uz
Feedback
مخرب

مخرب

Kanalga Telegram’da o‘tish

نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
257
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
+4130 kun
Postlar arxiv
این نخ توی درز و دامن ما نمیره

عهههه خب چندسالته؟

درواقع مواقعی که چیزی باب میلم نباشه خاطرم رو با این جمله راحت میکنم

مهم تلاشی هست که کردی

نمره‌هام افتضاح بودن. علی رغم یه عالمه تلاش💘

بسیار گرم

هوا چطوره؟

حتی خودم رو لایق تعریف هم نمی‌بینم، احساس میکنم کلمات ناچیزن برای ادا کردن حسی که موقع خوانش داشتم

دست مریزاد

سیگار آخرین تکه از آن بقایای سوخته بود که میان انگشتان مرتعش من، مثل یک ستون دوده، به سمت سقف خفه‌کننده بالا می‌رفت. آیا دود هم می‌ترسید؟ یا فقط داشت در این اتاق محبوس، مثل روح‌های سرگردان، رقص مرگ می‌کرد؟ تکه‌ای خاکستر روی کف سنگی افتاد. همان‌جا که آن عنکبوت بیوه سیاه، با آن شکم قبیح و درخشانش، آویزان بود. آیا او هم می‌دانست که پروانه، در اوج اوهام پرواز، در واقع فقط داشت به سمت مرگ مطلق، یعنی همان تار چنگال عنکبوت، سقوط می‌کرد؟ چرا این همه سکوت؟ آیا سکوت، خود تقریظ خداوند است؟ یادم می‌آید در خیابان‌های پایتخت، وقتی آن شعارها را زیر لب زمزمه می‌کردیم، فکر می‌کردیم طالع با ما یار است. چه حماقت فانی‌ای! ما فقط داشتیم آرایش یک عصیان بی‌ثمر را به نمایش می‌گذاشتیم. آنجا، میان جمعیت منزوی و غرق در اغتراب، فکر می‌کردم که می‌توانم با یک فریاد، آن ساختار منزجرکننده را در هم بشکنم. اما حالا، در این بند، تنها چیزی که حس می‌کنم، تناهی این لحظه است. این سندرم دکپتیو آنتروپیک دارد تمام سلول‌های بدنم را به یک نیستی مطلق تبدیل می‌‌کنند. انگار بال‌های تقرب روحم را، مثل آن پرنده‌ی زخمی که در حیاط زندان می‌دیدم، سلاخی کرده باشند. آیا آن همه خون، فقط برای این بود که در این اتاق تاریک، به رنگ طابه تبدیل شود؟ در میانه‌ی این فروپاشی، یاد مردانی افتادم که گویی به حجله‌ی نو عروس‌شان میروند. همان‌هایی که فکر می‌کردند ساحره‌ی انقلاب در حال جادوگری است، اما او فقط داشت ما را برای یک ضیافت خونین آماده می‌کرد. من‌ هم از همان مردان بودم نه؟ لابد بودم که اکنون، در انتظار حکم اعدام به سر می‌برم. آنجا، در میانه‌ی آن هیاهو، دیدم که چگونه حتی ثائب‌های کاذب، طعم خاک و تقارن شکسته را چشیدند. حالا، آن عنکبوت حرکت کرد. از ترس من یا از لذت؟ به سمت من آمد. آیا من هم مثل او، فقط یک شکارچی بی‌هدف در این قلمروی منفور هستم؟ یا شاید هم، من خود آن شکار هستم که در انتظار یک ضربه‌ی نهایی است؟ آن عنکبوت، درست روی دستم نشست. سرد بود. آیا این آرامش است؟ یا فقط شروع یک جنون؟ یک لحظه، نگاهش را در نگاه من پیدا کردم. او خندید یا شاید من خندیدم. آسمان بالای سر من، فرو ریخت. اما نه از بالا، نه از دور... از درون جمجمه‌ی خودم.

sticker.webp0.19 KB

چرا بيهوده مى‌كوشى كه بگریزی ز آغوشم؟ از اين سوزنده‌تر هرگز نخواهى يافت آغوشى ... "فروغ فرخزاد"

باور کنید عقل من اندازه نخوده

چی در من دیده اید؟

خیر

دانشجویی؟

منم میام اجاره نشین میشم

متوجه شدم امیدوارم خونه ای بر پایه استواری و روشنی قلمتون بنا بشه

تشکر از شما

https://t.me/destructive_kj/8340ممنونم از لطف و توجهتون🌱فعلاً نوشته‌هام خونه‌ی مشخصی ندارن و بیشتر پیش خودم می‌مونن.شاید یک روز اگر هنوز زنده بودم و دست‌هام توان نوشتن داشتند براشون جایی ساختم تا دیگران هم بخوننشون