آشفتگی حالم نه مانند خوره است که ذره جانم را بخورد نه بختک است که روی سینه ام سنگینی کند ، یک بلاتکلیفی محض و پوچ است که هردم مرا به یک‌ سو می کشاند . و این بدتر از همه است ، این که ندانی برای چه و چرا و حتی به کجا کشانده میشوی ، بدتر از بختک است بدتر از فکر هایی است که مرا میکشند و سپس برایم سوگواری میگیرند. تنها یک پوچی محض است که تمامم را در برگرفته است و دست بردار نیست.

+1
4_5913490683154406297.mp34.51 MB

خوب ویرانم ، نفهمیدی مرا.

photo content
+1

پرده از میان برداشته ام، تا سوی چشم هایم برگردد، اما تنها تهاجم بادهای پوچ را می بینم که مرا به سخره میگیرند و به هر سوی می‌کشانند ، تنها دستی بیداد گر است که مرا سر به فلک و صمغ سخت میکشاند تنها و تنها یک بازیچه ام و باد بهانه است بد قلقی روزگار هم بهانه اس، و فقط یک چیزی هست که لاپوشانی اش میکنم و بهانه نیست که آن هم فریب خوردن افکار خودم است ، به دام میوفتم ، به دام میندازم و بیرون نمی جهم، نه از از بیرون و نه از درون.

4_5847955409272315623.mp38.22 MB

یاد تو مرا به گریه انداخت.